eitaa logo
اَروآنـه
120 دنبال‌کننده
896 عکس
390 ویدیو
0 فایل
بغضِ‌دستانم‌شکست؛ قطرات‌درشت‌کلمه‌،اوارشد‌برگونه‌ی‌بی‌گناه‌کاغذ..!
مشاهده در ایتا
دانلود
بابه‌دنیا‌امدیم‌برای‌زیستن؛ امدیم‌تا‌بجنگیم،امدیم‌تا‌برای‌بندبندِ وجودمان‌‌خوشحالی‌بیاوریم‌. امدیم‌تاجهانمان‌را‌زیباکنیم‌ امدیم‌تا‌طعمِ‌لبخند‌رابچشیم‌. اما‌گاهی‌فراموش‌میکنیم‌برای‌چه‌امدیم و‌دهانمان‌را‌با‌غم‌تلخ‌میکنیم‌، گونه‌هایمان‌را‌بااشک‌ترمیکنیم‌ دلهایمان‌را‌بادرد‌خون‌میکنیم‌و‌ با‌گله‌اززیستن‌‌به‌نفس‌کشیدن‌ بسنده‌میکنیم‌. بی‌انکه‌بدانیم‌،این‌جهان‌ِ‌دوروزه، روزی‌برای‌لبخند‌و‌روزی‌برای‌امیدبوده. @Arvan_sun.زاده‌مهر
عطار میگه : «جهانی راز دارم مانده در دل . . .» @Arvan_sun
‌و‌گاهی‌بی‌دلیل[کاملا‌بی‌دلیلا‌]دلت هوای‌بوشهرمیکند. @Arvan_sun
مامشهدیا‌انقدرباکلاسیم‌که ورزشگاه‌ساختیم‌قدشکمِ‌قلعه‌نویی گذاشتیم‌کنارشهرمون‌به‌عنوان‌دکور. بازبگین‌مشهدبده @Arvan_sun
باقلب‌یک‌کودک‌به‌دنیا‌نگاه‌کن:) @Arvan_sun
بایک‌بالش‌پر‌پرازارزوها چقدرفکرکردیم‌به‌پرواز‌قوها:) علیرضاقربانی @Arvan_sun
_شاید‌جهانت‌توی‌کشورای‌دیگه‌معنابشه. هرسری‌که‌اینو‌میگه‌جوابم‌یه‌چیزه: اینجا‌بین‌اینهمه‌زخم‌فقط‌‌خوشحالیم اینه‌تو‌مملکت‌خودمم‌،پیش‌مامانمم صدرا‌رو‌دارم‌همین‌برام‌کافیه‌که‌بین زخمام‌زخمی‌به‌اسم‌غربت‌ندارم‌. همین‌برام‌کافیه:) حداقل‌میدونم‌یه‌نصیرالملکی‌هست‌که چادررنگی‌به‌سرم‌بندازم‌و‌‌پناه‌ببرم‌بهش. سرموتکیه‌بدم‌به‌‌ستون‌هاش‌و‌ رنگ‌رنگ‌قسمت‌به‌قسمتشو‌تو‌قلبم تزریق‌کنم. قسمتی‌از‌رمانِ.اماتا.نوشته‌ی‌‌چنل. @Arvan_sun.زاده‌مهر
پرهایمان‌را‌به‌شوق‌پرواز‌بازکردیم‌و‌ شوقِ‌پریدن‌را‌دردلمان‌بال‌و‌پردادیم‌ تا‌جان‌گیرد‌و‌قطعه‌به‌قطعه‌ی‌تنمان رابه‌اغوش‌بگیرد. ما‌به‌قصدپریدن،شوق‌ِ‌رسیدن فراراز‌پروا‌و‌یا‌گریختن‌از‌خوف‌ها بالهایمان‌راگشودیم‌،برلب‌بام‌نشستیم و‌اماده‌ی‌پروازشدیم‌. پروازی‌که‌نمی‌دانستیم‌طوفانی‌هم‌دارد. پروازی‌که‌نمی‌دانستیم‌؛همین‌بارانی که‌‌روزها‌پنجره‌را‌بازمیگذاشتیم‌‌تا نم‌نم‌ش‌روی‌موهایمان‌قراربگیرد، به‌سقوط‌نزدیکمان‌میکند. مارا‌ازسقوط‌ترساندند‌و‌گاه‌ها‌لبِ‌بام شوق‌پروازمان‌را‌تنها‌به‌سوی‌اسمان بردند‌و‌مارا‌دوباره‌به‌اغوش‌خانه. بی‌انکه‌بدانیم‌‌بعدازسقوط‌دوباره می‌‌توانیم‌خود‌را‌به‌لب‌بام‌برسانیم‌و‌ بالهایمان‌را‌برای‌پرواز‌بگشاییم. @Arvan_sun.زاده‌مهر
چقدراندیشیدیم‌و‌گذرزمان‌را‌نفهمیدیم؛ چقدرگذرکردیم‌از‌خانه‌ی‌خوشحالی‌ها‌و‌ دراخر‌اسیرِ‌زندان‌غم‌شدیم. چقدر‌زمانمان‌را‌سرِ‌بیهوده‌ها‌‌گذاشتیم تا‌به‌خود‌امدیم‌‌،فردِ‌داخل‌‌اینه را‌نمی‌شناختیم. موهای‌سپیدش،کمرخمیده‌و‌پوست چروکیده‌اش‌را،ابرسیاهِ‌‌هوای‌بغض‌دارِ چشمانش‌رانشناختیم‌. به‌خود‌امدیم‌وقتی‌کمردرد‌امانمان‌را‌برید وقتی‌خودکارسیاهِ‌اینده‌مان‌خودش دلش‌به‌حال‌سرنوشتمان‌سوخت‌و‌ جوهرش‌را‌تمام‌کرد. دیرکردی..چای‌رامیشود‌داغ‌کرد‌اما جوهرسیاهِ‌خودکاری‌که‌برداشتی‌و‌ به‌تمام‌رنگین‌کمان‌های‌زندگی‌ات‌ کشیدی‌موهایت‌را‌سیَه‌نمی‌کند، چای‌را‌میشود‌داغ‌کرد‌اما، موهایت‌را‌نمی‌توان‌سیاه‌کرد. @Arvan_sun.زاده‌مهر
خالی تر از سکوتم … انبـوهــی از ترانـه بــا یـاد صبـح روشـن اما … امیـد باطل حمیدرضاعزیزی @Arvan_sun