هدایت شده از باغ پرتقال.
داشتم از زندگی ناامید میشدم که بعدش یادم افتاد من هنوز مامانمو دارم .
هدایت شده از خودم!
اون خیلی شعر دوست داشت. دلم میخواست یه کتاب شعر بنویسم. دلم میخواست هرکجا حرف از شعر و این چیزا شد، یاد من بیوفته. چه شروع نویسندگی و شاعری چرتی! اینو بعدها فهمیدم. وقتی که نه کتابی نوشتم، نه شعری و نه داستان ما جوری پیش رفت که بخواهیم یه انگیزهای باشیم برای هم. تموم شد؛ ولی خیلی هم بد نشد. چون من یاد گرفتم بخاطر خودم و برای خودم بنویسم؛ حتی اگه فقط یه جمله بتونم.