قسمت پنجم.
استیو فریاد زد:《نه نه لعنتی داری صندلیا رو خراب میکنی. نکن ادی. اه》
ادی تا جایی که میتوانست بالهایش را جمع کرده بود اما هنوز آنها صندلی ماشین استیو را خراش میدادند:《بیشتر از این نمیتونم جمعشون کنم، لعنتی.》
استیو نزدیک بود ادی را بزند. شب که شد استیو تصمیم گرفت ادی را باز کند و با خودش به خانه ببرد، نه میتوانست او را آزاد کند، نه میتوانست تنها ببنددش و نه خودش تا ابد در در انبار پیش او زندگی کند. پس تنها راه همین بود که ادی را با ماشین به خانه ببرد، تنها راه و بدترین راه.
در راه، سکوت آزاردهندهی میانشان همچو دیواری نامرئی حس میشد، ادی سکوت را شکست و سوالی را که ذهنش را مشغول کرده بود پرسید:《داستین... حالش چطوره؟》
استیو به یاد بیپروایی جدید داستین و تغییر رفتارش افتاد:《خوب نیست. ناراحته.》
《میتونم ببینمش؟》
《فعلا نه.》
《آخه چرا؟》
استیو نیم نگاهی به او انداخت:《تو تازه مردی. اون عزاداره و احساس گناه میکنه و الان می خوای یهکاره بری پیشش با بال و دندون نیش و بگی زندهای و هیولا شدی؟ بی خیال ادی تو حتی خودتم درست حسابی یادت نمیاد.》
به نظر عصبانی میآمد. ادی که از شنیدن کلمه هیولا بالهایش را جمعتر کرده بود سرش را پایین انداخت و آرام گفت:《درسته. متاسفم.》
استیو آهی کشید و گفت:《منظوری نداشتم.》
ادی از پنجره به بیرون نگاه کرد و سعی کرد جلوی اشکش را بگیرد. استیو همانطور که به جلو نگاه میکرد گفت:《میدونی... تو واقعا تغییر کردی. قبلا خیلی... سرکش و خب یاغی بودی. یه جورایی اصلا هیچی برات مهم نبود ولی الان؟ الان واقعا حس میکنم نمیشناسمت.》
قلب ادی از ناتوانی در یادآوری خودش به درد آمد:《آره... خودمم خودمو نمیشناسم.》
پس از کمی سکوت دوباره به حرف آمد:《خانواده داشتم؟ یا یه جور... معشوقه؟》
استیو دهانش را کج کرد و ابروهایش را بالا داد:《با عموت زندگی میکردی... فکر کنم؟ و نه کسی رو نداشتی.》
《اوم...دشمن چی؟》
《دشمن که زیاد داشتی. مثلا یه یارویی به اسم جیسون کارور تازه بعد قضیه کریسی کلی دشمن دیگه هم پیدا کردی.》
《چه اتفاقی افتاد؟》
《خب...》استیو دستش را برای رساندن منظور تکان داد:《کریسی مُرد.》
ادی با وحشت پرسید:《مرد؟》
استیو گفت:《آره اون به دست یکی کشته شد و اینجوری ما با هم آشنا شدیم. چون همه فکر میکردن تو کشتیش و داستین میخواست پیدات کنه چون تو فرار کرده بودی و...》
استیو کم کم سکوت کرد تا ادی بتواند اطلاعات را هضم کند. ادی نوک بالایی بالش را با انگشت لمس کرد و گفت:《من کشته بودمش؟》
《نه ولی همه فکر میکردن کار تو بوده. فرار کردنت هم کمکی نکرده بود.》
《من همیشه فرار میکردم؟》
《راستش آره. ولی... وقتی مردی که خودتو یه جورایی فدا کردی. داستین خیلی سعی داشت به همه بگه بیگناه و قهرمانی.》
ادی به خودش نگاه کرد، به چیزی که استیو آن را هیولا مینامید. به عطشش برای خون و حواسی که هر از چندگاهی پرت گردن استیو میشد، و با خود فکر کرد که به هیچوجه شبیه قهرمانها نیست.
برای بار صدم آرزو کرد کاش مرده بود تا آنکه یک هیولای خونآشام شود.
#Another_life
قسمت ششم.
سر ادی از شدت گرسنگی گیج میرفت و استخوانهایش درد میکردند، آنقدر که برای مهار درد خودش را به در و دیوار میکوباند. استیو از دیشب که ادی را به خانه خودش برده بود، خانه را ترک کرده و دیگر برنگشته بود.
ادی دلش خون میخواست، خون انسان یا حیوان فرقی نداشت، در این اتاق خالی که یکی از اتاقهای خانه استیو بود، هیچ چیزی پیدا نمیشد.
شب که شد استیو بالاخره به خانه برگشت. نایلونی خونی هم در دست راستش داشت که در آن چند حیوان کوچک برای ادی شکار کرده بود.
از پلهها بالا رفت و آرام به سمت اتاق ادی رفت، اما جلوی در ایستاد. چرا هیچ صدایی از داخل اتاق نمیآمد؟ از پلهها به پایین برگشت تا چوب بیسبالش را بردارد.
نایلون را جلوی در اتاق گذاشت و چوب بیسبال را جلویش نگه داشت. آرام در اتاق را باز کرد و داخل شد. با شک پرسید:《ادی؟》
پاسخی نیامد. کفپوش زیر پایش صدا میکرد، اتاق خالی بود و موهای پشت گردن استیو سیخ شده بودند.
دوباره بلندتر گفت:《ادی؟》
صدایی از پشتش آمد و سایهای در گوشه چشمش تکان خورد اما قبل از آنکه بتواند برگردد خودش را چسبیده به دیوار دید.
سرش به دیوار خورد درد در پشت چشمانش پخش شد. وقتی سیاهی از چشمانش رفت و دیدش باز شد وحشت زده شد.
ادی مانند اولین باری که او را دیده بود، استیو را به دیوار چسبانده بود. چشمانش از خونخواهی میدرخشیدند و دهانش باز بود، از ته گلویش صدای غرش میآمد. اما او ادی نبود... هیولایی بود که استیو او را نمیشناخت.
استیو دستان ادی را گرفت و سعی کرد از شانههایش جدا کند:《ا...ادی نه نه. ادی این منم... لطفا.》
آنها با هم درگیر شدند، ادی سعی میکرد مانند آنشب استیو را گاز بگیرد و استیو سعی میکرد اجازه ندهد. دستی به یقهای گرفته شد و آن را پاره کرد، ناخنی پوست را شکافت و زخم ایجاد کرد و خون چکید.
اتفاقی که نباید افتاد.
خون استیو چکید و هوش بیشتری از سر ادی پراند. وقتی استیو متوجه اوضاع شد، خودش را با مشقت به چوب بیسبال رساند.
دوباره آن را به سر ادی کوبید و بیهوشش کرد. وقتی ادی بیهوش شد نفسزنان بالای سرش ایستاد. دستش را لای موهایش برد و تلاش کرد ضربان قلبش را پایین بیاورد.
به سرعت چوب بیسبال را انداخت و رفت دنبال طناب، ذهنش از ترس و شوک کار نمیکرد.
دستان ادی را محکم بست و به دیوار رو به رویش تکیه داد. ادی دیگر به هوش آمده بود. نمیتوانست به منظره رو به رویش نگاه کند، به ادی که دیگر خودش نبود. دستش را روی چشمان خیسش گذاشت و زمزمه کرد:《خدایا لطفا...》
استیو خیال میکرد میتواند ادی را مانند قبل کند،
خیال میکرد میتواند نجاتش دهد،
خیال میکرد میتواند ازش مراقبت کند،
اما گویی اشتباه خیال میکرد.
ادی واقعا مرده بود، این هیولایی را که به دنیا آمده بود، نمیشناخت.
#Another_life
قسمت هفتم.
وقتی استیو کنترلش را به دست آورد، بلند شد و به سراغ نایلون رفت. با درماندگی نایلون را برداشت و جلوی چشمان همچو گرگ ادی نشست. مانند دفعه قبل در انبار به او در نوشیدن خون حیوانات کمک کرد، اما اینبار هم ولع ادی خیلی خیلی بیشتر شده بود و هم استیو به جای اینکه چندشش شود، درمانده و غمگین بود.
مهتاب با آمدنش برای همه خواب آورد، همه به جز ادی. البته نه اینکه نخوابیده باشد، خوابیده بود اما به جای آنکه خواب خستگیش را در ببرد، کابوسهایش حالش را بدجوری بد کردند.
کابوسهای درهم که تشخیصشان از یکدیگر غیرممکن بود. یک لحظه خفاشها حمله میکردند و لحظه دیگر ادی با افرادی که نمیشناخت یک بازی تختهای میکرد. یک لحظه خودش داخل بازی میشد و میجنگید و لحظهای دیگر خونآشامی بود که به داستین آسیب میرساند.
در آخر، پس از بارها از خواب پریدن، تصمیم گرفت دیگر نخوابد و بلند شود. دهانش تهمزهی آهن میداد و سرش نبض میزد، اما هرچه فکر میکرد از دیروز هیچی به خاطر نمیآورد. لباسش پارهتر شده و بود دستانش بسته بودند. چه اتفاقی افتاده بود؟
استیو کجا بود؟
کمی در جایش وول خورد تا راحتترین حالت را برای بالهایش به ارمغان بیاورد. یک ساعت به همین منوال گذشت اما سر و کلهی استیو پیدا نشد. ادی با دندان نیش و بال و هزارتا حرکت دیگر، با مشقت دستش را از بند رها کرد. آرام بلند شد و اندامش را کش داد تا از خشکی و کرختی در بیایند.
به آرامی از اتاق و سپس از خانه خارج شد، هیچ نشانهای از زندگی در آنجا به چشم نمیخورد، تنها دیوارهای خانهای بودند که گاهی از فشار قلنج میشکاندند و وسایل بی جانی که در انتظار استفاده شدن، نو مانده بودند.
حالا که استیو نبود تا جلوی ادی را بگیرد، میخواست فرصت را غنیمت بشمارد و به سراغ داستین برود. البته به یاد نمیآورد او کجا زندگی میکند اما پیدایش میکرد.
ادی به محض اینکه از خانه خارج شد متوجه مشکل بزرگ شد، نور آفتاب. خورشید به بالاترین سطح خودش رسیده بود و مستقیم به پوست فراری از آفتاب ادی، میتابید. حالا باید چه میکرد؟ شاید درختان جنگل او را از نور در امان بدارند، اما اینگونه محدودهای که میتوانست در آن جستجو کند خیلی کموسعت میشد.
باید تا شب صبر میکرد.
صبر کردن تا شب، در حالی که اضطراب سر رسیدن استیو را داشت کار خیلی سختی بود، در این مدت انتظار، در محوطهی خانه میان وسایل میگشت تا سر خودش را گرم کند.
بالاخره مهتاب دوستداشتنی جای خورشید سوزان را گرفت و زمان ادی فرا رسید. از خانه بیرون زد و وارد حیاط شد، از استخر گذشت و وقتی میخواست به خیابان برود ناگهان استیو جلویش ظاهر شد. هر دو حیرت زده و متعجب بودند. استیو اخم کرد و ادی را به داخل خانه هُل داد:《هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟》
ادی دهانش را که از روی تعجب باز شده بود، بست و با تحکم گفت:《میخوام داستین رو پیدا کنم.》
《چندبار بهت بگم، اون هنوز آمادگیشو نداره که تو رو ببینه.》
ادی پافشاری کرد:《آخه چرا؟》
و درحالی که استیو از یکی از بالهایش گرفته بود و او را به سمت خانه میکشید، گفت:《من میخوام ببینمش. اون تنها کسیه که به یاد میارم، حتما یه دلیلی داره دیگه، لطفا...》
استیو در ساختمان خانه را بست و با عصبانیتی که از اتفاقات دیروز و اخیر به وجود آمده بود گفت:《نه ادی نه. میدونی چیه اصلا؟ نمیخواستم بهت بگم ولی این داستین نیست که آمادگی رو به رو شدن با تو رو نداره. این تویی. فکر میکنی اگه با دوتا بال گنده و دوتا دندون نیش خونی بری جلوش ازت استقبال میکنه؟ داستین تو رو یه قهرمان میدید، یه آدم که کار خودشو میکنه حتی اگه کل دنیا بر خلافش باشن. اون تو رو الگوی خودش کرده بود و الان تو حتی کنترل خودتم نداری.
پس نه ادی، تو نه حالا و نه هیچوقت دیگه نمیتونی داستین رو ببینی چون نه قراره یهو آدم بشی نه قراره مثل قبلت بشی. اینو تو کلهت فرو کن ادی. تو حالا یه هیولایی و این زندگی توعه تا... تا نمیدونم کی.》
کلمات پشت سر هم از دهان استیو خارج میشدند و هر لحظه پوستش قرمزتر میشد. و ادی، ادی آنجا ایستاده بود و هر کلمه خنجری زهرآگین بود که بر پوستش فرو میآمد، و زهر تلخشان را در رگهایش جاری میکرد و آنرا میسوزاند.
#Another_life