خون میچكد از ديده در اين كنج صبوری
اين صبر كه من میكنم افشردن جان است
- هوشنگ ابتهاج
سخن کَز حال خود گویم زِ حرفم بوی درد آید
بلی حال دِگَر دارد سخن کَز روی درد آید
چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من
که روزی صَد رَه از راحت گُریزد سوی درد آید
- محتشم کاشانی
در غمت، گر جان به دشواری دهم، معذور دار
زآنکه دل تنگ است و آسان بر نمیآید نفس
- هلالی جغتایی