eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
26 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
3 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت نهم. ادی تا شب بی هدف در جنگل پرسه زد و وقتی دیگر هیچ‌ کاری برای انجام دادن به ذهنش نرسید، به خانه استیو برگشت. تا پنجره پرید و از پنجره وارد اتاقش شد چون می‌دانست استیو خانه‌ست و نمی‌خواست با او رو به رو شود. موقع ورود به اتاق به چیزی خورد و صدایی ایجاد کرد. با خشم به وسیله‌ای که افتاده بود نگاه کرد و آنقدر از همه‌چیز عصبانیت بود که با این جرقه، منفجر شود. با تمام توان به وسیله لگد زد و اشک ریخت، به دیوار مشت زد، به در مشت زد، به هر جا و هر چیزی کوبید تا تخلیه شود. و وقتی آرام شد، نفس زنان به در تکیه داد و روی زمین نشست. استیو که شایعه‌ی دیده شدن هیولا و خون‌آشام را شنیده بود و دریافته بود که چه اتفاقی افتاده، با شنیدن صدا پشت در آمد، اما منتظر شد تا ادی خودش را خالی کند. وقتی دیگر هیچ صدایی نیامد آرام در زد و گفت:《ادی؟》 پاسخی نشنید. دوباره سعی کرد:《من می‌دونم... چه اتفاقی افتاد. می‌خوام بگم... آه ادی متاسفم و اگه بخوای من... م...》 حرفش با باز شدن در و برخورد ادی با خودش نصفه ماند. ادی محکم او را بغل کرد و بدون هیچ حرفی در شانه‌اش گریست. کاری که ادی سابق هیچگاه نمی‌کرد، اما این ادی جز استیو هیچکس را نداشت و دیگر اصلا اهمیت نمی‌داد در گذشته که بوده. استیو وقتی از شوک خارج شد او را متاقبلا در آغوش کشید. و آنها آنجا بودند، در سکوت و پر از حرف‌های ناگفته. آنها آنجا بودند، لحظاتی دور از جهانی که هیچگاه قدرشان را ندانست، که هر عشق، هر دوست، و هر انتخابشان را ازشان گرفت و مجبورشان کرد که ادامه دهند، بدون آنکه کسی برایش اهمیت داشته باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت دهم. دو هفته از وقتی ادی در آغوش استیو فرو پاشید می‌گذرد. دو هفته‌ای که برای ادی با کرختی و بی حالی هم در روح و هم در جسمش گذشت. روزها را می‌خوابید و شب‌ها بی هدف به دیوار خالی نگاه می‌کرد، و در تمام مدت اهمیتی به عطشش نمی‌داد. صدای جیغ از گوشش بیرون نمی‌رفت، چشمانش را که می‌بست وحشت دیگران از خودش را می‌دید. و خاطرات... خاطرات مانند دریای افسارگسیخته، وحشیانه به صخره‌های روحش می‌کوبیدند و دردشان از هر دردی برایش بیشتر بود. حالا همه‌چیز را به یاد می‌آورد، حالا می‌دانست که بوده و چه کرده، و همین دانستن باعث می‌شد همیشه عزادار خود از دست رفته‌اش باشد. آن شب هم یکی از همان شب‌ها بود. یکی از همان شب‌هایی که ماه بر او نمی‌تابید و آسمانش سیاه بود، همان شب‌هایی که بعدها فقط از خود خاطره‌ی رنج و کابوس برجای می‌گذراند. کابوس ادی وقتی به پایان رسید که از دره‌ای سقوط کرد، خواب دید که هرچقدر بال‌هایش را بر هم می‌زند نمی‌تواند پرواز کند و با سرعت به انتهای تاریک دره می‌رسد. با سقوط در تاریکی ناگهان از خواب پرید. عرق سرد کرده بود و قلبش هنوز با سرعت به سینه‌اش می‌کوبید. کمی سر جایش ماند، آنقدر که چشمانش به تاریکی عادت کنند و ضربانش پایین بیاید. آرام بلند شد و از پله‌ها پایین رفت. استیو روی مبل جلوی تلوزیون خوابش برده بود. ادی کمی نگاهش کرد، اگر تمام این اتفاق‌ها برای هاوکینز نمی‌افتاد او چجور مردی می‌شد؟ اگر در شرایطی دیگر با هم آشنا می‌شدند چه؟ دوستان یکدیگر می‌دشند یا دشمن؟ یا شاید هم از کنار هم رد می‌شدند، بدون آنکه متوجه شوند دیگری کیست. آرام به سوی استیو رفت و دستش را جلو برد تا بیدارش کند. اما یک‌آن دستش را نگه داشت. چرا بیدارش کند؟ می‌توانست همین حالا و بی‌خبر برود. به گونه‌ای که گویی هیچگاه وجود نداشته. می‌توانست برود و خودش را از زندگی کسانی که برایشان خطرناک بود بیرون بکشد. شاید نتوانست به عنوان یک قهرمان بمیرد یا زندگی کند اما حداقل می‌توانست این کار کوچک را برای دیگران انجام دهد. دستش را جمع کرد و روی نوک انگشتان به سمت در رفت. دستش که دستگیره فلزی را لمس کرد و سرمایش گرمای دستش را از بین برد، صدایی او را متوقف کرد:《ادی؟》 به آرامی برگشت و استیو را دید که از پشت مبل با چشمان لوچ نگاهش می‌کند. ادی گفت:《من... نمی‌خواستم بیدارت کنم.》 استیو بلند شد و سرجایش نشست:《که چیکار کنی؟》 《خب... من تصمیم رو گرفتم.》 نفس عمیقی کشید و ادامه داد:《هاوکینز جای من نیست. اینجا کوچیکه و مره از کسانی که می‌شناسم و خاطراتی که یادآوریشون برام مثل خوردن زهر می‌مونه. می‌خوام از اینجا برم.》 استیو گویی که او را برق گرفته باشد از جتیش پرید:《چی؟ کجا‌ می‌خوای بری؟》 《یه شهر بزرگ، یه جای شلوغ که بشه توش مخفی شد. یه جا که برای کسی خطر نداشته باشم...》 استیو در سکوت به او خیره شد، سعی داشت راه دیگری پیدا کند. اما موفق نشد، این تنها راه بود پس بر خلاف میلش گفت:《خیلی خب. پس حداقل بذار خودم ببرمت. تا اون شهر که نمی‌تونی پرواز کنی.》 و اینگونه بود که سفر جدید ادی مانسون به عنوان یک خون‌آشام شروع شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت یازدهم. ادی در ماشین را بست و سعی کرد بال‌هایش را در فضای کوچک ماشین جای بدهد. استیو سوئیچ را چرخاند و استارت زد و سفر آنها به نیویورک شروع شد. ساعاتی طاقت‌فرسا برای ادی بود، کنار استیو و گردنش نشسته بود و هر لحظه گرسنه‌تر می‌شد و بال‌هایش آنقدر ساکن و در فشار بودند، خواب رفته بودند. در راه هیچ حرفی بین استیو و ادی زده نشد، تنها سکوتی آزاردهنده میانشان همچو دیواری سربرافراشته بود. تا آنکه استیو برای شکستنش اقدام کرد:《برنامه‌ای داری؟ برای بعدش.》 ادی که به بیرون خیره شده بود گفت:《نه راستش.》 پس از آن دوباره سکوت برقرار شد و ادی به خواب رفت، و وقتی بیدار شد که استیو گفت:《رسیدیم‌.》 استیو ماشین را بیرون شهر نگه داشته بود. هر دو از ماشین پیاده شدند، ادی بال‌هایش را آرام باز و بسته کرد. استیو دستش را جلو برد و گفت:《خب... فکر کنم اینجا تهشه.》 ادی سرش را تکان داد، که باعث آشفته شدت موهایش شد. دستش را جلو برد و با استیو دست داد:《آره مثل اینکه. احتمالا همو نبینیم دیگه و... ممنونم. به خاطر همه‌چی.》 استیو سرش را تکان داد. ادی دستش را کشید و کمی در سکوت معذب‌کننده ایستادند. وقتی هیچکدام حرکتی نکرد ادی گفت:《پس... دیگه خدافظ.》 استیو دوباره سرش را تکان داد. ادی به او نگاه کرد و منتظر شد تا برود و وقتی باز حرکتی نکرد دوباره گفت:《خدافظ؟》 استیو سرش را تکان داد و گفت:《آ... آره.》 سوار ماشینش شد. و وقتی داشت حرکت می‌کرد ادی به شیشه زد و منتظر شد استیو شیشه را پایین بکشد:《عام... ففط اینکه مراقب داستین باش.》 استیو سرش را تکان داد و ماشین حرکت کرد. ماشین و استیو رفتند و تمام گذشته‌ی ادی نیز با آنها رفت، و از اینجا به بعد یک داستان جدید است، نه درباره‌ی یک تئوری یا یک جهان موازی بلکه درباره آرزو‌های یکی از کسانی که ادی را دوست داشت، برای ادی. آرزویی ‌که در آن ادی با اشخاص جدیدی آشنا می‌شود و زندگی جدیدی می‌کند. زندگی که در آن دیگر فرار نمی‌کند.
قسمت دوازدهم. دو ماه از آمدن ادی به نیویورک می‌گذشت. دیگر هیچ‌ارتباطی با او و خود گذشته‌اش وجود نداشت، نمی‌توان گفت زندگی خوبی را می‌گذراند اما آنقدر‌ها هم بد نبود. صبح‌ها را در خانه‌ متروکه‌ای اطراف شهر می‌خوابید و شب‌ها از خون کسانی تغذیه می‌کرد که در خیابان‌های خلوت پرسه می‌زنند. کوچه‌های بن‌بست، خیابان‌های باریک، خانه‌های کوچک و مجردی، ماشین‌های تک‌سرنشین، همه و همه نقش رستوران را برای ادی بازی می‌کردند. در این دو ماه بیشتر مکان‌های مشابه آنها در نیویورک انسانی بی‌حال یافت می‌شد که روی گردنشان جای نیش خون‌آشام است. ادی می‌نوشید تا انسان بی حال شود، هیچگاه تا آخرین قطره نمی‌نوشید. البته یک بار این‌کار را کرد اما از دستش در رفت، حادثه‌ای که هموز پشیمانی و عذاب‌وجدان ناشی از آن بر روی قلبش سایه انداخته بود. روز‌ها می‌آمدند و شب‌ها پشت سرش و ادی روز به روز بیشتر با زندگی خون‌آشامی‌اش خو می‌گرفت. تا آنکه چیزی مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. در واقع کسی. یعنی کسانی. آن‌شب تازه از گشت شبانه برگشته بود و هنوز ذهنش از خونی که روی دندان‌هایش بود سبک و سرمست بود. تلو‌تلو خوران میان خیابان‌های قدیمی و متروکه نیویورک قدم می‌زد. وقتی از کنار قبرستان ماشین‌ها می‌گذشت، موهایی پشت‌ گردنش سیخ و بال‌هایش منقبض شدند، خون. اما نه... باید جلوی خودش را می‌گرفت. می‌دانست اگر بیش از فقط رفع عطش بنوشد خوی انسانی‌اش را از دست می‌دهد. سعی کرد بی خیال به راه خود ادامه دهد، اما نتوانست. نمی‌توانست از خون بگذرد. وارد قبرستان ماشین‌ها شد و از میان ماشین‌های اسقاطی و فلزات زنگ زده و لاستیک‌های پاره گذشت. بوی خون او را به خانه‌ای رساند که از ورقه‌های فلزی ساخته شده و به سختی سرپا بود. در خانه باز بود، آرام وارد شد، مبلی که فنرش زده بود بیرون، تلوزیون کوچکی که صفحه سیاه و سفید نشان می‌داد و چند کاردستی با سیم مفتول و آت‌وآشغال داخل خانه به چشم می‌خورد. یکی از آنها مجسمه فرشته‌ای در حال سقوط بود که با سیم و آلومینیوم زنگ زده درست شده بود. ادی روی زانو نشست و با دقت به آن نگاه کرد. صدایی از پشتش گفت:《ازش خوشت میاد؟》 ادی ناگهان از جا پرید و برگشت، خون. مردی جوان رو‌به‌رویش ایستاده بود، ته ریش داشت و لباس‌هایش کهنه و مندرس بودند. خودش نیز ژولیده به نظر می‌آمد. ادی به دست راست مرد نگاه کرد، بانداژ دورش پیچیده شده بود و بانداژ از خون سرخ بود، پس به همین خاطر بوی خون انقدر قوی به مشام ادی می‌رسید. سعی کرد نگاهش را از خون بگیرد و به مرد گفت:《آ... آره، قشنگه.》 دست مرد آرام به سوی چوب پشت در رفت:《خودم ساختمش.》 ادی نیم‌نگاهی به چوب انداخت:《آدم با استعدادی... هستی.》 مرد شانه بالا انداخت:《هنرمندم.》 ادی دستانش را بالا گرفت:《هی نیازی به خشونت نیست.》 مرد ابرو بالا انداخت:《جدا؟ به خاطر همین لباست و دهنت خونیه؟ ببینم تو چی هستی؟ یه خفاش جهش‌یافته؟ یا جن جهنمی؟》 ادی اخم کرد:《جن جهنمی چه کوفتیه؟ نه من... حقیقتا خودمم نمی‌دونم چیم. ولی قبلا آدم بودم و...》 《و الان؟》 《یه چیزی تو مایه‌های خون‌آشام.》 《و اعتقاد داری نباید متوسل به خشونت بشم.》 《نه؟》 و اینگونه بود که هنرمند ساکن زباله‌ها با ادی خون‌آشام ملاقات کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا