eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
26 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
3 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت سیزدهم. ادی و مرد کمی در سکوت به هم نگاه کردند که صدایی از بیرون آنها را از جا پراند:《تئو؟ خونه‌ای؟》 چشمان مرد یا همان تئو گرد شد، زیر لب به ادی گفت:《از جات تکون نخور.》 و از خانه بیرون رفت. ادی شنید که تئو به مرد بیرون گفت:《سلام تریستین. داغون به نظر میای》 تریستین با صدای خسته گفت:《آره وضعیت خوبی ندارم زیاد. اومدم برای اون مجسمه‌هه.》 تئو گفت:《آره آماده‌ست، الان میارمش.》 وارد خانه شد، با چشمان هشداردهنده به ادی نگاهی انداخت و دنبال یک مجسمه‌ گشت. تریستین داخل هوای سرد در انتظار بود و برخلاف اینکه تئو خیال می‌کرد صدایش بیرون نمی‌رود، تریستین می‌شنید که تئو به کسی می‌گوید:《مثل چوب خشک وای نستا، بگرد.》یا《اون چرم چندش آورو بردار از رو مبلم.》 تریستین اخمی کرد، به خانه نزدیک‌تر شد و از پشت در نیمه باز به تئو گفت:《هی مرد کمک می‌خوای؟》 و در را هل داد. خب... صحنه داخل خانه چیزی نبود که تریستین هر روز ببیند، مردی با موهای فر و بلند و لباس خونی، که دو تا بال مشکی از پشتش بیرون زده وسط اتاق ایستاده بود و تئو با مجسمه‌ای از آشغال در یک دستش، با دست دیگر بال آن مرد را کنار نگه داشته. ادی دستش را بالا آورد و گفت:《لطفا داد نزن.》 دهان تریستین باز ماند و فریادش در دلش خفه شد. دهانش را چندبار همچو ماهی که آبی بهش نمی‌رسد باز و بسته کرد اما حرفی ازش بیرون نیامد. دستی به صورتش کشید و با خستگی گفت:《دارم خواب می‌بینم یا واقعا یه خفاش گنده تو خونته تئو؟》 تئو پاسخ داد:《متاسفانه واقعا یه خفاش گنده تو خونمه.》 یک ربع بعد، تئو با چند آشغال روی پایش که باهاشان مجسمه می‌ساخت، ادی با بال‌هایش و تریستین با لباس هاکی‌ و چوب هاکی شکسته در دستانش، روی مبل زوار در رفته‌ی تئو نشسته بودند. تریستین که زیر چشمانش گود افتاده بود با خستگی روحی و جسمی گفت:《امروز صبح دوست دخترم منو به یه بچه خرخون ریقو فروخت و من فکر می‌کردم دیگه از این بدتر نمیشه. ولی عصرش باعث شدم تیممون تو فینال به خاطر من ببازه و هم تیم رو از دست دادم هم یه دل سیر کتک خوردم. و حالا؟ حالا نه دوست دختر دارم نه هاکی. و نشستم با یه خفاش گنده و یه آشغال جمع‌کن هنرمند چایی می‌خورم. زندگی عالیه مگه نه؟》 ادی شانه بالا انداخت و گفت:《مامان بابام مردن، یه عجیب غریب روانی شناخته میشم که به خاطر یه بازی اتهام قتل فجیعانه کسی رو بهش چسبوندن که جلوی چشمام مرد. تو کل شهرمون اتفاقای خیلی عجیب میوفته و من الان یه خون‌آشام تو نیویورکم. اونقدرام زندگیت بد نیست مرد.》 تئو آشغال‌ها را کنار انداخت و گفت:《ما واقعا یه مشت بازنده‌ی بیچاره‌ایم.》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت چهاردهم. آن شب تریستین آنقدر نوشید که بی‌هوش شد و اختیارش را از دست داد. وقتی ادی دیگر می‌خواست برود، تئو گفت:《سر راهت اونم ببر خونشون. خوشم نمیاد کسی شب تو خونم بخوابه.》 ادی اخمی کرد و گفت:《تو که انتظار نداری با این قیافه تو شهر بگردم اونم با یه مست؟》 تئو دست به کمر زد:《اینش به من ربطی نداره.》 کاغدی برداشت و رویش چیزی نوشت، آن را به دست ادی داد و بدون آنکه فرصت دهد اعتراضی کند از آنجا رفت. و ادی ماند و یک آدرس و یک پسر بی هوش. حالا که او را می‌دید می‌توانست بگوید تریستین زیر ته‌ریش و چشمان گود افتاده چهره‌ی زیبایی داشت. صورتش اعضای تیز و زاویه‌دار داشت و احتمالا به عنوان بازیگر موفق می‌شد. ادی آهی کشید، از بغلش گرفت و او را بلند کرد و رفت تا از سایه‌های شهر بگذرد و ترستین را به خانه‌اش برساند. خانه تریستین پایین شهر به حساب میامد، ساختمانی قدیمی و تک طبقه که چراغ‌هایش خاموش بودند. که این یعنی یا کسی منتظرش نبود یا تنها زندگی می‌کرد. خانه داخل کوچه‌ای تاریک و نمور قرار داشت که باعث می‌شد ادی پنهان بماند، اما بوی فاضلاب که تند و وحشتناک بود او را آزار می‌داد. ادی تریستین را روی زمین گذاشت و او را به دیوار تکیه داد. قلنج کمرش را شکاند و در لباس‌های تریستین دنبال کلید گشت. اما خبری از کلید نبود، احتمالا جایی در راه افتاده بود. با این وجود باید به مهارت‌های ‌های خود متکی می‌شد و خودش در را باز می‌کرد. مشغول کار بود که صدای زنانه‌ای از پشتش آمد:《تریس؟》 آرام برگشت، زن به خاطر تاریکی نمی‌توانست ادی را ببیند اما ادی می‌توانست از طریق روزنه‌ی نور صورت او را ببیند. موهای مواج و بلوند داشت و چهره‌اش شبیه تریستین بود، احتمالا خواهر او بود. ادی گلویش را صاف کرد و بال‌هایش را تا قدری که می‌توانست پشتش جمع کرد:《من... یکی از دوستاشم. اون خیلی نوشیده بود.》 دختر آهی کشید و گفت:《واقعا متاسفم، به زحمت افتادید.》 جلو آمد، ادی با دستپاچگی از سر راهش کنار رفت. تا می‌توانست خودش را به دیوار چسباند، بال‌هایش از درد منفجر شدند. دختر با کلید در را باز کرد و به سمت ادی برگشت:《خودم بقیه‌شو انجام میدم. اولین بارش نیست. خیلی ممنون، آقای...؟》 ادی من و من کنان گفت:《ادی... ادی مانسون. از هاوکینز.》 احمق، چرا اسم شهرش را گفته بود؟ حالا حتما دختر خیال می‌کرد او هول شده. اصلا چرا برایش اهمیت داشت که دختر چی خیال می‌کند؟ دختر گفت:《من هم تئا هستم. خواهر تریس.》 ادی گلویش را صاف کرد:《اوم... خوشبختم.》 دختر سرش را تکان داد. آن‌دو در سکوتی معذب‌کننده ایستادند که دختر بالاخره گفت:《ما دیگه بریم. به هر حال بازم ممنون.》 تریستین را به سختی بلند کرد و به داخل خانه برد. و ادی را همانجا در سکوت و تاریکی تنها گذشت. در گذشته هیچگاه همچین احساسی نکرده بود، قلبش محکم می‌کوبید و گلویش خشک شده بود. حسی شبیه ترس بود، اما از نوع خوشایند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت پانزدهم تئا زیر لب غر زد و لباس کثیف دیگری از روی زمین برداشت:《لعنت بهت تریس، سه روزه خونه‌ای و همه‌جا رو به گند کشیدی.》 تریس با حال نزار کنار میز ناهارخوری نشسته و صبحانه می‌خورد، چشمانش سرخ شده بودند و ته ریش درآورده بود. تئا لباس‌شویی را روشن کرد:《ته کِی می‌خوای غصه‌ی اونو بخوری؟ اون بر نمی‌گرده. همین کارارو کردی که فراریش دادی دیگه.》 تریستین فریاد زد:《من تمام خودمو واسش گذاشتم. بردمش بیرون، براش کادو خریدم، بهش گفتم دوسش دارم، براش تیپ زدم. من... عاشقش بودم ولی اکن رفت. بهم گفت دوسم نداره و رفت این تقصیر من نبود.》 تئا متقابلا فریاد زد:《تقصیر توعه. تقصیر توعه که انقدر به بقیه بها می‌دی، که انقدر مغروری، چندبار باید بهت بگم این رابطه‌ها به هیچ‌جا نمی‌رسن. اگه جز هاکی و دختر چیز دیگه‌ای واست مهم بود الان وضعت این نبود.》 تریستین گویی که این کافی است گفت:《من بهترین هاکی‌باز این دور و اطرافم.》 تئا ظرف‌ها را داخل ظرف‌شویی کوبید:《و می‌بینی که این کافی نیست. چندمین باره که از یه تیم اخراج میشی؟ قبل از وارد شدن به تیم یاد بگیر که چجوری عضوی از یه تیم باشی.》 تریستین دهان‌کجی کرد:《اوه ببخشید آخه من تو بچگی اونقدر مزخرف و عجیب بودم، برعکس بعضیا که وقت نکردم عضو یه تیم باشم.》 و با همان لباس‌های هاکی از خانه بیرون زد. تئا دست‌های کفیش را داخل موهای بلوند و مواجش کرد. در تمام زندگی‌اش نقش خواهر بزرگتر و مادر نداشته‌شان را برای تریستین ایفا می‌کرد، مهمانی نمی‌رفت به خاطر او، وارد رابطه نمی‌شد به خاطر او و حالا اضافه‌کار شیفت پرستاری می‌ماند آن هم به خاطر او. از وقتی پدرشان هم مثل مادرشان مرده بود تریستین سرکش‌تر شده بود، بیشتر می‌نوشید و بیشتر هاکی بازی می‌کرد. و حالا که آن اوضاع پیش آمده بود تئا نگران بود کاری دست خودش دهد. تا کِی باید گند‌های این پسر را جمع می‌کرد؟ تریستین تمام عمرش را قضاوت شده بود. به خاطر مادرش، به خاطر پدرش، به خاطر خواهرش و از همه بیشتر به خاطر خودش. وقتی مادرشان مرد دریافت که هاکی می‌تواند نجات‌دهنده باشد. که روی یخ سُر خوردن مانند پرواز است و هربار که یک پاک داخل دروازه فرود میاید دردهای تریستین از روحش بیرون می‌رود. پس وقتی به مرور زمان دردها بیشتر شدند، هاکی هم بیشتر شد. دیگر اهمیتی نداشت دیگران چه می‌گویند، اهمیتی نداشت هم‌تیمی‌‌هایش چه‌کار می‌کنند، او فقط باید برنده می‌شد. فقط باید صدش را می‌گذاشت و با پیروزی‌هایش حفره‌های روحش را پر می‌کرد. پیروزی‌هایی که داشتند به باخت تبدیل می‌شدند و حفره‌هایی که بیشتر و عمیق‌تر می‌شدند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت شانزدهم. شب آمد و حتی ماه نیز به جایگاه خود برگشت، اما تریستین هنوز در خیابان‌ها می‌چرخید. دست آخر تصمیم گرفت پیش تئو برود، حوصله برگشتن به خانه و رو به رو شدن با تئا را نداشت. تئو، آن زباله‌ جمع‌کن هنرمند برایش آدم عجیبی بود، عاشق گوشه‌گیری و دوری از اجتماع، بی حوصله اما با شور بسیار زیاد هنر در درونش. تریستین دستان سرخ‌شده از سرمایش را بهم مالید و در خانه‌ی تئو را زد، البته اگه می‌شد آن را در نامید. کمی بعد تئو با ظاهری خسته در را باز کرد و گفت:《خواهرت بیرونت کرده؟》 تریستین خنده‌ای مصنوعی کرد:《چی؟ معلومه که نه. جرئت اینکارو نداره اصلا. فقط اینکه هوس کردم یه شب خودم و خودت با هم عشق کنیم. نظرته؟》 تئو با همین بی حسی پاسخ داد:《حداقل می‌خوای مزاحمم بشی بهم دروغ نگو‌.》 تریستین آهی کشید:《آره خب... راستش با هم دعوا کردیم، می‌دونی...》 تئو کمی جا باز کرد تا تریستین داخل شود:《می‌تونم حدس بزنم چرا دعوا کردین. و اینکه اگه می‌ذارم الان بیای داخل فقط برای اینه که شب بمونی بیرون یخ می‌زنی، می‌میری و سگ‌ها می‌خورنت، باورت نمیشه بعدش چقدر کثیف‌کاری میشه و سخت میشه جمعش کرد.》 تریستین با تعجب و حسی شبیه انزجار وارد خانه شد. اما در آن سوی شهر، اوضاع برای زنی که تازه از مهمانی میامد خوب پیش نمی‌رفت، چرا که خون‌آشامی بالای سرش نشسته بود و خونش را می‌مکید. وقتی نبض زن زیر دستان ادی کند شد، دریافت که باید عقب بکشد. دندان‌هایش را از گردن زن بیرون کشید و با آستین کتش خون دور دهانش را پاک کرد، که البته تاثیر زیادی نداشت. از جایش برخاست که صدایی باعث شد سر جایش بماند:《شامت تموم شد عوضی؟》 آرام برگشت و چند پسر دید، پسران جوانی که معلوم بود کتک زدن دیگران کار هر شبشان است و احتمالا میان وعده‌های غذایی مواد مخدر می‌کشند. ادی با خونسردی گفت:《آره ولی هنوزم جا برای شام بیشتر دارما.》 و نیشخندی زد تا دندان‌های نیشش معلوم شوند. پسری که گویی سردسته‌شان بود چاقو در آورد:《خیلی وقته حواسمون بهت هست. این محله جایی واسه هیولاها نداره.》 ادی خواست به سمتش برود که از پشت دو نفر از آن‌ها دستانش را گرفتند و بال‌هایش را به گونه‌ای به پشتش فشردند که نتواند آن‌ها را تکان دهد. پسر چاقو به دست جلوتر آمد و گفت:《امروز فقط ادبت می‌کنیم، ولی اگه دوباره تکرار بشه قول نمیدم چاقوم خودشو بتونه نگه داره.》 و شروع کردند به ادب کردن ادی با مشت و لگد. مشت‌ها و لگد‌ها شاید کبودی ایجاد می‌کردند یا استخوان می‌شکستند، اما ادی حتی یک‌بار هم فریاد نزد. احتمالا همین کارش باعث محکم‌تر شدن ضرب و شتم شد، اما نمی‌خواست به آنها دردش را نشان دهد. خون‌آشام؟ او بیشتر شبیه یک فرشته سقوط کرده بود. فراری؟ او بیشتر به یک قهرمان می‌مانست. هیولا؟ نه او ادی مانسون بود، یک عجیب غریب‌.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا