غلام آن نظربازم که خاطر با یکی دارد
نه مملوکی که هر ساعت نظر با مالکی دارد
- فروغی بسطامی
خواب در چشم و نفس بر دِل محزون بار است
از که دورَم که بهخود ساختنم دُشوار است
- بیدل دهلوی
از سردیِ آه است که جان میبرم از اشک
می سوخت مرا اشک اگر آه نمی بود
- صائب تبریزی
خون میچكد از ديده در اين كنج صبوری
اين صبر كه من میكنم افشردن جان است
- هوشنگ ابتهاج
سخن کَز حال خود گویم زِ حرفم بوی درد آید
بلی حال دِگَر دارد سخن کَز روی درد آید
چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من
که روزی صَد رَه از راحت گُریزد سوی درد آید
- محتشم کاشانی