فردایروزنبودنم.
بخش جذاب امروز همینجا بود که وقتی نور خورشید روی گونهم میخزید، فرفری کتابهای شعر رو ورق میزد و اونهارو زیر گوشم زمزمه میکرد.
هدایت شده از طاعمه.
«امروز دوازدهمین روزی بود که اینجا ماندم، و اگرچه میدانستم که این اقامت موقت است، اما احساس میکردم که زمان را از دست میدهم. هیچ کاری انجام ندادم، فقط در اتاق نشسته بودم و به این فکر میکردم که چقدر از تو دورم. این دوری دردناک است، میلنا، اما بیشتر از آن، ترس از دست دادن تو مرا آزار میدهد.»
- سری نامه های کافکا برای ملینا - / برای شما.
یجوری سرفه میکنم معدهم از اون تَه داد میزنه میگه: هوی حیوون، آروم. الان پنیک میکنم.
تعلق نداشتن فقط نابودت میکنه. آزادی مطلق اونقدراهم که میگن جالب نیست. فکر کن ماهی یهروز تصمیم بگیره از دریا اعلام استقلال کنه. چی میشه بهنظرت؟
تهش سرِ ماهی میوفته رو شنای داغ ساحل و در حالیکه دریا رو نگاه میکنه آخرین بلپ بلپهای زندگیش سر میرسن.
ای آدمیزاد نادوستداشتنی!
بدون وابستگی، تهِ داستان تو هم میشه همون ماهی قرمز سرتق و یه دنده که از دریا دل کند و تهش از دل آکنده شد.
بند کن خودتو، چنگ بزن به یهچیزی تا بمونی، چیزی که محکم نگهت داره، سنگِ سختی که توی طوفان، بِدونی رهات نمیکنه.
تهش وقتی خواستی پر بگیری و بری بالا، میفهمی چرا بهت گفتم خودتو گیر بندازی.
شنیدی صدامو؟ اگه آره لطفا امشب رو خوب بخواب.