قسمت دهم.
دو هفته از وقتی ادی در آغوش استیو فرو پاشید میگذرد. دو هفتهای که برای ادی با کرختی و بی حالی هم در روح و هم در جسمش گذشت. روزها را میخوابید و شبها بی هدف به دیوار خالی نگاه میکرد، و در تمام مدت اهمیتی به عطشش نمیداد.
صدای جیغ از گوشش بیرون نمیرفت، چشمانش را که میبست وحشت دیگران از خودش را میدید.
و خاطرات... خاطرات مانند دریای افسارگسیخته، وحشیانه به صخرههای روحش میکوبیدند و دردشان از هر دردی برایش بیشتر بود. حالا همهچیز را به یاد میآورد، حالا میدانست که بوده و چه کرده، و همین دانستن باعث میشد همیشه عزادار خود از دست رفتهاش باشد.
آن شب هم یکی از همان شبها بود. یکی از همان شبهایی که ماه بر او نمیتابید و آسمانش سیاه بود، همان شبهایی که بعدها فقط از خود خاطرهی رنج و کابوس برجای میگذراند.
کابوس ادی وقتی به پایان رسید که از درهای سقوط کرد، خواب دید که هرچقدر بالهایش را بر هم میزند نمیتواند پرواز کند و با سرعت به انتهای تاریک دره میرسد.
با سقوط در تاریکی ناگهان از خواب پرید. عرق سرد کرده بود و قلبش هنوز با سرعت به سینهاش میکوبید. کمی سر جایش ماند، آنقدر که چشمانش به تاریکی عادت کنند و ضربانش پایین بیاید.
آرام بلند شد و از پلهها پایین رفت. استیو روی مبل جلوی تلوزیون خوابش برده بود. ادی کمی نگاهش کرد، اگر تمام این اتفاقها برای هاوکینز نمیافتاد او چجور مردی میشد؟
اگر در شرایطی دیگر با هم آشنا میشدند چه؟ دوستان یکدیگر میدشند یا دشمن؟ یا شاید هم از کنار هم رد میشدند، بدون آنکه متوجه شوند دیگری کیست.
آرام به سوی استیو رفت و دستش را جلو برد تا بیدارش کند. اما یکآن دستش را نگه داشت. چرا بیدارش کند؟ میتوانست همین حالا و بیخبر برود. به گونهای که گویی هیچگاه وجود نداشته. میتوانست برود و خودش را از زندگی کسانی که برایشان خطرناک بود بیرون بکشد. شاید نتوانست به عنوان یک قهرمان بمیرد یا زندگی کند اما حداقل میتوانست این کار کوچک را برای دیگران انجام دهد.
دستش را جمع کرد و روی نوک انگشتان به سمت در رفت. دستش که دستگیره فلزی را لمس کرد و سرمایش گرمای دستش را از بین برد، صدایی او را متوقف کرد:《ادی؟》
به آرامی برگشت و استیو را دید که از پشت مبل با چشمان لوچ نگاهش میکند. ادی گفت:《من... نمیخواستم بیدارت کنم.》
استیو بلند شد و سرجایش نشست:《که چیکار کنی؟》
《خب... من تصمیم رو گرفتم.》
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:《هاوکینز جای من نیست. اینجا کوچیکه و مره از کسانی که میشناسم و خاطراتی که یادآوریشون برام مثل خوردن زهر میمونه. میخوام از اینجا برم.》
استیو گویی که او را برق گرفته باشد از جتیش پرید:《چی؟ کجا میخوای بری؟》
《یه شهر بزرگ، یه جای شلوغ که بشه توش مخفی شد. یه جا که برای کسی خطر نداشته باشم...》
استیو در سکوت به او خیره شد، سعی داشت راه دیگری پیدا کند. اما موفق نشد، این تنها راه بود پس بر خلاف میلش گفت:《خیلی خب. پس حداقل بذار خودم ببرمت. تا اون شهر که نمیتونی پرواز کنی.》
و اینگونه بود که سفر جدید ادی مانسون به عنوان یک خونآشام شروع شد.
#Another_life
قسمت یازدهم.
ادی در ماشین را بست و سعی کرد بالهایش را در فضای کوچک ماشین جای بدهد. استیو سوئیچ را چرخاند و استارت زد و سفر آنها به نیویورک شروع شد.
ساعاتی طاقتفرسا برای ادی بود، کنار استیو و گردنش نشسته بود و هر لحظه گرسنهتر میشد و بالهایش آنقدر ساکن و در فشار بودند، خواب رفته بودند.
در راه هیچ حرفی بین استیو و ادی زده نشد، تنها سکوتی آزاردهنده میانشان همچو دیواری سربرافراشته بود. تا آنکه استیو برای شکستنش اقدام کرد:《برنامهای داری؟ برای بعدش.》
ادی که به بیرون خیره شده بود گفت:《نه راستش.》
پس از آن دوباره سکوت برقرار شد و ادی به خواب رفت، و وقتی بیدار شد که استیو گفت:《رسیدیم.》
استیو ماشین را بیرون شهر نگه داشته بود. هر دو از ماشین پیاده شدند، ادی بالهایش را آرام باز و بسته کرد. استیو دستش را جلو برد و گفت:《خب... فکر کنم اینجا تهشه.》
ادی سرش را تکان داد، که باعث آشفته شدت موهایش شد. دستش را جلو برد و با استیو دست داد:《آره مثل اینکه. احتمالا همو نبینیم دیگه و... ممنونم. به خاطر همهچی.》
استیو سرش را تکان داد. ادی دستش را کشید و کمی در سکوت معذبکننده ایستادند. وقتی هیچکدام حرکتی نکرد ادی گفت:《پس... دیگه خدافظ.》
استیو دوباره سرش را تکان داد. ادی به او نگاه کرد و منتظر شد تا برود و وقتی باز حرکتی نکرد دوباره گفت:《خدافظ؟》
استیو سرش را تکان داد و گفت:《آ... آره.》
سوار ماشینش شد. و وقتی داشت حرکت میکرد ادی به شیشه زد و منتظر شد استیو شیشه را پایین بکشد:《عام... ففط اینکه مراقب داستین باش.》
استیو سرش را تکان داد و ماشین حرکت کرد. ماشین و استیو رفتند و تمام گذشتهی ادی نیز با آنها رفت، و از اینجا به بعد یک داستان جدید است، نه دربارهی یک تئوری یا یک جهان موازی بلکه درباره آرزوهای یکی از کسانی که ادی را دوست داشت، برای ادی.
آرزویی که در آن ادی با اشخاص جدیدی آشنا میشود و زندگی جدیدی میکند.
زندگی که در آن دیگر فرار نمیکند.
#Another_life
قسمت دوازدهم.
دو ماه از آمدن ادی به نیویورک میگذشت. دیگر هیچارتباطی با او و خود گذشتهاش وجود نداشت، نمیتوان گفت زندگی خوبی را میگذراند اما آنقدرها هم بد نبود.
صبحها را در خانه متروکهای اطراف شهر میخوابید و شبها از خون کسانی تغذیه میکرد که در خیابانهای خلوت پرسه میزنند. کوچههای بنبست، خیابانهای باریک، خانههای کوچک و مجردی، ماشینهای تکسرنشین، همه و همه نقش رستوران را برای ادی بازی میکردند. در این دو ماه بیشتر مکانهای مشابه آنها در نیویورک انسانی بیحال یافت میشد که روی گردنشان جای نیش خونآشام است.
ادی مینوشید تا انسان بی حال شود، هیچگاه تا آخرین قطره نمینوشید. البته یک بار اینکار را کرد اما از دستش در رفت، حادثهای که هموز پشیمانی و عذابوجدان ناشی از آن بر روی قلبش سایه انداخته بود.
روزها میآمدند و شبها پشت سرش و ادی روز به روز بیشتر با زندگی خونآشامیاش خو میگرفت. تا آنکه چیزی مسیر زندگیاش را تغییر داد.
در واقع کسی.
یعنی کسانی.
آنشب تازه از گشت شبانه برگشته بود و هنوز ذهنش از خونی که روی دندانهایش بود سبک و سرمست بود. تلوتلو خوران میان خیابانهای قدیمی و متروکه نیویورک قدم میزد.
وقتی از کنار قبرستان ماشینها میگذشت، موهایی پشت گردنش سیخ و بالهایش منقبض شدند، خون.
اما نه... باید جلوی خودش را میگرفت. میدانست اگر بیش از فقط رفع عطش بنوشد خوی انسانیاش را از دست میدهد. سعی کرد بی خیال به راه خود ادامه دهد، اما نتوانست.
نمیتوانست از خون بگذرد. وارد قبرستان ماشینها شد و از میان ماشینهای اسقاطی و فلزات زنگ زده و لاستیکهای پاره گذشت. بوی خون او را به خانهای رساند که از ورقههای فلزی ساخته شده و به سختی سرپا بود.
در خانه باز بود، آرام وارد شد، مبلی که فنرش زده بود بیرون، تلوزیون کوچکی که صفحه سیاه و سفید نشان میداد و چند کاردستی با سیم مفتول و آتوآشغال داخل خانه به چشم میخورد.
یکی از آنها مجسمه فرشتهای در حال سقوط بود که با سیم و آلومینیوم زنگ زده درست شده بود. ادی روی زانو نشست و با دقت به آن نگاه کرد.
صدایی از پشتش گفت:《ازش خوشت میاد؟》
ادی ناگهان از جا پرید و برگشت، خون. مردی جوان روبهرویش ایستاده بود، ته ریش داشت و لباسهایش کهنه و مندرس بودند. خودش نیز ژولیده به نظر میآمد.
ادی به دست راست مرد نگاه کرد، بانداژ دورش پیچیده شده بود و بانداژ از خون سرخ بود، پس به همین خاطر بوی خون انقدر قوی به مشام ادی میرسید.
سعی کرد نگاهش را از خون بگیرد و به مرد گفت:《آ... آره، قشنگه.》
دست مرد آرام به سوی چوب پشت در رفت:《خودم ساختمش.》
ادی نیمنگاهی به چوب انداخت:《آدم با استعدادی... هستی.》
مرد شانه بالا انداخت:《هنرمندم.》
ادی دستانش را بالا گرفت:《هی نیازی به خشونت نیست.》
مرد ابرو بالا انداخت:《جدا؟ به خاطر همین لباست و دهنت خونیه؟ ببینم تو چی هستی؟ یه خفاش جهشیافته؟ یا جن جهنمی؟》
ادی اخم کرد:《جن جهنمی چه کوفتیه؟ نه من... حقیقتا خودمم نمیدونم چیم. ولی قبلا آدم بودم و...》
《و الان؟》
《یه چیزی تو مایههای خونآشام.》
《و اعتقاد داری نباید متوسل به خشونت بشم.》
《نه؟》
و اینگونه بود که هنرمند ساکن زبالهها با ادی خونآشام ملاقات کرد.
#Another_life
قسمت سیزدهم.
ادی و مرد کمی در سکوت به هم نگاه کردند که صدایی از بیرون آنها را از جا پراند:《تئو؟ خونهای؟》
چشمان مرد یا همان تئو گرد شد، زیر لب به ادی گفت:《از جات تکون نخور.》
و از خانه بیرون رفت. ادی شنید که تئو به مرد بیرون گفت:《سلام تریستین. داغون به نظر میای》
تریستین با صدای خسته گفت:《آره وضعیت خوبی ندارم زیاد. اومدم برای اون مجسمههه.》
تئو گفت:《آره آمادهست، الان میارمش.》
وارد خانه شد، با چشمان هشداردهنده به ادی نگاهی انداخت و دنبال یک مجسمه گشت.
تریستین داخل هوای سرد در انتظار بود و برخلاف اینکه تئو خیال میکرد صدایش بیرون نمیرود، تریستین میشنید که تئو به کسی میگوید:《مثل چوب خشک وای نستا، بگرد.》یا《اون چرم چندش آورو بردار از رو مبلم.》
تریستین اخمی کرد، به خانه نزدیکتر شد و از پشت در نیمه باز به تئو گفت:《هی مرد کمک میخوای؟》
و در را هل داد.
خب... صحنه داخل خانه چیزی نبود که تریستین هر روز ببیند، مردی با موهای فر و بلند و لباس خونی، که دو تا بال مشکی از پشتش بیرون زده وسط اتاق ایستاده بود و تئو با مجسمهای از آشغال در یک دستش، با دست دیگر بال آن مرد را کنار نگه داشته.
ادی دستش را بالا آورد و گفت:《لطفا داد نزن.》
دهان تریستین باز ماند و فریادش در دلش خفه شد. دهانش را چندبار همچو ماهی که آبی بهش نمیرسد باز و بسته کرد اما حرفی ازش بیرون نیامد. دستی به صورتش کشید و با خستگی گفت:《دارم خواب میبینم یا واقعا یه خفاش گنده تو خونته تئو؟》
تئو پاسخ داد:《متاسفانه واقعا یه خفاش گنده تو خونمه.》
یک ربع بعد، تئو با چند آشغال روی پایش که باهاشان مجسمه میساخت، ادی با بالهایش و تریستین با لباس هاکی و چوب هاکی شکسته در دستانش، روی مبل زوار در رفتهی تئو نشسته بودند.
تریستین که زیر چشمانش گود افتاده بود با خستگی روحی و جسمی گفت:《امروز صبح دوست دخترم منو به یه بچه خرخون ریقو فروخت و من فکر میکردم دیگه از این بدتر نمیشه. ولی عصرش باعث شدم تیممون تو فینال به خاطر من ببازه و هم تیم رو از دست دادم هم یه دل سیر کتک خوردم. و حالا؟ حالا نه دوست دختر دارم نه هاکی. و نشستم با یه خفاش گنده و یه آشغال جمعکن هنرمند چایی میخورم. زندگی عالیه مگه نه؟》
ادی شانه بالا انداخت و گفت:《مامان بابام مردن، یه عجیب غریب روانی شناخته میشم که به خاطر یه بازی اتهام قتل فجیعانه کسی رو بهش چسبوندن که جلوی چشمام مرد. تو کل شهرمون اتفاقای خیلی عجیب میوفته و من الان یه خونآشام تو نیویورکم. اونقدرام زندگیت بد نیست مرد.》
تئو آشغالها را کنار انداخت و گفت:《ما واقعا یه مشت بازندهی بیچارهایم.》
#Another_life
قسمت چهاردهم.
آن شب تریستین آنقدر نوشید که بیهوش شد و اختیارش را از دست داد. وقتی ادی دیگر میخواست برود، تئو گفت:《سر راهت اونم ببر خونشون. خوشم نمیاد کسی شب تو خونم بخوابه.》
ادی اخمی کرد و گفت:《تو که انتظار نداری با این قیافه تو شهر بگردم اونم با یه مست؟》
تئو دست به کمر زد:《اینش به من ربطی نداره.》
کاغدی برداشت و رویش چیزی نوشت، آن را به دست ادی داد و بدون آنکه فرصت دهد اعتراضی کند از آنجا رفت.
و ادی ماند و یک آدرس و یک پسر بی هوش. حالا که او را میدید میتوانست بگوید تریستین زیر تهریش و چشمان گود افتاده چهرهی زیبایی داشت. صورتش اعضای تیز و زاویهدار داشت و احتمالا به عنوان بازیگر موفق میشد.
ادی آهی کشید، از بغلش گرفت و او را بلند کرد و رفت تا از سایههای شهر بگذرد و ترستین را به خانهاش برساند.
خانه تریستین پایین شهر به حساب میامد، ساختمانی قدیمی و تک طبقه که چراغهایش خاموش بودند. که این یعنی یا کسی منتظرش نبود یا تنها زندگی میکرد. خانه داخل کوچهای تاریک و نمور قرار داشت که باعث میشد ادی پنهان بماند، اما بوی فاضلاب که تند و وحشتناک بود او را آزار میداد.
ادی تریستین را روی زمین گذاشت و او را به دیوار تکیه داد. قلنج کمرش را شکاند و در لباسهای تریستین دنبال کلید گشت.
اما خبری از کلید نبود، احتمالا جایی در راه افتاده بود. با این وجود باید به مهارتهای های خود متکی میشد و خودش در را باز میکرد.
مشغول کار بود که صدای زنانهای از پشتش آمد:《تریس؟》
آرام برگشت، زن به خاطر تاریکی نمیتوانست ادی را ببیند اما ادی میتوانست از طریق روزنهی نور صورت او را ببیند.
موهای مواج و بلوند داشت و چهرهاش شبیه تریستین بود، احتمالا خواهر او بود. ادی گلویش را صاف کرد و بالهایش را تا قدری که میتوانست پشتش جمع کرد:《من... یکی از دوستاشم. اون خیلی نوشیده بود.》
دختر آهی کشید و گفت:《واقعا متاسفم، به زحمت افتادید.》
جلو آمد، ادی با دستپاچگی از سر راهش کنار رفت. تا میتوانست خودش را به دیوار چسباند، بالهایش از درد منفجر شدند. دختر با کلید در را باز کرد و به سمت ادی برگشت:《خودم بقیهشو انجام میدم. اولین بارش نیست. خیلی ممنون، آقای...؟》
ادی من و من کنان گفت:《ادی... ادی مانسون. از هاوکینز.》
احمق، چرا اسم شهرش را گفته بود؟ حالا حتما دختر خیال میکرد او هول شده.
اصلا چرا برایش اهمیت داشت که دختر چی خیال میکند؟
دختر گفت:《من هم تئا هستم. خواهر تریس.》
ادی گلویش را صاف کرد:《اوم... خوشبختم.》
دختر سرش را تکان داد.
آندو در سکوتی معذبکننده ایستادند که دختر بالاخره گفت:《ما دیگه بریم. به هر حال بازم ممنون.》
تریستین را به سختی بلند کرد و به داخل خانه برد.
و ادی را همانجا در سکوت و تاریکی تنها گذشت. در گذشته هیچگاه همچین احساسی نکرده بود، قلبش محکم میکوبید و گلویش خشک شده بود.
حسی شبیه ترس بود، اما از نوع خوشایند.
#Another_life