حتیشازدهکوچولوهم،نتوانست
میانگندمزارشجاییرابیابدکه
ازدستمارهادرامانباشد.
@Arvan_sun.زادهمهر
انقدر،هیزمدراتشزیستنشریخته
بودندکهوقتیکسیبرایشابمیاورد
برسراوفریادمیکشید.
@Arvan_sun.زادهمهر
مدتهاستاوارهایم؛
میانِقلبهاییکهشکستگیهایشان
جاهایخالیراپرکردهاند.
انگاردیگرجایخالینیست
اندوهوکینهقبلاتمامسکونتهارا
اشغالکرده.
@Arvan_sun.زادهمهر
چکشهایشانرارویاعصابوروانت
میکوبانندووقتیلبازلببازمیکنیو
فریادتبهگوششانمیرسد
جویایدلیلعصبانیتتمیشوند.
@Arvan_sun.زادهمهر
پرسشهازیادوجوابهایپوچبسیارتر؛
نمیدانممیاناینهمهدروغوگزافهگویی
صداقتهاکجاپنهانشدهاندکه
حتیصداینیشخندهایشانازشنیدهها
بهگوشنمیرسد.
@Arvan_sun.زادهمهر
میگفتندمهربانیسادگیست.
باخودشمیگفتمگرسادگیعیب
شمردهمیشودچهمیشودمگر
میاناینهمهسختیوزمختییکنفر
سادهوبیریاباشد.
کهمیداند؟شایداوفراموشکردهبود
سختیهاوزمختیهاسادگیرااز
پایدرمیاورند.
@Arvan_sun.زادهمهر
جهانطوریستکهمنکلمههایمرا
بهصندوقچهیاسرارتومیگویمو
فرداازفریادکلماتماززباندیوارهابیدار
میشوم.
@Arvan_sun.زادهمهر
گفتیجوانی؟¹
هرروزپیرزنیجایمنازخواببرمیخیزد
باکمریخمیدهباافکاریگرهخورده
همچونکامواهایداخلسبدِچوبیاش.
جایمن,روینیمکتهایسردوخشکِ
کلاسمینشیندو
باشنیدنِحرفهایکوهفتادواندیقدش
کمتروکمترمیشود.
تاجاییکهدیگرسرشبهمیزسختو
چوبیکهنهیکلاسنمیرسد،
انگارکهداخلمردابیگیرافتادهباشد
دستوپامیزندامابیشترفرومیرود
تمامتنشخواستارپایینتررفتناستاما
بایکدستخودشرانگهمیداردکه
فروریختنشراکسینبیند.
هرروز،نقطهیکوچکیکهازمیانانهمه
نوروبرقوذوقدرچشمباقیماندهرا
نگهمیداردکهمباداازدستشبدهد.
دستبرکمرشمیگذاردتابارسنگینیِ
حرفهاخمیدهترشنکند.
ذوقوانرژیدراینپیرزنهمانوقتیکه
کامواهایرنگرنگاشسیاهشد
مرد.
اینپیرزنِخاکستری؛شایدروزی
جوانبود..
@Arvan_sun.زادهمهر