ز اندوه شبانگاهی خود با تو چه گویم
شب خفته چه داند اثر دیده ی بیخواب
- ملک الشعرا بهار
بس که سودای تو دارم غم خود نیست مرا
گر ازین پیش غمی بود کنون آن هم نیست
- هلالی جغتایی
تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
- فروغی بسطامی
گرچه هر لحظه مدد میدهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
- عماد خراسانی
بارها غم به تو گفتیم، زِ ما نشنیدی
بعد از این مصلحت آنست که خاموش کنیم
- هلالی جغتایی
طبیب از درد میپرسد، من از درمان درد، اما
نه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمان است
- نشاط اصفهانی