eitaa logo
HELLFIRE CLUB ARCHIVE
26 دنبال‌کننده
38 عکس
0 ویدیو
3 فایل
کانال اصلی: https://eitaa.com/HELLFIRE_CLUB16 ناشناس برای ارسال نوشته‌ها و فن‌فیک‌ها: https://abzarek.ir/service-p/msg/4554922
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ادی دست‌هایش را با شور و شوق به هم زد. موهایش روی شانه‌اش موج برداشتند و لبخندش بیشتر درخشید. فریاد زد:《دیگه تو دام افتادی هرینگتون.》 استیو سعی کرد لبخندش بخورد، چشم غره‌ای رفت و پیراهنش را در آورد. آن را به طرف ادی پرتاب کرد و گفت:《انقد جو نده.》 ادی پیراهن را روی شانه‌اش انداخت، روی صندلی‌اش ایستاد و دستش را روی قلبش گذاشت، با حالت دراماتیک گفت:《جَو؟ کینگ استیو می‌خواد خالکوبی کنه.》 استیو غرغر کرد:《 وای داد نزن مانسون.》 مردی که قرار بود خالکوبی کند روی بازوی او خم شد و شروع به کار کرد. استیو دستش را منقبض کرد و به صورت مشت بست. ادی کله‌اش را به صورت برعکس جلوی کله‌ی او آورد، صورتش خندان بود و موهای آشفته‌اش در چشم و دهانش فرو رفته بودند:《می‌خوای حواستو پرت کنم هرینگتون؟ می‌دونم چه دردی داری.》 استیو به زور میان دردش لبخند زد:《اگه حرف بزنی بدتر درد می‌کشم.》 ادی عقب رفت و تظاهر کرد ناراحت شده:《قلبمو شکوندی هرینگتون. حالا که اینجوریه واست گیتار نمی‌زنم.》 استیو بلند خندید:《التماست نمی‌کنم مانسون.》 ادی دوباره جلو آمد و سعی کرد خالکوبی نیمه‌کاره را ببیند. استیو با یک دست او را به عقب هل داد:《گفتم تا تموم نشده نه.》 ادی با مظلومیت دروغین گفت:《فقط یه نگاه. می‌خوام ببینم اصلا چیه.》 استیو دوباره تکرار کرد:《تا تموم نشده نه.》 و وقتی تموم شد، تبدیل شد به یک گیتار که سرش به شکل گوش‌های خفاش بود. و اگر تو می‌دانی، پس می‌دانی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جیمز در اتاق را باز کرد، اتاق تاریکِ تاریک بود و فقط می‌شد از سوسوی کوچک نور سیگار و بوی آن تشخصی داد که کسی در اتاق است. جیمز آهی کشید و در را بست، می‌توانست حدس بزند سیریوس کجاست. با همان لباس‌ها خودش را روی تخت کنار سیریوس انداخت. سیریوس بدون حرفی سیگار را به سمتش گرفت، جیمز سیگار را گرفت و پُک عمیقی به آن زد. کمی بعد گفت:《بهم گفت خیلی مغرور و خودخواهم.》 سیریوس لبخند تلخی زد:《مگه دروغ گفت؟》 جیمز بی توجه به او پک دیگری به سیگار زد: 《گاهی حس می‌کنم واقعا قرار نیست به دستش بیارم.》 سیریوس دستش را زیر سرش گذاشت و اجازه داد موهایش روی دست‌های عریانش پخش شوند:《شاید باید بی‌خیال شی.》 جیمز ناامید گفت:《شاید. با داداشت حرف زدی؟》 سیریوس با به یاد آوردن ریگولوس غمگین شد:《اون... با دوستاش حالش خیلی خوبه. نمی‌خوام مزاحمش باشم. اینجوری واسه جفتمون بهتره.》 جیمز به دروغ گفت:《واقعا برادر افتضاحی هستی.》 سیریوس با خستگی خندید و متقابلا دروغ گفت:《تو هم اصلا جذاب نیستی.》 هیچکس نمی‌دانست سیریوس از دور مراقب برادرش بود، هیچکس جز جیمز. هیچکس نمی‌دانست جیمز چقدر به خاطر پس زده شدن از طرف لیلی، در عذاب است، هیچکس به جز سیریوس. و آن دو در تاریکی از یک سیگار مشترک استفاده کردند. دود دور غم‌هایشان می‌پیچید و سکوتشان پر از حرف بود. شاید در روز و روشنایی می‌خندیدند و به گونه‌ای رفتار می‌کردند که گویی هیچ‌چیز برایشان مهم نیست، اما تاریکی چنگ می‌انداخت و تمام دردها را بیرون می‌کشید. و به راستی چه کسی جز بهترین دوست مناسب شنیدن دردهای پنهان آدمی؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا