اون زندگی کردنه که جذابه ،
اونجایی که پس از روزها کوهنوردی کردن به قله میرسی ،
اونجایی که پس از ساعتها کتاب نوشتن کتابت و تموم میکنی ،
اونجایی که پلک رو هم میذاری و میبینی اون جوجه ی کوچولویی که زخمی پیداش کردی بزرگ شده و هیچ اثری از زخمش نیس، اونجا که پس از مدتها رسیدن به دونه گل میبینی ،
دقیقا همونجا دنبال زندگی بگرد ، روزهایی که تلاش کردی اون اولی که شروع کردی به کتاب نوشتن ، همون اول قدمی که پایین کوه گذاشتی ، همون اول که تصمیم میگیری از اون پرنده محافظت کنی ، اون اولی که دونه رو تو خاک گذاشتی
و رو حساب تلاش برای حال خوب خودت بزار و نتیجه رو جایزه ای از طرف زندگی ببین✨🥺
مهرسانوشت✍
@Arvan_sun
غریبهایکهیکروزاشنامیشود
دریکروزدیگردوبارهغریبهمیشود.
#دیدگاه_یک_روانی
مهرسانوشت✨
@Arvan_sun
دختریکهماهرانوشید|کلیبارنهیل
یک قلب چقدر احساس را میتواند در خود نگه دارد؟ به مادربزرگش نگاه کرد. به مادرش. به مردی که سعی میکرد از خانوادهاش محافظت کند. لونا با خودش فکر کرد: بینهایت. همونطور که جهان بینهایته.
@Arvan_sun
وتورشدخواهیکرد؛
هنگامیکهبخواهندباتبرِناجوانمردی
بهریشهیتازهاتضربهبزنند.
مهرسانوشت✨
@Arvan_sun
او غمگین بود چون
فراموش کرده بود در چپ سینه اش عشق وجود دارد.
کر شده بود و صدای داد اعلام حضور عشق را نمی شنید .
لال شده بود حرفی نمیزد که کسی کمکش کند .
او فقط فراموش کرد که قلبش هنوز کار میکند . فراموش کرد که ان خون نیست که در رگها جریان پیدا میکند ان عشق است .
او فراموش کرد که چگونه عاشق باشد چگونه محبت بورزد و محبت ببیند .
مهرسانوشت✍
@Arvan_sun
کودکان داستان نمی سازند ،
داستان گوش می دهند .
اگر قرار بود هیچ بزرگسالی داستان نسازد پس گوش هیچ بچه ای هم از داستان پر نمی شد که تخیل خود را قوی کند و ادامه ی داستان را بسازد .
#دیدگاه_یک_روانی
مهرسانوشت🦋
@Arvan_sun