خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه…
- هوشنگ ابتهاج
داغ فرهاد به دل دارم و دلدارم نیست،
دل گرفتار همان دل که گرفتارم نیست.
یک نظر دیدم و یک عمر پی یک نظرم،
منِ دیوانه به زنجیر تو دیوانه ترم.
میروم گریه کنم باز دمی را در خود،
میروم غرق کنم کوه غمی را در خود.
می روم باز میان همه ی رفتن ها،
باز هم میروم از شهر تو اما؛ تنها.
چشم بستم دل مجنون پی لیلا برگشت،
چشم بستم که دلم سمت تماشا برگشت.
زلف یک خاطره در باد پریشان میرفت
دل دیوانه پِیاش دست به دامان میرفت.
روزگار من و اویش به پریشانی رفت،
یک شب آرام رسید، یک شبِ بارانی رفت.
یک شب آمد منِ مجنون به جنون افتادم،
دل دیوانهی خود را به نگاهش دادم.
با خیالش با نگاهش با فراقش با غمش
گاہ گریان، گاہ سوزان، گاہ لرزانم چو شمع
#اطهری_کرمانی
تصویر تمام بیپناهی ها بود
زندان سیاه بیگناهی ها بود
دریا که نداشت چیزی از خود حتی
این آب که داشت اشک ماهیها بود
#نفیسه_نعمتی