HELLFIRE CLUB ARCHIVE
🕯 چراغِ طبقهی آخر سالها بود هیچکس وارد برج ساعت نمیشد. میگفتند خالی است. متروکه. بیروح. اما من
چند لحظه پیش...دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ پدرم چه کاری کرده بود؟ آن دست خونین...دیگر چه بود؟ وحشت زده و بی توجه به درد زانویم از جا بلند شدم و به سمت اتاق جهیدم. با دیدن صحنه پیش رویم، تمام بدنم یخ بست. احساس کردم قلبم ایستاد. نفس کشیدن برایم زجر آور شد. این دیگر چه فاجعه ای بود؟ زنی زیبا، غرق خون. حتی اگر موهای طلایی اش دیگر نمی درخشیدند و با آن تیله های آبی اش نگاهم نمی کرد باز هم، خیلی خوب می شناختمش. نیشیمیا_سان، همسایه مان. همانی که هر آخر هفته از آن شیرینی های جادویی اش برایمان می آورد، حالا غرق در خون بود و ساساکی، با چشمانی گریان، درحالی که مادر صدایش می زد، برایش گریه می کرد. با صدایی که به زحمت از گلویم خارج می شد نالیدم: _نیشیمیا...سان...! ساساکی سرش را بالا گرفت. بعد با لحنی که نفرت از آن چکه می کرد، لب زد: _تو... تمام بدنم لرزید. خدایا این دیگر چه مصیبتی بود؟ کاش اصلا به آن برج لعنتی نمی رفتم! ساساکی بلند شد، قلبم فرو ریخت. درحالی که قدم به قدم به من نزدیک می شد، با صدایی که از خشم میلرزید، دوباره تکرار کرد: _تو... به سختی آب دهانم را قورت دادم و قدمی به عقب برداشتم: _ساساکی...؟ ساساکی غرید: _با اون حرفای مزخرفت...!! آنقدر عقب رفته بودم که هردویمان از اتاق خارج شدیم: _همش تقصیر توعه!! چشمانش پر از خشم بود، پر از نفرت، ترسناک بود، خیلی هم ترسناک بود. نگاهم به مومو_چان افتاد. هنوز هم با بهت به جنازه نیشیمیا_سان خیره مانده بود. ساساکی فریاد زد: _اگه دارو رو زودتر رسونده بودی...اون الان زنده بود!! _نه...م من فقط... دیگر به پله ها رسیده بودیم. خدایا! لطفا یک نفر نجاتم دهد! لعنت بر این کنجکاوی بی جای من!! _قاتل مادرم تویی!!! صدایش مثل صاعقه ای به عقب هلم داد و بعد...ها؟ چرا چیزی زیر پایم نیست؟! لعنتی! از پله ها افتادم! جهان دور سرم می چرخید، لبه تيز پله ها تمام بدنم را زخمی کرده بود. غلتیدم و بعد وقتی بالاخره به زمین رسیدم، مایع گرم را روی صورتم احساس کردم؛ خون. حالا عمارت غرق سکوت بود، آن هم عجب سکوتی. درد داشتم، چشمانم کم کم همه جا را تار می دیدند. خنده ام گرفته بود، چقدر بدبخت بودم. حتی نتوانستم فریاد بکشم. هیچ کس کنارم نبود تا نگرانم شود و برایم اشک بریزد. قرار نبود نجات پیدا کنم. اشک دور چشمم حلقه زد. نه...نمی خواستم بمیرم... نفس حبس شده ام را با فشار بیرون دادم و سرفه کردم! شروع کردم به تند و تند نفس کشیدن انگار که سال هاست از اکسیژن محروم شده ام. چشمانم باز شدند و وحشت زده اطراف را بررسی کردم. _...ها؟ من... اشک در چشمانم حلقه زد. برج ساعت...برگشته بودم! روی دستانم افتاده بودم. سریع به در روبه رویم خیره شدم. هنوز بسته بود. این یعنی همه آن اتفاقات لعنتی...نه! خواب نبود! دستم را که به شقیقه ام زدم، سرخی خون را روی دستم دیدم. دستان لرزانم را دور خودم پیچیدم و آرام اشک ریختم. اشک هایی که سرشار از ترس بودند، سرشار از درد. _اگه در رو باز کنی فقط یکی از ما برمی گرده... صدای پشت در! صدای خودم بود!! وحشت زده عقب رفتم و جیغ بنفش کشیدم: _نههههه!!! سعی کردم از جا بلند شوم ولی پاهایم به هم گره خوردند و زمین خوردم! دوباره از جا بلند شدم. سرم به طرز وحشتناکی تیر کشید و سکندری خوردم ولی جلوی افتادنم را گرفتم! باید فرار می کردم! باید هر چه زود تر از این جهنم بیرون می رفتم!! به سرعت از در دور شدم. در حالی که اشک شور با قرمزی خون شقیقه ام مخلوط شده بود زیر لب تکرار کردم: _قسم میخورم...دیگه پامو تو این خراب شده نمی ذارم! قسم میخورم!!!
#Argon
#متن
هدایت شده از HELLFIRE CLUB²
استاربوی (Starboy)
سیریوس اولین «استاربوی» بود.
رِگولوس روزی را به خاطر داشت که او انتخاب شده بود؛ وقتی در اتاق غذاخوری ایستاده بود، با یک جعبه در دست و همان لبخند خاص خانواده بلک روی صورتش.
میتوانست به یاد بیاورد که قلبش چطور تند میزد وقتی سیریوس جعبه را باز کرد؛ و اینکه چطور از دیدن لباس و شنل داخل آن الهام گرفته بود و دستش را روی پارچهی صاف و براقش میکشید.
او به یاد داشت اولین بار که سیریوس را در لباس قهرمانانهاش دید؛ هنوز نوجوانی حدوداً هفده ساله بود، پر از شگفتی، در حالی که جمعیت نامش را فریاد میزدند.
«استاربوی! استاربوی! استاربوی!»
وقتی سیریوس ناپدید شد، تنها چیزی که به رگولوس دادند شنل سیریوس بود؛ که بعدها در یک جعبه انداخته شد، خیس از لکههای اشک.
آنها استاربوی را کاملاً از نو ساختند. سیریوس را به شکل برادر کوچکترش دوباره بستهبندی کردند. حتی مادرشان هم ذرهای واکنش نشان نداد.
حالا رگولوس استاربوی بود؛ نفر دوم بعد از رهبر تیمشان، هورکراکس. یکی از محبوبترین قهرمانان زنده.
استاربوی. استاربوی. استاربوی.
رگولوس سعی میکرد به این فکر نکند که تبدیل شدن به یک ستاره چقدر دردناک است.
هدایت شده از HELLFIRE CLUB²
در بدن او،همه چیز به خواست خودش کار میکرد. قلبش میشنید؛ دستانش حس میکرد؛ صدایش میجنگید؛ مغزش میخوابید؛ چشمانش حرف میزد؛ همه چیزش اشتباه کار میکرد،فقط یک چیزش درست کار میگرد که از نظر خودش اشتباه ترین چیزش همین بود. لب هایش میخندید.
#متن
_سلام عرض شد،به ویدار بانوی محترم،شما خوبی خوانواده خوبن اینا- چیزه،خواستم بگم ایدهات خیلیم خوبه اصلا هم با سر نخورده زمین، فقط شاید یکم سر بعضیا...شلوغ بوده.وگرنه که ایدهی شما خیلیم شاهکاره. این یادداشتِ ناچیز را هم اگر در حدِ چنل شاهکار شماست در آنجا قرار دهید.😔