فردایروزنبودنم.
مارا بهجز چای، ملجأ و پناهی نیست.
بابام این کشمو رو تو دستم دیده میگه وا چرا نخ بستی به خودت؟ مگه امامزادهای؟ (:
به متین گفتم چای میخوام، رفت دم چایخونه دید کسی نیست چای بریزه، خودش یواشکی رفته تو، برام چای ریخت و آورد(((: واقعا عاشقش شدم(:
فردایروزنبودنم.
یادم بیار یه روز برات بخونم که: هنوزم چشمای تو، مثلِ شبای پرستارهست.
- دوریِ بین منو تو، دوریِ ماهی و دریاست.