eitaa logo
فردای‌روز‌نبودنم.
179 دنبال‌کننده
110 عکس
10 ویدیو
0 فایل
من یه‌روزی میرم و تو میمونی توی آذرِ بارونی که عکسامو نگاه کنی. خواهشا اگه فامیل یا آشنایی جوین نشو🙏🏻 فروردینِ صفرپنج؛ - جغدِموجی https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6veapw&btn=فردای‌همون‌روز بیا غر بزن برام.
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتمش: دل می‌خری؟ پرسید: چند؟ گفتمش: دل مال تو؛ تنها بخند.. خنده کرد و دل ز دستانم ربود، تا به خود باز آمدم؛ او رفته بود.. دل ز دستش روی خاک افتاده بود(: جای پایش روی دل جامانده بود..
هدایت شده از «منِ‌فی‌الحال»
خیلی کله‌م خرابه، اگر چهارده سالم بود دیلیت‌اکانت می‌کردم
منو تو آخورِمان مرگ است.
ببین به‌نظرم بیا بابتش بلپ‌بلپ کنیم و چای بنوشیم.
- آدمِ امن تو کیه نازنین؟ اونی که داستانش با کل عالم توفیر داره، همونی که تهِ خوشی و غمته، اون آدم برات کیه؟ + خیلی فکر کردم بهش، من همچین آدمی ندارم.
هدایت شده از پاراگرافات
هیچ‌گاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم. بارها به دوستانم گفته ام من برای قضاوت میان یک زن و مرد مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از «زن» جانب‌داری می‌کنم. خون دلی که لعل شد |
من معتقدم آدم‌ها خودشون انتخاب می‌کنن که توی n سالگی چطوری باشن. توی شصت سالگی، پنجاه‌و یک سالگی، سی‌و سه سالگی، بیست و شش سالگی، چهل و پنج سالگی‌، هجده سالگی‌... توی هرسنی به انتخاب خودشونه که اون سن، اون لحظه، اون‌جان و اون کار رو می‌کنن. پس این دستِ توعه که بیست سالگیت داره چطور می‌گذره. آره با خودِ توام! دستِ توعه که توی شصت سالگی درحالی که پیر و فرتوت شدی، بشینی روی تخت و چشم‌ت به در خشک باشه که بلکه ‌کسی ازش بیاد تو یا نیاد؛ درحالی که یه کیسه نایلون بزرگ قرص و دارو بغل دستته و اگه نخوریشون، سلامتیت در خطره. عکسش هم همینه. دستِ توعه که توی شصت‌سالگیت، بعد از اینکه نماز صبحت رو خوندی، سریع لباس ورزشی تنت کنی و بری پیاده روی یا اینکه چند کیلومتر بدویی. میکاپ کنی و با نوه‌هات ویدئو بگیری. جمعه صبح‌هم با اکیپ کوهنوردیت، بری پیک‌نیک و قله فتح کنی. با شریک زندگیت، مثل جوون‌ها عاشقی کنی. همه‌ی این‌ها به انتخاب و دستِ توعه. حتی اینکه بچه‌ت از بیست سالگیت بپرسه و تو روت نشه از روتین این روزهات بگی. :)))))) ء/. از پیر شدن نمی‌ترسم امّا از احساسِ پیری چرا. دلم می‌خواد همیشه طوری زندگی کنم که سال‌ها بعد، بیست و دو ساله به نظر برسم در صورتی که شصت و چهار سالمه.
شاید اولین جایی که دیدمت نبوده تهران، و تنه به تنه شده باشیم تو بازار شام.. شاید یه‌جایی تو مصر لابه‌لای کاروان؛ یا تو یکی از کاباره‌ها قبل انقلاب(:
وای پارکینسون گرفته بودم امروز و داشتم فکر می‌کردم چمه، یادم اومد چایی عصرمو نخوردم.
هدایت شده از یه‌گوشه‌جا.
تسکین 0_94 روزگار به سود روزگار لامروت؛
من 0_0 نازنین جنگ من با خودم دو سر باخته، برنده نداره.
باید بروم؛ دلتنگ که شدی، گلدان کوچک پشت پنجره را ببوس؛ من یک روز که خیلی دلتنگ بودم دلم را آنجا خاک کردم..(=