قسمت اول.
نمیدانست کجاست.
نمیدانست کیست.
هیچ نمیدانست و درد شدیدی داشت، احساس میکرد پشتش را شلاق زده و شکافتهاند. بدنش مانند سنگ، سخت و کرخت شده بود. پشت چشمانش میسوخت و سرش نبض میزد. دلش نمیخواست چشمانش را باز کند، نه تا وقتی که چیزی به یاد نمیآورد.
به شدت گرسنه و تشنه بود، دلش چیزی... مانند خون میخواست. به خون، به سرخی زیبا و گرمی شیرین و به بوی آهن دلنشینش که فکر میکرد، دلش ضعف میرفت و از خود بی خود میشد.
سعی کرد به یاد آورد، اما تنها تاریکی را در پس ذهنش میدید. تاریکی به ژرفای عمیقترین درهها و ترسناک، به اندازه خودش. نمیدانست چه شکلی است اما چیزی در درونش به او میگفت که ترسناک است.
کمی همانطور ماند، حتی نمیدانست ایستاده یا دراز کشیده.
وقتی هیچ به ذهنش نرسید و احساس عطش برای خون، به تصمیمش برای تکان نخوردن چیره شد، چشمانش را به آرامی باز کرد.
نوری در فضا نبود، اما همان کورسوی نور، چشمانش را آزرد. سعی کرد در ذهنش حلاجی کند که کجاست. همه چیز کمی عجیب بود، به پاهایش نگاه کرد، دوتا بودند. مثل انسانها. آنها را به یاد میآورد، خونشان خوشمزه بود.
پاهایش در چیزی مانند شاخه درخت چفت شده و خودش میان زمین و هوا معلق بود. از درد شدید پشت، چیزی چرمی، بزرگ و سیاه به دورش پیچیده شده بود.
درکمال وحشت دریافت که آنها بال هستند، بالهایی مانند خفاش که از نقطه دردِ زیر کتفهایش بیرون زدهاند؛ و به یاد آورد که مانند چه جانوری از درخت آویزان شده، مانند یک خفاش.
زبانش را به دندانهایش کشید، دندانهای نیشش تیز و بلند بودند، مثل خفاش. مثل خونآشام.
او به چی تبدیل شده بود؟ میدانست که قبلا انسان بوده، اینرا به یاد میآورد، ذهنش به او سایههای انسانی را در خاطرات محوش نشان میداد. او غذای انسانها، موسیقی انسانها و خورشید و باد و خواب را به یاد میآورد.
پس چرا حالا این بود؟ انسانها عطش خون و بال و دندان نیش نداشتند.
بالهایش را از دورش گشود، درد پشتش بیشتر شد و به سرعت حواسش جمع شد، بویی به مشامش خورد.
بوی خون.
پاهایش را از درخت رها کرد و روی زمین افتاد، به دنبال بو گشت، دیوانه و از خود بی خود شده بود. پشتش احساس خیسی کرد، دستش را به همان نقطه درد کشید و دریافت که خون از جای بالهایش است، نتوانست زیاد فکر کند چون درد آنقدر اوج گرفت که تقریبا کورَش کرد.
بیهوش بر زمین افتاد، بالهایش در اطرافش باز شده و از پشتش خون میرفت.
#Another_life
قسمت دوم.
با سوزشی روی پوستش به هوش آمد، چشمانش را آرام باز کرد، احساس میکرد در چشمانش شیشه ریخته باشند، آنقدر که میسوخت.
اولین چیزی که دید، بارقهای از نور خورشید بر روی دستش بود. مانند اسیدی که روی زمین میجوشید، نور خورشید روی پوستش میلغزید و آن را سرخ میکرد. البته خورشید تازه شروع به طلوع و بالا آمدن کرده بود، به همین خاطر شدت سوزش خیلی زیاد نبود.
آرام از روی زمین بلند شد، بدنش هنوز کرخت و خشک بود اما درد پشتش کمتر شده بود.
با تقلا خودش را به زیر درخت کشید تا از نور خورشید در امان باشد.
کمی که آرامتر شد، دور و اطرافش را نگاه کرد، در جایی مانند حومه شهر با درختان تک و توک بود. موهایش بلند و آشفته بودند و ژاکتی چرمی و مشکی پوشیده بود، لباسهایش پاره و آشفته بودند. با دیدن زخمهای روی بدن و پارگیهای لباسش چیزی به یادش آمد.
قبل از آنکه خاطره به ذهنش بیاید، دردش را احساس کرد. خفاشهایی را به یاد آورد که دندانهایشان را در گوشتش فرو میبردند، میتوانست زهرشان را در خونش احساس کند. در خاطرهاش پسری دیگر هم بود، چهرهاش محو بود اما چیزی به او میگفت که پسر را دوست داشت،
چیزی به او القا میکرد که پسر را خیلی دوست داشت.
پسر برایش اشک میریخت، اما نمیتوانست به یاد بیاورد چرا پسر برایش اشک میریخت. سرش از خاطره جدید درد گرفت.
تا شب را همانجا به گشت و گذار در ذهنش رفع خستگی گذراند، چیز دیگری به یاد نیاورد، به جز یک نام. هاوکینز. نمیدانست یک نام خانوادگی است یا اسم یک مکان، یا حتی یک خوراکی، اما باید متوجه میشد.
خورشید که رفت، انرژی تازهای وارد بدنش شد، از جایش برخاست و تصمیم خودش را گرفت.
باید متوجه میشد هاوکینز چیست و آن پسر را پیدا میکرد، البته اول باید خونی برای خوردن پیدا میکرد، دلش میخواست از گرسنگی زیاد بالا بیاورد.
زیر نور ماه، از میان درختان میگذشت، افکارش مشوش بودند و بالهایش روی زمین کشیده میشدند.
پس از مدت زمانی طولانی، بالاخره زمین جنگل مانند به پایان رسید و جاده شروع شد. او که با شانههای خمیده به جنازهای متحرک مانست، کنار جاده به انتظار نشانهای از زندگی ایستاد.
پس از گذشت دقایقی طولانی، موهای پشت گردنش سیخ شدند و چیزی توجهش را جلب کرد. ماشینی از دور به سمتش میامد، تمام هوش و حواسش از بوی خون تازه پرید و غریزه جایش را گرفت.
غریزهای که میگفت آدم را بگیر و خونش را بنوش.
پاهایش را باز کرد، دندانهای نیشش را نمایان کرد و بالهایش را محکم کرد، ماشین نزدیکتر شد، به جای درست که رسید، محکم پرید و بالهایش را بر هم زد.
پرشَش او را به سقف ماشین رساند، محکم به آن کوبیده شد و ماشین از شدت ضربه ماشین روی جاده لغزید و منحرف شد.
نتوانست تعادلش را حفظ کند، از روی سقف وسط جاده افتاد و ماشین محکم به کنار جدول برخورد کرد.
آرام از روی زمین بلند شد و منتظر ماند تا انسان از ماشین پیاده شود. پس از گذشت چند ثانیه در ماشین باز شد.
ثانیهها کش میآمدند، در ماشین آرام باز میشد و تک تک عضلههای او برای پریدن و دریدن انسان نبض میزدند.
انسان، مرد بود و بالاخره از ماشین پیاده شد، او با سرعت از جایش پرید و به سمت او یورش برد. اما مرد مسلح بود، مسلح به یک چوب بیسبال.
مرد او را شناخت، اما او مرد را نشناخت،
او حتی خودش را نمیشناخت چه برسد به مرد.
آنها با هم درگیر شدند، چوب بیسبال با میخهای رویش، پوستش را خراش میدادند، اما عطشش برای خون، کورش کرده بود.
موفق شد دندان نیشش را به گردن مرد برساند، آن را تا ته فرو کرد و خون مرد را مکید.
خون گرم و تلخ بود، تلخی خوشایند با بوی آهن. او خون را نمیمکید، آن را با تمام وجود داخل میکشید. بالهایش را دور مرد حلقه کرده بود تا نگذارد او حرکتی کند، اما مرد به شدت تقلا میکرد.
آنقدر تقلا کرد تا بالاخره موفق شد با چوب بیسبال به سر او بزند، بی هوشش کند و خودش را نجات دهد.
#Another_life
قسمت سوم.
خاطرهای را به یاد آورد.
همان پسر را دوباره به یاد آورد، تی شرتی مشابه تی شرت خودش پوشیده بود و آنها میخندیدند، آهنگ گوش میکردند و به نظر میامد دنیایشان در همان لحظات خلاصه میشود.
دلش برای پسر تنگ شده بود.
داستین.
نامش داستین بود و او دلش برای داستین تنگ شده بود. داستین باهوش بود، مهربان بود و او دوست داشت ازش مراقبت کند. داستین همیشه از کسان دیگر حرف میزد و گاهی او حسودی میکرد. داستین پایهی دیوانه بازیهایش بود،
داستین رفیقش بود.
نمیدانست خودش دوست خوبی بوده یا نه اما مطمئن بود داستین دوست خیلی خوبی بوده. حالا سه چیز را به یاد میآورد، اینکه بهترین دوستش داستین نام داشت، خفاشها و هاوکینز.
مرد داشت دیوانه میشد، بیرون انبار ایستاده بود و سعی در هضم قضیه داشت. باورش نمیشد ادی مانسون همان کسی که داستین اینروزها عزادارش بود، همانکسی که خبر مرگش را در اخبار اعلام کرده بودند، نمرده بود.
نمرده بود و تبدیل به یک... هیولا شده بود.
با یادآوری خاطره دیشب جای نیش ادی بر روی گردنش سوخت.
ادی مانسون خونآشام شده بود.
ادی مانسون او را گاز گرفته بود.
چشمانش از حیرت گرد شدند، آیا با گاز خونآشامها... آدم مانند زامبیها تبدیل به خونآشام میشد؟
نفس عمیقی کشید و ضربان قلبش را پایین آورد. به سمت در انبار رفت و بازش کرد. ادی را به ستون بسته بود و او خصمانه نگاهش میکرد.
مرد با حیرت به او نگاه کرد، روزی بود که پس از مرگ فجیعانه کریسی، آنها به دنبال ادی آمده بودند، او ترسیده بود. اما حالا، این مرد بود که میترسید.
بر تعجب و ترسش غلبه کرد و زمزمه کرد:《بگو که دارم خواب میبینم.》
با دهان باز به ادی نزدیک شد، او آرام نگاهش میکرد. بالهای ادی، صورت ادی و همهچیزش را با دقت بررسی کرد.
آرام دستش را جلو برد و با انگشتانش لبهای ادی را از هم باز کرد، با نوک انگشتش دندانهای نیش تیز و بلند ادی را لمس کرد، خون روی آنها و دور دهانش خشکیده بود. خون مرد. آرام پرسید:《ادی! اینا... چیان؟》
کمی در همان حال ماند، سپس عقب کشید و روی زمین نشست.
ادی نفس نفس میزد و خشمگین بود. با صدایی که خیلی وقت بود از آن استفاده نکرده بود، گفت:《تو کی هستی؟》
مرد با ناباوری خندید، اما وقتی دید ادی او را همراهی نمیکند، لبخندش خشکید. آب گلویش را قورت داد و با شک پرسید:《شو... شوخی میکنی دیگه؟》
ادی اخم کرد و گفت:《یادم نمیاد. یا بگو کی هستی، یا ولم کن برم.》
مرد به سرعت از جایش بلند شد، دستش را لای موهای مجعدش کرد و در طول انبار قدم زد. چند دقیقه را در استیصال گذراند، سپس به جای قبلش برگشت. کف دستانش را به هم زد و گفت:《من استیوم. استیو هرینگتون. تو هم ادی مانسونی. نگو که خودتم نمیشناسی.》
ادی به سردی گفت:《نمیشناسم.》
و دل استیو ریش شد.
#Another_life
قسمت چهارم.
استیو هرینگتون داشت ذلتبارترین کار عمرش را انجام میداد، موش میکشت. بله او میان شاخ و برگها دنبال حیوانی میگشت تا بکشد و برای عطش سیری ناپذیر ادی مانسون ببرد.
هنوز هم باورش نمیشد ادی تبدیل به یک هیولا شده و حافظهاش را از دست داده.
اگر داستین او را اینشکلی میدید چه؟ استیو نمیدانست ترجیح میداد ادی مانند یک قهرمان مرده باشد یا همچو یک هیولا زندگی کند.
کمی دیگر در جنگل گشت، سپس با چند موش به انبار برگشت. شب شده بود و هوای خنک دلپذیری داخل انبار درجریان بود. ادی هنوز به ستون بسته شده بود و حالا چشمانش بسته بودند، آرام نفس میکشید.
استیو نایلون حیوانات را روی زمین جلوی ادی انداخت و گفت:《غذا آوردم.》
ادی چشمانش را آرام باز کرد، خوشحال نبود که خوابش بهم خورده، اما وقتی قیافهی استیو را دید که با چشمانش به نالون اشاره میکند، چهرهاش باز شد.
ادی با انتظار به استیو نگاه کرد، استیو ابروهایش را بالا انداخت و گفت:《من بازت نمیکنم.》
ادی حالتی مظلوم به خود گرفت و گفت:《پس چجوری بخورم؟》
《من که احمق نیستم ادی، میدونم خون انسانو به حیوون ترجیح میدی.》
و در جواب چشمان منتظر ادی آهی کشید:《خودم بهت میدم.》
چندشآورترین کار ممکن بود، اما آن را به درد روی گردنش و خاطره بد آنشب ترجیح میداد.
روی زمین و روبهروی ادی زانو زد، با انزجار نایلون را باز کرد و محتویات خونی و بی جان درونش را روی زمین خالی کرد.
چشمان ادی با دیدن خون تازه برق زدند و بالهایش منقبض شدند. استیو موشی را برداشت و جلوی دهان ادی گرفت، سرش را آنطرفی کرد تا صحنه را نبیند، از ظاهرش معلوم بود هر آن ممکن است بالا بیاورد.
ادی با ولع یکی پس از دیگری خون حیوانات در دستان استیو را مینوشید، به اندازه خون استیو خوشمزه نبودند، اما گرسنگیاش را بر طرف میکردند.
وقتی حیوانات تمام شدند، استیو از انبار بیرون دوید تا استفراغ کند، صحنههای وحشتناک زیادی دیده بود اما این یکی با تمام آنها تفاوت داشت.
ادی هم در انبار با شکم سیر و انرژی که تازه وارد بدنش شده بود، به خواب رفت. بالها و دستانش اذیت میشدند و دور دهانش هنوز خونی بود، اما از وقتی به یاد داشت آنقدر حالش خوش نبود.
#Another_life