قسمت سوم.
خاطرهای را به یاد آورد.
همان پسر را دوباره به یاد آورد، تی شرتی مشابه تی شرت خودش پوشیده بود و آنها میخندیدند، آهنگ گوش میکردند و به نظر میامد دنیایشان در همان لحظات خلاصه میشود.
دلش برای پسر تنگ شده بود.
داستین.
نامش داستین بود و او دلش برای داستین تنگ شده بود. داستین باهوش بود، مهربان بود و او دوست داشت ازش مراقبت کند. داستین همیشه از کسان دیگر حرف میزد و گاهی او حسودی میکرد. داستین پایهی دیوانه بازیهایش بود،
داستین رفیقش بود.
نمیدانست خودش دوست خوبی بوده یا نه اما مطمئن بود داستین دوست خیلی خوبی بوده. حالا سه چیز را به یاد میآورد، اینکه بهترین دوستش داستین نام داشت، خفاشها و هاوکینز.
مرد داشت دیوانه میشد، بیرون انبار ایستاده بود و سعی در هضم قضیه داشت. باورش نمیشد ادی مانسون همان کسی که داستین اینروزها عزادارش بود، همانکسی که خبر مرگش را در اخبار اعلام کرده بودند، نمرده بود.
نمرده بود و تبدیل به یک... هیولا شده بود.
با یادآوری خاطره دیشب جای نیش ادی بر روی گردنش سوخت.
ادی مانسون خونآشام شده بود.
ادی مانسون او را گاز گرفته بود.
چشمانش از حیرت گرد شدند، آیا با گاز خونآشامها... آدم مانند زامبیها تبدیل به خونآشام میشد؟
نفس عمیقی کشید و ضربان قلبش را پایین آورد. به سمت در انبار رفت و بازش کرد. ادی را به ستون بسته بود و او خصمانه نگاهش میکرد.
مرد با حیرت به او نگاه کرد، روزی بود که پس از مرگ فجیعانه کریسی، آنها به دنبال ادی آمده بودند، او ترسیده بود. اما حالا، این مرد بود که میترسید.
بر تعجب و ترسش غلبه کرد و زمزمه کرد:《بگو که دارم خواب میبینم.》
با دهان باز به ادی نزدیک شد، او آرام نگاهش میکرد. بالهای ادی، صورت ادی و همهچیزش را با دقت بررسی کرد.
آرام دستش را جلو برد و با انگشتانش لبهای ادی را از هم باز کرد، با نوک انگشتش دندانهای نیش تیز و بلند ادی را لمس کرد، خون روی آنها و دور دهانش خشکیده بود. خون مرد. آرام پرسید:《ادی! اینا... چیان؟》
کمی در همان حال ماند، سپس عقب کشید و روی زمین نشست.
ادی نفس نفس میزد و خشمگین بود. با صدایی که خیلی وقت بود از آن استفاده نکرده بود، گفت:《تو کی هستی؟》
مرد با ناباوری خندید، اما وقتی دید ادی او را همراهی نمیکند، لبخندش خشکید. آب گلویش را قورت داد و با شک پرسید:《شو... شوخی میکنی دیگه؟》
ادی اخم کرد و گفت:《یادم نمیاد. یا بگو کی هستی، یا ولم کن برم.》
مرد به سرعت از جایش بلند شد، دستش را لای موهای مجعدش کرد و در طول انبار قدم زد. چند دقیقه را در استیصال گذراند، سپس به جای قبلش برگشت. کف دستانش را به هم زد و گفت:《من استیوم. استیو هرینگتون. تو هم ادی مانسونی. نگو که خودتم نمیشناسی.》
ادی به سردی گفت:《نمیشناسم.》
و دل استیو ریش شد.
#Another_life
قسمت چهارم.
استیو هرینگتون داشت ذلتبارترین کار عمرش را انجام میداد، موش میکشت. بله او میان شاخ و برگها دنبال حیوانی میگشت تا بکشد و برای عطش سیری ناپذیر ادی مانسون ببرد.
هنوز هم باورش نمیشد ادی تبدیل به یک هیولا شده و حافظهاش را از دست داده.
اگر داستین او را اینشکلی میدید چه؟ استیو نمیدانست ترجیح میداد ادی مانند یک قهرمان مرده باشد یا همچو یک هیولا زندگی کند.
کمی دیگر در جنگل گشت، سپس با چند موش به انبار برگشت. شب شده بود و هوای خنک دلپذیری داخل انبار درجریان بود. ادی هنوز به ستون بسته شده بود و حالا چشمانش بسته بودند، آرام نفس میکشید.
استیو نایلون حیوانات را روی زمین جلوی ادی انداخت و گفت:《غذا آوردم.》
ادی چشمانش را آرام باز کرد، خوشحال نبود که خوابش بهم خورده، اما وقتی قیافهی استیو را دید که با چشمانش به نالون اشاره میکند، چهرهاش باز شد.
ادی با انتظار به استیو نگاه کرد، استیو ابروهایش را بالا انداخت و گفت:《من بازت نمیکنم.》
ادی حالتی مظلوم به خود گرفت و گفت:《پس چجوری بخورم؟》
《من که احمق نیستم ادی، میدونم خون انسانو به حیوون ترجیح میدی.》
و در جواب چشمان منتظر ادی آهی کشید:《خودم بهت میدم.》
چندشآورترین کار ممکن بود، اما آن را به درد روی گردنش و خاطره بد آنشب ترجیح میداد.
روی زمین و روبهروی ادی زانو زد، با انزجار نایلون را باز کرد و محتویات خونی و بی جان درونش را روی زمین خالی کرد.
چشمان ادی با دیدن خون تازه برق زدند و بالهایش منقبض شدند. استیو موشی را برداشت و جلوی دهان ادی گرفت، سرش را آنطرفی کرد تا صحنه را نبیند، از ظاهرش معلوم بود هر آن ممکن است بالا بیاورد.
ادی با ولع یکی پس از دیگری خون حیوانات در دستان استیو را مینوشید، به اندازه خون استیو خوشمزه نبودند، اما گرسنگیاش را بر طرف میکردند.
وقتی حیوانات تمام شدند، استیو از انبار بیرون دوید تا استفراغ کند، صحنههای وحشتناک زیادی دیده بود اما این یکی با تمام آنها تفاوت داشت.
ادی هم در انبار با شکم سیر و انرژی که تازه وارد بدنش شده بود، به خواب رفت. بالها و دستانش اذیت میشدند و دور دهانش هنوز خونی بود، اما از وقتی به یاد داشت آنقدر حالش خوش نبود.
#Another_life
قسمت پنجم.
استیو فریاد زد:《نه نه لعنتی داری صندلیا رو خراب میکنی. نکن ادی. اه》
ادی تا جایی که میتوانست بالهایش را جمع کرده بود اما هنوز آنها صندلی ماشین استیو را خراش میدادند:《بیشتر از این نمیتونم جمعشون کنم، لعنتی.》
استیو نزدیک بود ادی را بزند. شب که شد استیو تصمیم گرفت ادی را باز کند و با خودش به خانه ببرد، نه میتوانست او را آزاد کند، نه میتوانست تنها ببنددش و نه خودش تا ابد در در انبار پیش او زندگی کند. پس تنها راه همین بود که ادی را با ماشین به خانه ببرد، تنها راه و بدترین راه.
در راه، سکوت آزاردهندهی میانشان همچو دیواری نامرئی حس میشد، ادی سکوت را شکست و سوالی را که ذهنش را مشغول کرده بود پرسید:《داستین... حالش چطوره؟》
استیو به یاد بیپروایی جدید داستین و تغییر رفتارش افتاد:《خوب نیست. ناراحته.》
《میتونم ببینمش؟》
《فعلا نه.》
《آخه چرا؟》
استیو نیم نگاهی به او انداخت:《تو تازه مردی. اون عزاداره و احساس گناه میکنه و الان می خوای یهکاره بری پیشش با بال و دندون نیش و بگی زندهای و هیولا شدی؟ بی خیال ادی تو حتی خودتم درست حسابی یادت نمیاد.》
به نظر عصبانی میآمد. ادی که از شنیدن کلمه هیولا بالهایش را جمعتر کرده بود سرش را پایین انداخت و آرام گفت:《درسته. متاسفم.》
استیو آهی کشید و گفت:《منظوری نداشتم.》
ادی از پنجره به بیرون نگاه کرد و سعی کرد جلوی اشکش را بگیرد. استیو همانطور که به جلو نگاه میکرد گفت:《میدونی... تو واقعا تغییر کردی. قبلا خیلی... سرکش و خب یاغی بودی. یه جورایی اصلا هیچی برات مهم نبود ولی الان؟ الان واقعا حس میکنم نمیشناسمت.》
قلب ادی از ناتوانی در یادآوری خودش به درد آمد:《آره... خودمم خودمو نمیشناسم.》
پس از کمی سکوت دوباره به حرف آمد:《خانواده داشتم؟ یا یه جور... معشوقه؟》
استیو دهانش را کج کرد و ابروهایش را بالا داد:《با عموت زندگی میکردی... فکر کنم؟ و نه کسی رو نداشتی.》
《اوم...دشمن چی؟》
《دشمن که زیاد داشتی. مثلا یه یارویی به اسم جیسون کارور تازه بعد قضیه کریسی کلی دشمن دیگه هم پیدا کردی.》
《چه اتفاقی افتاد؟》
《خب...》استیو دستش را برای رساندن منظور تکان داد:《کریسی مُرد.》
ادی با وحشت پرسید:《مرد؟》
استیو گفت:《آره اون به دست یکی کشته شد و اینجوری ما با هم آشنا شدیم. چون همه فکر میکردن تو کشتیش و داستین میخواست پیدات کنه چون تو فرار کرده بودی و...》
استیو کم کم سکوت کرد تا ادی بتواند اطلاعات را هضم کند. ادی نوک بالایی بالش را با انگشت لمس کرد و گفت:《من کشته بودمش؟》
《نه ولی همه فکر میکردن کار تو بوده. فرار کردنت هم کمکی نکرده بود.》
《من همیشه فرار میکردم؟》
《راستش آره. ولی... وقتی مردی که خودتو یه جورایی فدا کردی. داستین خیلی سعی داشت به همه بگه بیگناه و قهرمانی.》
ادی به خودش نگاه کرد، به چیزی که استیو آن را هیولا مینامید. به عطشش برای خون و حواسی که هر از چندگاهی پرت گردن استیو میشد، و با خود فکر کرد که به هیچوجه شبیه قهرمانها نیست.
برای بار صدم آرزو کرد کاش مرده بود تا آنکه یک هیولای خونآشام شود.
#Another_life
قسمت ششم.
سر ادی از شدت گرسنگی گیج میرفت و استخوانهایش درد میکردند، آنقدر که برای مهار درد خودش را به در و دیوار میکوباند. استیو از دیشب که ادی را به خانه خودش برده بود، خانه را ترک کرده و دیگر برنگشته بود.
ادی دلش خون میخواست، خون انسان یا حیوان فرقی نداشت، در این اتاق خالی که یکی از اتاقهای خانه استیو بود، هیچ چیزی پیدا نمیشد.
شب که شد استیو بالاخره به خانه برگشت. نایلونی خونی هم در دست راستش داشت که در آن چند حیوان کوچک برای ادی شکار کرده بود.
از پلهها بالا رفت و آرام به سمت اتاق ادی رفت، اما جلوی در ایستاد. چرا هیچ صدایی از داخل اتاق نمیآمد؟ از پلهها به پایین برگشت تا چوب بیسبالش را بردارد.
نایلون را جلوی در اتاق گذاشت و چوب بیسبال را جلویش نگه داشت. آرام در اتاق را باز کرد و داخل شد. با شک پرسید:《ادی؟》
پاسخی نیامد. کفپوش زیر پایش صدا میکرد، اتاق خالی بود و موهای پشت گردن استیو سیخ شده بودند.
دوباره بلندتر گفت:《ادی؟》
صدایی از پشتش آمد و سایهای در گوشه چشمش تکان خورد اما قبل از آنکه بتواند برگردد خودش را چسبیده به دیوار دید.
سرش به دیوار خورد درد در پشت چشمانش پخش شد. وقتی سیاهی از چشمانش رفت و دیدش باز شد وحشت زده شد.
ادی مانند اولین باری که او را دیده بود، استیو را به دیوار چسبانده بود. چشمانش از خونخواهی میدرخشیدند و دهانش باز بود، از ته گلویش صدای غرش میآمد. اما او ادی نبود... هیولایی بود که استیو او را نمیشناخت.
استیو دستان ادی را گرفت و سعی کرد از شانههایش جدا کند:《ا...ادی نه نه. ادی این منم... لطفا.》
آنها با هم درگیر شدند، ادی سعی میکرد مانند آنشب استیو را گاز بگیرد و استیو سعی میکرد اجازه ندهد. دستی به یقهای گرفته شد و آن را پاره کرد، ناخنی پوست را شکافت و زخم ایجاد کرد و خون چکید.
اتفاقی که نباید افتاد.
خون استیو چکید و هوش بیشتری از سر ادی پراند. وقتی استیو متوجه اوضاع شد، خودش را با مشقت به چوب بیسبال رساند.
دوباره آن را به سر ادی کوبید و بیهوشش کرد. وقتی ادی بیهوش شد نفسزنان بالای سرش ایستاد. دستش را لای موهایش برد و تلاش کرد ضربان قلبش را پایین بیاورد.
به سرعت چوب بیسبال را انداخت و رفت دنبال طناب، ذهنش از ترس و شوک کار نمیکرد.
دستان ادی را محکم بست و به دیوار رو به رویش تکیه داد. ادی دیگر به هوش آمده بود. نمیتوانست به منظره رو به رویش نگاه کند، به ادی که دیگر خودش نبود. دستش را روی چشمان خیسش گذاشت و زمزمه کرد:《خدایا لطفا...》
استیو خیال میکرد میتواند ادی را مانند قبل کند،
خیال میکرد میتواند نجاتش دهد،
خیال میکرد میتواند ازش مراقبت کند،
اما گویی اشتباه خیال میکرد.
ادی واقعا مرده بود، این هیولایی را که به دنیا آمده بود، نمیشناخت.
#Another_life