eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
26 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
3 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هشتم. ادی به استیو ثابت می‌کرد هیولا نیست. به محض اینکه استیو از خانه خارج شد، ادی هم خودش را آماده کرد تا بیرون برود، حتی نور خورشید هم باعث نمی‌شد سراغ داستین نرود. می‌رفت پیش داستین و به استیو ثابت می‌کرد می‌تواند هنوز آدم قبلی باشد، با اینکه حتی نمی‌دانست آدم قبلی چگونه بود. با اینکه حتی نمی‌دانست داستین آدم قبلی را چگونه می‌دید. با اینکه خودش هم می‌دانست هیولا است. و با تمام این‌ها... آیا حق با استیو نیست؟ نکند او راست بگوید و ادی دیگر راه برگشتی نداشته باشد؟ با فکر کردن به این‌ها، شک وارد مغزش شد و مانند تانک به افکارش حمله کرد. ادی سرش را تکان داد و نفس عمیق کشید تا افکار مزاحم را از خودش دور کند. ادی هیولا نبود و موفق می‌شد داستین را ببیند، تمام. به راهش از میان درختان ادامه داد. پس از گذشت چند دقیقه پیاده‌روی زیر سایه درختان تک و توک، صدای جیغی حواسش را پرت کرد. موهای پشت گردنش سیخ شدند و بال‌هایش را منقبض کرد. خون‌آشام بودنش باعث شد بتواند به موقع به جاده نگاه کند، به موقع دختربچه‌ی وسط جاده را ببیند و به موقع بپرد. نمی‌دانست چه چیزی باعث شد بپرد، اما به محض بلند شدن صدای جیغ دختر، بال‌هایش را برهم زد و به وسط جاده پرید. زمان گویی ایستاده بود. هر ثانیه برایش خاطراتی گَنگ به همراه آوردند. یک ثانیه، یک دختر در جنگل. یک ثانیه، بازی تخته‌ای با چند نفر. یک ثانیه، جهانی تاریک و استیو. همانطور که خاطرات در ذهنش جان می‌گرفتند و نور خورشید بر پوستش شلاق می‌زد، ادی دختر بچه را در آغوش گرفت و بال‌هایش را دورش حلقه کرد تا وقتی پرتاب شدند ضربه نخورد. و درست یک لحظه پس از آنکه ادی دختر را وسط جاده برداشت، ماشینی به سرعت رد شد. ماشینی که اگر ادی دست به کار نمی‌شد حالا قاتل دختربچه بود. آرام بال‌هایش را باز کرد و دختربچه‌ی گریان را از آغوشش بیرون آورد. کمی به چشمان آبی دختر نگاه کرد که حالا خیس شده بودند. ادی با صدای جیغ زنی از جا پرید و دختر به سمت آن زن دوید. ادی از جایش بلند شد و با لبخند به زن که دخترش را محکم در آغوش گرفته بود، نگاه کرد. زن سرش را بلند کرد تا از او تشکر کند که خشکش زد. با دیدن دندان‌های نیش ادی که بیرون زده بودند و بال‌ها و لباس پاره جیغی کشید و دخترش را عقب کشید:《هَ...هیولا...هیولا》 با فریاد زن آدم‌های دیگر هم کم‌کم دور ادی جمع شدند. چشمانشان یا وحشت را نشان می‌داد یا انزجار. لب‌هایشان پر بود از کلماتی مانند هیولا یا خطرناک یا... عجیب غریب. اما ادی صدایشان را نمی‌شنید، صدای سوتی بی وقفه گوشش را پر کرده بود و سرش گیج می‌رفت. یکی فریاد زد:《زنگ بزنید به پلیس》 یکی فحشی داد و چند بچه گریه کردند. مردی با چوب جلو آمد و همان هشداری بود تا ادی پا به فرار بگذارد. نمی‌دانست به کجا می‌دود. دیگر برایش فرقی نداشت نور خورشید به پوستش برخورد کند، زخم‌های روحش دردناک‌تر از سوختگی پوست بودند. با تمام سرعت می‌دوید و سعی می‌کرد جلوی اشک‌هایش را بگیرد. حق با استیو بود، ادی مانسون تمام زندگی‌اش را به عنوان یک عجیب غریب گذراند و هنگامی مُرد که تصمیم گرفت قهرمان باشد. قهرمان کسانی که هیچگاه باورش نکردند. و حالا؟ حالا چیزی جز هیولا نبود، شاید باید رها می‌کرد. به هر حال این دنیا هیچگاه او را نخواسته بود، شاید باید رها می‌کرد، زیر نور ماه پرواز می‌کرد و آنقدر خون می‌نوشید تا آدم‌ها بمیرند. شاید باید همان چیزی می‌شد که جهان از او خواسته بود. بعضی آدم‌ها هیچگاه پذیرفته نمی‌شوند و ادی یکی از همان‌ها بود. فرشتگانی وجود دارند که بال‌های سیاه و دندان‌های تیز دارند، فرشتگانی که از خودشان بودن هیچ باکی ندارند و جهان، در هر لحظه شمشیری دارد تا در قلب‌های مهربان و شجاع آن فرشتگان فرو ببرد. فرشتگانی وجود دارند که شیطان دیده می‌شوند، فرشتگانی همچو ادی مانسون و کسانی مانند او.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت نهم. ادی تا شب بی هدف در جنگل پرسه زد و وقتی دیگر هیچ‌ کاری برای انجام دادن به ذهنش نرسید، به خانه استیو برگشت. تا پنجره پرید و از پنجره وارد اتاقش شد چون می‌دانست استیو خانه‌ست و نمی‌خواست با او رو به رو شود. موقع ورود به اتاق به چیزی خورد و صدایی ایجاد کرد. با خشم به وسیله‌ای که افتاده بود نگاه کرد و آنقدر از همه‌چیز عصبانیت بود که با این جرقه، منفجر شود. با تمام توان به وسیله لگد زد و اشک ریخت، به دیوار مشت زد، به در مشت زد، به هر جا و هر چیزی کوبید تا تخلیه شود. و وقتی آرام شد، نفس زنان به در تکیه داد و روی زمین نشست. استیو که شایعه‌ی دیده شدن هیولا و خون‌آشام را شنیده بود و دریافته بود که چه اتفاقی افتاده، با شنیدن صدا پشت در آمد، اما منتظر شد تا ادی خودش را خالی کند. وقتی دیگر هیچ صدایی نیامد آرام در زد و گفت:《ادی؟》 پاسخی نشنید. دوباره سعی کرد:《من می‌دونم... چه اتفاقی افتاد. می‌خوام بگم... آه ادی متاسفم و اگه بخوای من... م...》 حرفش با باز شدن در و برخورد ادی با خودش نصفه ماند. ادی محکم او را بغل کرد و بدون هیچ حرفی در شانه‌اش گریست. کاری که ادی سابق هیچگاه نمی‌کرد، اما این ادی جز استیو هیچکس را نداشت و دیگر اصلا اهمیت نمی‌داد در گذشته که بوده. استیو وقتی از شوک خارج شد او را متاقبلا در آغوش کشید. و آنها آنجا بودند، در سکوت و پر از حرف‌های ناگفته. آنها آنجا بودند، لحظاتی دور از جهانی که هیچگاه قدرشان را ندانست، که هر عشق، هر دوست، و هر انتخابشان را ازشان گرفت و مجبورشان کرد که ادامه دهند، بدون آنکه کسی برایش اهمیت داشته باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت دهم. دو هفته از وقتی ادی در آغوش استیو فرو پاشید می‌گذرد. دو هفته‌ای که برای ادی با کرختی و بی حالی هم در روح و هم در جسمش گذشت. روزها را می‌خوابید و شب‌ها بی هدف به دیوار خالی نگاه می‌کرد، و در تمام مدت اهمیتی به عطشش نمی‌داد. صدای جیغ از گوشش بیرون نمی‌رفت، چشمانش را که می‌بست وحشت دیگران از خودش را می‌دید. و خاطرات... خاطرات مانند دریای افسارگسیخته، وحشیانه به صخره‌های روحش می‌کوبیدند و دردشان از هر دردی برایش بیشتر بود. حالا همه‌چیز را به یاد می‌آورد، حالا می‌دانست که بوده و چه کرده، و همین دانستن باعث می‌شد همیشه عزادار خود از دست رفته‌اش باشد. آن شب هم یکی از همان شب‌ها بود. یکی از همان شب‌هایی که ماه بر او نمی‌تابید و آسمانش سیاه بود، همان شب‌هایی که بعدها فقط از خود خاطره‌ی رنج و کابوس برجای می‌گذراند. کابوس ادی وقتی به پایان رسید که از دره‌ای سقوط کرد، خواب دید که هرچقدر بال‌هایش را بر هم می‌زند نمی‌تواند پرواز کند و با سرعت به انتهای تاریک دره می‌رسد. با سقوط در تاریکی ناگهان از خواب پرید. عرق سرد کرده بود و قلبش هنوز با سرعت به سینه‌اش می‌کوبید. کمی سر جایش ماند، آنقدر که چشمانش به تاریکی عادت کنند و ضربانش پایین بیاید. آرام بلند شد و از پله‌ها پایین رفت. استیو روی مبل جلوی تلوزیون خوابش برده بود. ادی کمی نگاهش کرد، اگر تمام این اتفاق‌ها برای هاوکینز نمی‌افتاد او چجور مردی می‌شد؟ اگر در شرایطی دیگر با هم آشنا می‌شدند چه؟ دوستان یکدیگر می‌دشند یا دشمن؟ یا شاید هم از کنار هم رد می‌شدند، بدون آنکه متوجه شوند دیگری کیست. آرام به سوی استیو رفت و دستش را جلو برد تا بیدارش کند. اما یک‌آن دستش را نگه داشت. چرا بیدارش کند؟ می‌توانست همین حالا و بی‌خبر برود. به گونه‌ای که گویی هیچگاه وجود نداشته. می‌توانست برود و خودش را از زندگی کسانی که برایشان خطرناک بود بیرون بکشد. شاید نتوانست به عنوان یک قهرمان بمیرد یا زندگی کند اما حداقل می‌توانست این کار کوچک را برای دیگران انجام دهد. دستش را جمع کرد و روی نوک انگشتان به سمت در رفت. دستش که دستگیره فلزی را لمس کرد و سرمایش گرمای دستش را از بین برد، صدایی او را متوقف کرد:《ادی؟》 به آرامی برگشت و استیو را دید که از پشت مبل با چشمان لوچ نگاهش می‌کند. ادی گفت:《من... نمی‌خواستم بیدارت کنم.》 استیو بلند شد و سرجایش نشست:《که چیکار کنی؟》 《خب... من تصمیم رو گرفتم.》 نفس عمیقی کشید و ادامه داد:《هاوکینز جای من نیست. اینجا کوچیکه و مره از کسانی که می‌شناسم و خاطراتی که یادآوریشون برام مثل خوردن زهر می‌مونه. می‌خوام از اینجا برم.》 استیو گویی که او را برق گرفته باشد از جتیش پرید:《چی؟ کجا‌ می‌خوای بری؟》 《یه شهر بزرگ، یه جای شلوغ که بشه توش مخفی شد. یه جا که برای کسی خطر نداشته باشم...》 استیو در سکوت به او خیره شد، سعی داشت راه دیگری پیدا کند. اما موفق نشد، این تنها راه بود پس بر خلاف میلش گفت:《خیلی خب. پس حداقل بذار خودم ببرمت. تا اون شهر که نمی‌تونی پرواز کنی.》 و اینگونه بود که سفر جدید ادی مانسون به عنوان یک خون‌آشام شروع شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت یازدهم. ادی در ماشین را بست و سعی کرد بال‌هایش را در فضای کوچک ماشین جای بدهد. استیو سوئیچ را چرخاند و استارت زد و سفر آنها به نیویورک شروع شد. ساعاتی طاقت‌فرسا برای ادی بود، کنار استیو و گردنش نشسته بود و هر لحظه گرسنه‌تر می‌شد و بال‌هایش آنقدر ساکن و در فشار بودند، خواب رفته بودند. در راه هیچ حرفی بین استیو و ادی زده نشد، تنها سکوتی آزاردهنده میانشان همچو دیواری سربرافراشته بود. تا آنکه استیو برای شکستنش اقدام کرد:《برنامه‌ای داری؟ برای بعدش.》 ادی که به بیرون خیره شده بود گفت:《نه راستش.》 پس از آن دوباره سکوت برقرار شد و ادی به خواب رفت، و وقتی بیدار شد که استیو گفت:《رسیدیم‌.》 استیو ماشین را بیرون شهر نگه داشته بود. هر دو از ماشین پیاده شدند، ادی بال‌هایش را آرام باز و بسته کرد. استیو دستش را جلو برد و گفت:《خب... فکر کنم اینجا تهشه.》 ادی سرش را تکان داد، که باعث آشفته شدت موهایش شد. دستش را جلو برد و با استیو دست داد:《آره مثل اینکه. احتمالا همو نبینیم دیگه و... ممنونم. به خاطر همه‌چی.》 استیو سرش را تکان داد. ادی دستش را کشید و کمی در سکوت معذب‌کننده ایستادند. وقتی هیچکدام حرکتی نکرد ادی گفت:《پس... دیگه خدافظ.》 استیو دوباره سرش را تکان داد. ادی به او نگاه کرد و منتظر شد تا برود و وقتی باز حرکتی نکرد دوباره گفت:《خدافظ؟》 استیو سرش را تکان داد و گفت:《آ... آره.》 سوار ماشینش شد. و وقتی داشت حرکت می‌کرد ادی به شیشه زد و منتظر شد استیو شیشه را پایین بکشد:《عام... ففط اینکه مراقب داستین باش.》 استیو سرش را تکان داد و ماشین حرکت کرد. ماشین و استیو رفتند و تمام گذشته‌ی ادی نیز با آنها رفت، و از اینجا به بعد یک داستان جدید است، نه درباره‌ی یک تئوری یا یک جهان موازی بلکه درباره آرزو‌های یکی از کسانی که ادی را دوست داشت، برای ادی. آرزویی ‌که در آن ادی با اشخاص جدیدی آشنا می‌شود و زندگی جدیدی می‌کند. زندگی که در آن دیگر فرار نمی‌کند.