قسمت ششم.
سر ادی از شدت گرسنگی گیج میرفت و استخوانهایش درد میکردند، آنقدر که برای مهار درد خودش را به در و دیوار میکوباند. استیو از دیشب که ادی را به خانه خودش برده بود، خانه را ترک کرده و دیگر برنگشته بود.
ادی دلش خون میخواست، خون انسان یا حیوان فرقی نداشت، در این اتاق خالی که یکی از اتاقهای خانه استیو بود، هیچ چیزی پیدا نمیشد.
شب که شد استیو بالاخره به خانه برگشت. نایلونی خونی هم در دست راستش داشت که در آن چند حیوان کوچک برای ادی شکار کرده بود.
از پلهها بالا رفت و آرام به سمت اتاق ادی رفت، اما جلوی در ایستاد. چرا هیچ صدایی از داخل اتاق نمیآمد؟ از پلهها به پایین برگشت تا چوب بیسبالش را بردارد.
نایلون را جلوی در اتاق گذاشت و چوب بیسبال را جلویش نگه داشت. آرام در اتاق را باز کرد و داخل شد. با شک پرسید:《ادی؟》
پاسخی نیامد. کفپوش زیر پایش صدا میکرد، اتاق خالی بود و موهای پشت گردن استیو سیخ شده بودند.
دوباره بلندتر گفت:《ادی؟》
صدایی از پشتش آمد و سایهای در گوشه چشمش تکان خورد اما قبل از آنکه بتواند برگردد خودش را چسبیده به دیوار دید.
سرش به دیوار خورد درد در پشت چشمانش پخش شد. وقتی سیاهی از چشمانش رفت و دیدش باز شد وحشت زده شد.
ادی مانند اولین باری که او را دیده بود، استیو را به دیوار چسبانده بود. چشمانش از خونخواهی میدرخشیدند و دهانش باز بود، از ته گلویش صدای غرش میآمد. اما او ادی نبود... هیولایی بود که استیو او را نمیشناخت.
استیو دستان ادی را گرفت و سعی کرد از شانههایش جدا کند:《ا...ادی نه نه. ادی این منم... لطفا.》
آنها با هم درگیر شدند، ادی سعی میکرد مانند آنشب استیو را گاز بگیرد و استیو سعی میکرد اجازه ندهد. دستی به یقهای گرفته شد و آن را پاره کرد، ناخنی پوست را شکافت و زخم ایجاد کرد و خون چکید.
اتفاقی که نباید افتاد.
خون استیو چکید و هوش بیشتری از سر ادی پراند. وقتی استیو متوجه اوضاع شد، خودش را با مشقت به چوب بیسبال رساند.
دوباره آن را به سر ادی کوبید و بیهوشش کرد. وقتی ادی بیهوش شد نفسزنان بالای سرش ایستاد. دستش را لای موهایش برد و تلاش کرد ضربان قلبش را پایین بیاورد.
به سرعت چوب بیسبال را انداخت و رفت دنبال طناب، ذهنش از ترس و شوک کار نمیکرد.
دستان ادی را محکم بست و به دیوار رو به رویش تکیه داد. ادی دیگر به هوش آمده بود. نمیتوانست به منظره رو به رویش نگاه کند، به ادی که دیگر خودش نبود. دستش را روی چشمان خیسش گذاشت و زمزمه کرد:《خدایا لطفا...》
استیو خیال میکرد میتواند ادی را مانند قبل کند،
خیال میکرد میتواند نجاتش دهد،
خیال میکرد میتواند ازش مراقبت کند،
اما گویی اشتباه خیال میکرد.
ادی واقعا مرده بود، این هیولایی را که به دنیا آمده بود، نمیشناخت.
#Another_life
قسمت هفتم.
وقتی استیو کنترلش را به دست آورد، بلند شد و به سراغ نایلون رفت. با درماندگی نایلون را برداشت و جلوی چشمان همچو گرگ ادی نشست. مانند دفعه قبل در انبار به او در نوشیدن خون حیوانات کمک کرد، اما اینبار هم ولع ادی خیلی خیلی بیشتر شده بود و هم استیو به جای اینکه چندشش شود، درمانده و غمگین بود.
مهتاب با آمدنش برای همه خواب آورد، همه به جز ادی. البته نه اینکه نخوابیده باشد، خوابیده بود اما به جای آنکه خواب خستگیش را در ببرد، کابوسهایش حالش را بدجوری بد کردند.
کابوسهای درهم که تشخیصشان از یکدیگر غیرممکن بود. یک لحظه خفاشها حمله میکردند و لحظه دیگر ادی با افرادی که نمیشناخت یک بازی تختهای میکرد. یک لحظه خودش داخل بازی میشد و میجنگید و لحظهای دیگر خونآشامی بود که به داستین آسیب میرساند.
در آخر، پس از بارها از خواب پریدن، تصمیم گرفت دیگر نخوابد و بلند شود. دهانش تهمزهی آهن میداد و سرش نبض میزد، اما هرچه فکر میکرد از دیروز هیچی به خاطر نمیآورد. لباسش پارهتر شده و بود دستانش بسته بودند. چه اتفاقی افتاده بود؟
استیو کجا بود؟
کمی در جایش وول خورد تا راحتترین حالت را برای بالهایش به ارمغان بیاورد. یک ساعت به همین منوال گذشت اما سر و کلهی استیو پیدا نشد. ادی با دندان نیش و بال و هزارتا حرکت دیگر، با مشقت دستش را از بند رها کرد. آرام بلند شد و اندامش را کش داد تا از خشکی و کرختی در بیایند.
به آرامی از اتاق و سپس از خانه خارج شد، هیچ نشانهای از زندگی در آنجا به چشم نمیخورد، تنها دیوارهای خانهای بودند که گاهی از فشار قلنج میشکاندند و وسایل بی جانی که در انتظار استفاده شدن، نو مانده بودند.
حالا که استیو نبود تا جلوی ادی را بگیرد، میخواست فرصت را غنیمت بشمارد و به سراغ داستین برود. البته به یاد نمیآورد او کجا زندگی میکند اما پیدایش میکرد.
ادی به محض اینکه از خانه خارج شد متوجه مشکل بزرگ شد، نور آفتاب. خورشید به بالاترین سطح خودش رسیده بود و مستقیم به پوست فراری از آفتاب ادی، میتابید. حالا باید چه میکرد؟ شاید درختان جنگل او را از نور در امان بدارند، اما اینگونه محدودهای که میتوانست در آن جستجو کند خیلی کموسعت میشد.
باید تا شب صبر میکرد.
صبر کردن تا شب، در حالی که اضطراب سر رسیدن استیو را داشت کار خیلی سختی بود، در این مدت انتظار، در محوطهی خانه میان وسایل میگشت تا سر خودش را گرم کند.
بالاخره مهتاب دوستداشتنی جای خورشید سوزان را گرفت و زمان ادی فرا رسید. از خانه بیرون زد و وارد حیاط شد، از استخر گذشت و وقتی میخواست به خیابان برود ناگهان استیو جلویش ظاهر شد. هر دو حیرت زده و متعجب بودند. استیو اخم کرد و ادی را به داخل خانه هُل داد:《هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟》
ادی دهانش را که از روی تعجب باز شده بود، بست و با تحکم گفت:《میخوام داستین رو پیدا کنم.》
《چندبار بهت بگم، اون هنوز آمادگیشو نداره که تو رو ببینه.》
ادی پافشاری کرد:《آخه چرا؟》
و درحالی که استیو از یکی از بالهایش گرفته بود و او را به سمت خانه میکشید، گفت:《من میخوام ببینمش. اون تنها کسیه که به یاد میارم، حتما یه دلیلی داره دیگه، لطفا...》
استیو در ساختمان خانه را بست و با عصبانیتی که از اتفاقات دیروز و اخیر به وجود آمده بود گفت:《نه ادی نه. میدونی چیه اصلا؟ نمیخواستم بهت بگم ولی این داستین نیست که آمادگی رو به رو شدن با تو رو نداره. این تویی. فکر میکنی اگه با دوتا بال گنده و دوتا دندون نیش خونی بری جلوش ازت استقبال میکنه؟ داستین تو رو یه قهرمان میدید، یه آدم که کار خودشو میکنه حتی اگه کل دنیا بر خلافش باشن. اون تو رو الگوی خودش کرده بود و الان تو حتی کنترل خودتم نداری.
پس نه ادی، تو نه حالا و نه هیچوقت دیگه نمیتونی داستین رو ببینی چون نه قراره یهو آدم بشی نه قراره مثل قبلت بشی. اینو تو کلهت فرو کن ادی. تو حالا یه هیولایی و این زندگی توعه تا... تا نمیدونم کی.》
کلمات پشت سر هم از دهان استیو خارج میشدند و هر لحظه پوستش قرمزتر میشد. و ادی، ادی آنجا ایستاده بود و هر کلمه خنجری زهرآگین بود که بر پوستش فرو میآمد، و زهر تلخشان را در رگهایش جاری میکرد و آنرا میسوزاند.
#Another_life
قسمت هشتم.
ادی به استیو ثابت میکرد هیولا نیست. به محض اینکه استیو از خانه خارج شد، ادی هم خودش را آماده کرد تا بیرون برود، حتی نور خورشید هم باعث نمیشد سراغ داستین نرود.
میرفت پیش داستین و به استیو ثابت میکرد میتواند هنوز آدم قبلی باشد، با اینکه حتی نمیدانست آدم قبلی چگونه بود.
با اینکه حتی نمیدانست داستین آدم قبلی را چگونه میدید.
با اینکه خودش هم میدانست هیولا است.
و با تمام اینها... آیا حق با استیو نیست؟ نکند او راست بگوید و ادی دیگر راه برگشتی نداشته باشد؟
با فکر کردن به اینها، شک وارد مغزش شد و مانند تانک به افکارش حمله کرد. ادی سرش را تکان داد و نفس عمیق کشید تا افکار مزاحم را از خودش دور کند.
ادی هیولا نبود و موفق میشد داستین را ببیند، تمام.
به راهش از میان درختان ادامه داد. پس از گذشت چند دقیقه پیادهروی زیر سایه درختان تک و توک، صدای جیغی حواسش را پرت کرد. موهای پشت گردنش سیخ شدند و بالهایش را منقبض کرد.
خونآشام بودنش باعث شد بتواند به موقع به جاده نگاه کند، به موقع دختربچهی وسط جاده را ببیند و به موقع بپرد. نمیدانست چه چیزی باعث شد بپرد، اما به محض بلند شدن صدای جیغ دختر، بالهایش را برهم زد و به وسط جاده پرید.
زمان گویی ایستاده بود.
هر ثانیه برایش خاطراتی گَنگ به همراه آوردند. یک ثانیه، یک دختر در جنگل.
یک ثانیه، بازی تختهای با چند نفر.
یک ثانیه، جهانی تاریک و استیو.
همانطور که خاطرات در ذهنش جان میگرفتند و نور خورشید بر پوستش شلاق میزد، ادی دختر بچه را در آغوش گرفت و بالهایش را دورش حلقه کرد تا وقتی پرتاب شدند ضربه نخورد. و درست یک لحظه پس از آنکه ادی دختر را وسط جاده برداشت، ماشینی به سرعت رد شد.
ماشینی که اگر ادی دست به کار نمیشد حالا قاتل دختربچه بود.
آرام بالهایش را باز کرد و دختربچهی گریان را از آغوشش بیرون آورد. کمی به چشمان آبی دختر نگاه کرد که حالا خیس شده بودند.
ادی با صدای جیغ زنی از جا پرید و دختر به سمت آن زن دوید. ادی از جایش بلند شد و با لبخند به زن که دخترش را محکم در آغوش گرفته بود، نگاه کرد.
زن سرش را بلند کرد تا از او تشکر کند که خشکش زد. با دیدن دندانهای نیش ادی که بیرون زده بودند و بالها و لباس پاره جیغی کشید و دخترش را عقب کشید:《هَ...هیولا...هیولا》
با فریاد زن آدمهای دیگر هم کمکم دور ادی جمع شدند. چشمانشان یا وحشت را نشان میداد یا انزجار.
لبهایشان پر بود از کلماتی مانند هیولا یا خطرناک یا... عجیب غریب. اما ادی صدایشان را نمیشنید، صدای سوتی بی وقفه گوشش را پر کرده بود و سرش گیج میرفت.
یکی فریاد زد:《زنگ بزنید به پلیس》
یکی فحشی داد و چند بچه گریه کردند.
مردی با چوب جلو آمد و همان هشداری بود تا ادی پا به فرار بگذارد. نمیدانست به کجا میدود. دیگر برایش فرقی نداشت نور خورشید به پوستش برخورد کند، زخمهای روحش دردناکتر از سوختگی پوست بودند.
با تمام سرعت میدوید و سعی میکرد جلوی اشکهایش را بگیرد.
حق با استیو بود، ادی مانسون تمام زندگیاش را به عنوان یک عجیب غریب گذراند و هنگامی مُرد که تصمیم گرفت قهرمان باشد. قهرمان کسانی که هیچگاه باورش نکردند.
و حالا؟ حالا چیزی جز هیولا نبود، شاید باید رها میکرد. به هر حال این دنیا هیچگاه او را نخواسته بود، شاید باید رها میکرد، زیر نور ماه پرواز میکرد و آنقدر خون مینوشید تا آدمها بمیرند.
شاید باید همان چیزی میشد که جهان از او خواسته بود. بعضی آدمها هیچگاه پذیرفته نمیشوند و ادی یکی از همانها بود.
فرشتگانی وجود دارند که بالهای سیاه و دندانهای تیز دارند، فرشتگانی که از خودشان بودن هیچ باکی ندارند و جهان، در هر لحظه شمشیری دارد تا در قلبهای مهربان و شجاع آن فرشتگان فرو ببرد.
فرشتگانی وجود دارند که شیطان دیده میشوند، فرشتگانی همچو ادی مانسون و کسانی مانند او.
#Another_life
قسمت نهم.
ادی تا شب بی هدف در جنگل پرسه زد و وقتی دیگر هیچ کاری برای انجام دادن به ذهنش نرسید، به خانه استیو برگشت. تا پنجره پرید و از پنجره وارد اتاقش شد چون میدانست استیو خانهست و نمیخواست با او رو به رو شود.
موقع ورود به اتاق به چیزی خورد و صدایی ایجاد کرد. با خشم به وسیلهای که افتاده بود نگاه کرد و آنقدر از همهچیز عصبانیت بود که با این جرقه، منفجر شود. با تمام توان به وسیله لگد زد و اشک ریخت، به دیوار مشت زد، به در مشت زد، به هر جا و هر چیزی کوبید تا تخلیه شود.
و وقتی آرام شد، نفس زنان به در تکیه داد و روی زمین نشست. استیو که شایعهی دیده شدن هیولا و خونآشام را شنیده بود و دریافته بود که چه اتفاقی افتاده، با شنیدن صدا پشت در آمد، اما منتظر شد تا ادی خودش را خالی کند.
وقتی دیگر هیچ صدایی نیامد آرام در زد و گفت:《ادی؟》
پاسخی نشنید. دوباره سعی کرد:《من میدونم... چه اتفاقی افتاد. میخوام بگم... آه ادی متاسفم و اگه بخوای من... م...》
حرفش با باز شدن در و برخورد ادی با خودش نصفه ماند. ادی محکم او را بغل کرد و بدون هیچ حرفی در شانهاش گریست. کاری که ادی سابق هیچگاه نمیکرد، اما این ادی جز استیو هیچکس را نداشت و دیگر اصلا اهمیت نمیداد در گذشته که بوده.
استیو وقتی از شوک خارج شد او را متاقبلا در آغوش کشید. و آنها آنجا بودند، در سکوت و پر از حرفهای ناگفته. آنها آنجا بودند، لحظاتی دور از جهانی که هیچگاه قدرشان را ندانست، که هر عشق، هر دوست، و هر انتخابشان را ازشان گرفت و مجبورشان کرد که ادامه دهند، بدون آنکه کسی برایش اهمیت داشته باشد.
#Another_life