ای خاک!
با عزیزانی که به آغوشت سپردهایم،
مهربان باش
که در این وطن،
نامهربانی بسیار دیدهاند.
اون آخرین بار بود!
اون آخرین سیگار بود!
اون آخرین دیدارمون بود!
آخریش بود
آخریش
آخری
لست خجولاً حين أصارحكم بحقيقتكم
إنَّ حظيرة خنزير أطهر من أطهركم...
شرمگین نیستم وقتی صریحانه
از واقعیت شما میگویم
که آخور خوک
پاکتر از پاکترین شماست...
- مظفر النواب|فارسیِ سعید هلیچی
5 تیر
_
روی دیوار ورودی آشپز خانه تکیه داده ام، چون فکر کردم باید برایت بنویسم.
چقدر سخت و دشوار است برای من!
تو احتمالا با حضور زن دیگری نفست تنگ میشود و او را در آغوش میگیری.
زن دیگری هندسه زندگی تورا دگرگون میکند، یقه پیراهنت را مرتب میکند، هر روز کنار تو از خواب بیدار میشود و تو با موهای خیسش و پیچ تاب های ان بازی میکنی و به چشم هایش زل میزنی.
و من؟ هرگز جزئیات مربوط به تورا فراموش نمیکنم، تو با آن لباس سبز و کفش مشکی
احتمالا زیباترین آدم دنیا میشوی.
19 فروردین
_
یک روز وقتی رد شانه روی موهایت تازه است و یقه پیراهنت اتو زده است، روزی که دست های تو بسیار از من دور اند و تو به اندازه چندین سال نامه نخوانده داری، مادامی که آغوش های از من دریغ شده ات را با معشوقهت قسمت میکنی، من توی خانه ام روی صندلی ای که تو هرگز روی آن نمینشینی، نشسته ام و احتمالا هنوز دوستت دارم و حتی اغلب که به تو فکر میکنم سنگینی گلویم ادامه دار میشود.
- از مترسک به آقای فلان
به وقت نوزدهم فروردین سال سه
ساعت پنج بامداد.
۳ بهمن
_
متاسفم که من از این روز تنها چند خط کوتاه دارم:
به خواب هایم میآیی که چه؟ نبودنت را به رخم بکشی؟
من و تو احتمالا هیچگاه زیر یک ضمیر مشترک جای نمیگیریم، و این در هر دیدار تورا مغرور و مرا غمگین میسازد.
اردیبهشت
_
-هرگز نگفتم دوستت دارم. بلکه همواره آن را شبیه به نامهای ممنوعه در دست نوجوانی عاشق برای خودم نگه داشتم و هر روز، از ترس فاششدنش مردم. کاش تنها یکبار میگفتم دوستت دارم. چرا که فکر میکنم گاهی نیاز داریم چیزی از درونمان بیرون بریزد، مثل چای داغ از دهانهی قوری؛ نه چون میخواهیم خورده شود بلکه چون دیگر جای نداریم.
- از مترسک به عزیزترینم
پی نوشت:
در آغوش آنچنان گیرم تنت را
که نَبْوَد آگهی پیراهنت را
8 آبان
_
اما، از اینها بگذریم فکر میکنم ما هنوز خیلی باهم فاصله داریم. من هنوز خیلی گمم، شبیه یک رخت نازک روی بند با هر باد به هم میریزیم و از جا کنده میشوم و این مرا به گریه میاندازد. کاش شبیه میلیونها آدم توی بیستسالگی میدانستم کجا هستم و قرار است کجا باشم. اما اینطور نیست، من هنوز کلیات زندگیام را هم ندارم. در واقع هیچ چیز ندارم. هیچچیز جز همین کلماتی که با خیالپردازی تمام برای تو صیقلشان میدهم و ردیفشان میکنم.
- از من به تو که کاش در نامه بعدی عزیزت خوانده شوم.