گفتمش: دل میخری؟
پرسید: چند؟
گفتمش: دل مال تو؛
تنها بخند..
خنده کرد و دل ز دستانم ربود،
تا به خود باز آمدم؛
او رفته بود..
دل ز دستش روی خاک افتاده بود(:
جای پایش روی دل جامانده بود..
هدایت شده از «منِفیالحال»
خیلی کلهم خرابه، اگر چهارده سالم بود دیلیتاکانت میکردم
- آدمِ امن تو کیه نازنین؟ اونی که داستانش با کل عالم توفیر داره، همونی که تهِ خوشی و غمته، اون آدم برات کیه؟
+ خیلی فکر کردم بهش، من همچین آدمی ندارم.
هدایت شده از پاراگرافات
هیچگاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم.
بارها به دوستانم گفته ام من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از «زن» جانبداری میکنم.
خون دلی که لعل شد | #سید_علی_خامنه_ای
هدایت شده از 𝘓𝘦𝘺𝘭𝘪'𝘴 𝘥𝘢𝘪𝘭𝘺🍸
من معتقدم آدمها خودشون انتخاب میکنن
که توی n سالگی چطوری باشن. توی شصت
سالگی، پنجاهو یک سالگی، سیو سه سالگی،
بیست و شش سالگی، چهل و پنج سالگی، هجده
سالگی... توی هرسنی به انتخاب خودشونه
که اون سن، اون لحظه، اونجان و اون کار رو
میکنن. پس این دستِ توعه که بیست سالگیت
داره چطور میگذره. آره با خودِ توام! دستِ
توعه که توی شصت سالگی درحالی که پیر
و فرتوت شدی، بشینی روی تخت و چشمت
به در خشک باشه که بلکه کسی ازش بیاد تو
یا نیاد؛ درحالی که یه کیسه نایلون بزرگ قرص
و دارو بغل دستته و اگه نخوریشون، سلامتیت
در خطره. عکسش هم همینه. دستِ توعه که
توی شصتسالگیت، بعد از اینکه نماز صبحت
رو خوندی، سریع لباس ورزشی تنت کنی و بری
پیاده روی یا اینکه چند کیلومتر بدویی. میکاپ
کنی و با نوههات ویدئو بگیری. جمعه صبحهم
با اکیپ کوهنوردیت، بری پیکنیک و قله فتح
کنی. با شریک زندگیت، مثل جوونها عاشقی کنی.
همهی اینها به انتخاب و دستِ توعه. حتی
اینکه بچهت از بیست سالگیت بپرسه و تو
روت نشه از روتین این روزهات بگی. :))))))
ء/. از پیر شدن نمیترسم امّا از احساسِ پیری
چرا. دلم میخواد همیشه طوری زندگی کنم که
سالها بعد، بیست و دو ساله به نظر برسم در
صورتی که شصت و چهار سالمه.
وای پارکینسون گرفته بودم امروز و داشتم فکر میکردم چمه، یادم اومد چایی عصرمو نخوردم.