سردرگمم، نمیدونم میخوام چیکار کنم، نمیدونم هدفم چیه، فقط مثل یه جنازه رو تخت میخوابم و نفس میکشم و گاهی حرکت میکنم تا نشون بدم هنوز زندم. دوست دارم دلیلی برای ادامه زندگی پیدا کنم، دلیلی که شب ها با ذوق بخوابم و روز ها با ذوق از خواب بیدار شم اما همچین دلیلی به سمتم نمیاد ، انگار خیلی وقته که اینجا خبری از امید نیست، انگار اینجا مثلث برموداس که همه میترسن برای کمک به سمتش بیان که مبادا بلعیده بشن. نمیدونم تا کِی قراره اینطور پیش بره.!
دیگه مخم نمیکشه. صبور نیستم. نمیسازم. نمیتونم ببخشم؛ قبلا میکردم، چون ترس ازدستدادن آدما رو داشتم، اما الان نه؛ منتظر یه جرقهام. خیلی وقتها هم سر این اخلاقم حالم بده. دلم گرفته، احساس تنهایی میکنم، ولی دیگه اصراری واسه نگه داشتن چیزی یا کسی رو ندارم. فقط کافیه حس کنم یک قدم رفتی عقب، من صد قدم میرم عقبتر؛ اونقدری که دیگه نشناسمت. غرور نیستا؛ نمیدونم. اعصابم نمیکشه دیگه.
اون توی یه نقطه برام خاموش شد. پلک هاشو بست، نفس هاشو به اخر رسوند و بی جون روی دستام ترکم کرد. شوک شده نگاهش میکردم، انتظار داشتم مثل قبلنا بلند شه رو بهم لبخند بزنه و بگه دیدی باز بردمت پیرمرد!ولی تکون نخورد. خم شدم سمت لاله ی گوشش و لب باز کردم ..- تو منو ترک کردی یاقوت؛ اما یادت باشه هرجای دیگه هم پاتو بزاری همراهت میام.
رسیدن فردا برای هیچکس حتمی نیست، پس اینقد برقصید که پاهاتون درد بگیره ، انقد بخندین تا پهلوهاتون اذیت بشن، شاد بودن تنها انتقامیه که انسان میتونه از زندگی بگیره
من سمت تاریک خودمو بهت نشون دادم، و تو اونجارو با ستاره پر کردی.
من زخمای خودم رو بهت نشون دادم و تو تک تکشونو بوسیدی.
من نقصای خودمو بهت نشون دادم و تو جوری رفتار کردی که انگار کامل ترین فرد روی زمینم.
من روح خستمو بهت نشون دادم و تو بغلش کردی.
من قلبمو بهت نشون دادم و تو با یه لبخند اونو برای خودت کردی...
از فردا میترسم. از فردایی که نیومده و نمیدونی چه اتفاقی قراره بیفته. از فردایی که قراره برسه و امشبت رو از زاویه دید منطقیتر و البته بیرحمانهتر نقد کنه. از فردایی که قراره تمام امشبت برات مرور و براش تعریف بشه. امشب از همون شبهاست و فردا از همون بیرحمها.
وقتی قهره اینو بفرست براش :
میخوام بدونی بودنت برام اونقدر با باقی بودنا فرق میکنه که، میون تموم اخما و دلخوریا، بازم نمی تونم کسیو به جای خالیت بیارم. میخوام بدونی از سمت من اونقدر همه چیز قویه که هیچ قهر و جنجالی اون حس خوبو ازم نمیگیره و خب میخوام، ببخشی اگر نا آگاهانه حرفی زدم که روی دیوار نازک قلب شیشه ای تو؛ خطی انداخته. تا بوده بغضت اشک من بوده و لبخندت قهقه ام. مگه من چند بار کسی رو این چنین نزدیک به خودم داشتم که بی هیچ خطایی بخوام آزمون پس بدم؟ خلاصه که اونجا رو نمیدونم اما اینجا هوا افتابیه توام ابرا رو کنار بزن میدونم اهل روشنایی ای...
یکی از بدیهایِ عاشق شدن اینه که نمیتونی اون حجم عشقی که به معشوق داری رو بیان کنی؛ هم میترسی بالانس رابطه بهم بخوره و هم ممکنه از کمتر بودن حس اون مأیوس بشی. اما مهم نیست دیگه. هرچند که امیدوارم این پست رو نبینی ولی دلم میخواد تمام وجودم فریاد بشه و بهت بگه: "دوست دارم."
کسایی که دروغای خودشونو باور میکنن کمکم به یه توهمی میرسن که واقعیتو یادشون میره، غرق میشن تو دنیای خیالی خودشون.
من بلد نیستم عاشق کسی باشم که اولویتش نیستم؛ بلد نیستم چشم به گوشی بدوزم و دلشوره بگیرم، اسمش رو بزارید خودخواهی، ولی من این خودخواهی رو به اداهای عاشقانهای که هیچ احساسی پشت سرش نیست ترجیح میدم، من برای خودم گل میخرم؛ چای دم میکنم؛ میز شام میچینم؛ اما منتظر کسی نمیمونم؛ نه اینکه خسته شده باشم اما وقتی دلم برای کسی تنگ شه که دلتنگیش رو باور نمیکنم؛ فکر میکنم که دارم به خودم خیانت میکنم، تا خودت رو دوست نداشته باشی؛ کسی باور نمیكنه که هستی و بودنت با نبودنت فرق میكنه...
روزی میاد که دیگه نه من حوصله ی تورو دارم و نه تو حوصله ی منو. هیچکدوم هم نمیدونیم باید چیکار کنیم. اونجاست که با خیال راحت میتونی یه نقطه بذاری کنار پایان.
از کجا میدونی؟ شاید اونم مثل تو دوست داره و منتظر پیامته،
ولی فکر میکنه تو دوسش نداری واسه همین حرکتی نمیزنه، دقیقا همونجوری که تو این فکرو میکنی!
اگه اینطوره؛ دلو بزن به دریا و همین الان بهش بگو که دوسش داری :) شاید همه چی خیلی قشنگ شه با این حرکتت :)
اگه نشد هم چه عیبی داره؟
ناراحتی داره ولی عوضش تو دلت نمیمونه و راحت میتونی ازش بگذری…