تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
- فروغی بسطامی
گرچه هر لحظه مدد میدهدم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
- عماد خراسانی
بارها غم به تو گفتیم، زِ ما نشنیدی
بعد از این مصلحت آنست که خاموش کنیم
- هلالی جغتایی
طبیب از درد میپرسد، من از درمان درد، اما
نه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمان است
- نشاط اصفهانی
یارب این درد که درمان نپذیرد از چیست
وین که بر داغ درون تازه نمک پاشد کیست
- آشفته شیرازی