eitaa logo
اَروآنـه
121 دنبال‌کننده
896 عکس
390 ویدیو
0 فایل
بغضِ‌دستانم‌شکست؛ قطرات‌درشت‌کلمه‌،اوارشد‌برگونه‌ی‌بی‌گناه‌کاغذ..!
مشاهده در ایتا
دانلود
حتی‌شازده‌کوچولو‌هم‌‌،نتوانست میان‌گندمزارش‌‌جایی‌را‌بیابد‌که از‌دست‌مارها‌درامان‌باشد. @Arvan_sun.زاده‌مهر
انقدر‌،هیزم‌در‌اتش‌زیستنش‌ریخته بودند‌که‌وقتی‌کسی‌برایش‌اب‌می‌اورد برسراو‌فریادمی‌کشید. @Arvan_sun.زاده‌مهر
مدتهاست‌اواره‌ایم‌؛ میان‌ِ‌قلبهایی‌که‌‌شکستگی‌هایشان جاهای‌خالی‌را‌پر‌کرده‌اند. انگار‌دیگر‌جای‌خالی‌نیست‌ اندوه‌و‌کینه‌‌قبلا‌تمام‌‌سکونت‌هارا‌ اشغال‌کرده. @Arvan_sun.زاده‌مهر
چکش‌هایشان‌را‌روی‌اعصاب‌و‌روانت می‌کوبانند‌و‌وقتی‌لب‌از‌لب‌بازمیکنی‌و‌ فریادت‌به‌گوششان‌می‌رسد‌ جویای‌‌دلیل‌عصبانیتت‌می‌شوند. @Arvan_sun.زاده‌مهر
پرسش‌ها‌زیاد‌و‌جواب‌های‌پوچ‌بسیارتر؛ نمی‌دانم‌میان‌اینهمه‌دروغ‌‌و‌گزافه‌گویی صداقتها‌کجا‌پنهان‌شده‌اند‌که حتی‌صدای‌نیشخندهایشان‌‌از‌شنیده‌ها به‌گوش‌نمی‌رسد. @Arvan_sun.زاده‌مهر
می‌گفتند‌‌مهربانی‌سادگی‌ست. با‌خودش‌می‌گفت‌مگر‌سادگی‌عیب شمرده‌می‌شودچه‌می‌شود‌مگر میان‌اینهمه‌سختی‌و‌زمختی‌‌یک‌نفر ساده‌و‌بی‌ریا‌باشد. که‌می‌داند؟شایداو‌فراموش‌کرده‌بود‌ سختی‌ها‌و‌زمختی‌ها‌سادگی‌را‌از پای‌درمی‌اورند. @Arvan_sun.زاده‌مهر
جهان‌طوری‌ست‌که‌من‌کلمه‌هایم‌را‌ به‌صندوقچه‌ی‌اسرار‌تو‌می‌گویم‌و‌ فردا‌از‌فریاد‌کلماتم‌از‌زبان‌دیوارها‌بیدار می‌شوم. @Arvan_sun.زاده‌مهر
گفتی‌جوانی؟¹ هرروز‌پیرزنی‌جای‌من‌از‌خواب‌برمی‌خیزد باکمری‌خمیده‌‌با‌افکاری‌گره‌خورده همچون‌کامواهای‌داخل‌سبدِ‌چوبی‌اش. جای‌من‌,رو‌ی‌نیمکت‌های‌سرد‌و‌خشکِ کلاس‌می‌نشیندو‌ با‌شنیدن‌ِ‌حرفها‌یک‌و‌هفتاد‌و‌اندی‌قدش کمتر‌و‌کمتر‌می‌شود‌. تاجایی‌که‌دیگر‌سرش‌‌به‌میز‌سخت‌و‌ چوبی‌‌کهنه‌ی‌کلاس‌‌نمی‌رسد‌، انگار‌که‌داخل‌مردابی‌گیر‌افتاده‌باشد دست‌و‌پا‌می‌زند‌‌اما‌بیشترفرو‌می‌رود تمام‌تنش‌خواستار‌پایین‌تر‌رفتن‌است‌اما با‌یک‌دست‌خودش‌را‌نگه‌می‌دارد‌که‌ فرو‌ریختنش‌را‌کسی‌نبیند. هرروز‌،نقطه‌ی‌کوچکی‌که‌از‌میان‌انهمه نورو‌برق‌و‌ذوق‌در‌چشم‌باقی‌مانده‌را نگه‌می‌دارد‌که‌مباداازدستش‌بدهد. ‌دست‌بر‌کمرش‌می‌گذارد‌تا‌بار‌سنگینیِ حرفها‌خمیده‌‌ترش‌نکند. ذوق‌و‌انرژی‌دراین‌پیرزن‌همان‌وقتی‌که کامواهای‌رنگ‌رنگ‌اش‌‌سیاه‌شد‌‌ مرد. این‌پیرزن‌‌ِ‌خاکستری؛شایدروزی جوان‌بود‌.. @Arvan_sun.زاده‌مهر