اصفهان یه خیابون داره به اسم اردیبهشت؛
اونجا تو ماه اردیبهشت خودی بهشته(:
من میتونم به دریدهترین حالت ممکن به همه نگاه کنم اما نگاهم وقتی میرسه به چشمات، سپر از دستم میوفته.
هدایت شده از لئو
چیزی در من مرده به نام امید، و مرده جز به اعجاز زنده نخواهد شد.
من اون روزی که فهمیدم تو قراره بیای تو زندگیم، برای اولینبار بعد مدتها آرزو کردم که زنده بمونم، خواستم که دووم بیارم و دنیای بعد تورو ببینم. این بهترین تصمیم زندگیم بود که هیچوقت ازش پشیمون نشدم. ناجورترین روزها هم میارزید به دیدن چشمات برای اولین بار، پس از ماهها انتظار.
و دیشب بود که فهمیدم تو تبدیل به بخشی از من شدی، اون تیکهای اگه خدای نکرده نباشه، حس میکنم که خودمم وجود ندارم. اون ستارهای که وقتی بعد چند ساعت میبینمش، انگار روشنترین نور دنیامه و میخوام تا ساعتها توی بغل بگیرمش.
پسر.. احتمالا این "وصلهی جون" که میگن همینه.
بخش دی تموم شد. اون هیجانی که منتظرش بودم رو تجربه نکردم؛ چطور بگم؟ قابل پیشبینی بود و حس شیشمم همیشه باعث میشه نتونم شوکه بشم و از کتاب لذت کافی ببرم. در کلِ کتاب، من فقط بین بیاعتمادیهای ایمی دست به دست میشدم.