گفتمش: دل میخری؟
پرسید: چند؟
گفتمش: دل مال تو؛
تنها بخند..
خنده کرد و دل ز دستانم ربود،
تا به خود باز آمدم؛
او رفته بود..
دل ز دستش روی خاک افتاده بود(:
جای پایش روی دل جامانده بود..
هدایت شده از «منِفیالحال»
خیلی کلهم خرابه، اگر چهارده سالم بود دیلیتاکانت میکردم