عینکتهاستکانیشوزدهبودو
رویصندلیشنشستهبود،
چایخوشرنگشدرونِاستکانکمرباریکِ
شفافکهزیرشنلبکیدورطلاییگذاشته
بودنچشمکمیزد.
کامواهاشپریشوندورشریختهبودن
وهرکدومچشمانتظارنوازشدستِاییو
میکشیدنکه؛
کهحالازمختوچروکیدهشدهاماهنوز
مهرشموندگارباقیمونده.
شبهاکهمیلبافتنیشوکنارشمیزاشت
وچشمشبهعکسهایرویدیوارمیفتاد
داستاناشیکییکیجونمیگرفتنو
زندهمیشدنطوریکهاگهمیشستی
پایحرفاشتاگرگومیشبراتتعریف
میکرد.
گاهیازعشقمیگفتگاهیازجوونیاش
گاهیازمهروعطوفتوگاهیاز
عکساییکهدوبارهامکانِگرفتنشوننبود.
شایدگاهیاسمهاروجابهجامیگفت
ولیهمیشهیادهمروزندهنگهمیداشت.
مخصوصایادِلبخندهاشو.
همیشهمیگفتمهمنیسادم
دکترباشهیامهندسمهماینه
خوشحالباشه.
میگفتازادمالبخندشونهکهمیمونه
وقتیپابهسنبزاریمیفهمیاسمو
فامیلادما،هرچقدرمکهبزرگباشه
ازیادمیرهواینلبخندِطبیعیهعکسِ
رویدیوارهکهمیمونه.
@Arvan_sun.زادهمهر
اونجا که معین دهاز میگه:
چیزهایی هست که اگر تو نبینی، هیچکس نمیبیندنادیده میماند و میمیرد.
میفهمی چه میگویم؟
اگر تو نفهمی که زیباست، هیچکس نمیفهمد...
@Arvan_sun.زادهمهر
انقدردیرامدیکه؛
انتظارقلبمراکُشت.
سهکلمه.سههزارحسمتفاوت
عشق-انتظار-تحمل
@Arvan_sun.ساختهمهر
پاییز،ترانهایاززبانِغروبها
غروبهایینارنجیکهگاهیدلگیرند
گاهیدلتنگگاهیخسته
گاهیهممهربانلبخندمیزنند.
ترانهایکهشایددراعماقِخشکیو
زردیاشسرسبزیپنهانشدهباشد
شایدمیانبرگهایاوارهاش
میلِبهبازگشتنبهخانهباشد.
پاییز،روایتیازشایدها
فصلیکههرسالمبهموگُنگترازسال
قبلخودمیشود,شایدبهایندلیلکه
غروبهایشهیچگاهتفسیرنمیشود.
@Arvan_sun.زادهمهر
پرسید:بخشیدی؟
دلیلیبراینبخشیدنوجودنداشت
وجودش،حتیبهنامکینهدردلاضافیبود
حتیلایقتفکرنبود،
راستشموضوعایناستکه
لایقِبودننبود
نهبهعنوانِرفیق،نهبهعنواندوست
نهبهعنواناشنا،نهبهعنوانغریبهو
نهبهعنوانِدشمن.
گاهیبرخیهاانقدربیاهمیتهستند
کهدیگرازانهابهدلنگیریکهلازمبه
بخشیدنویانبخشیدنباشد..
@Arvan_sun.زادهمهر
سعیدصاحبعلم:
هر جا هوا مطابق میلت نشد ، برو !
فرق تو با درخت ؛ همین پای رفتن است ..
@Arvan_sun
یکعمرسپرشد
زشعرونامهوکتابوداستان
یکروزپیریبرتواثرنکرد.
یکروز،کنجکاوگشتهزادمی
یکعمرزپیریدردامانتنداد.
@Arvan_sun.زادهمهر
مگرچیزِزیادیست؛
خواستارِرفاهوارامشبودندرایندنیا؟
سهکلمه.سههزارحسمتفاوت
ثروت-سلامتی-سفر
@Arvan_sun.ساختهیمهر
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود
چوپانی این گله به گرگان بسپردند
این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود؟
رندان به چپاول سر این سفره نشستند
اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!
خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود.
گفتند چنینیم و چنانیم دریغا....
اینها همه لالایی خواباندن ما بود!
ایکاش در دیزی ما باز نمی ماند
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!
- از ایرجمیرزا ✨
@Arvan_sun