eitaa logo
اَروآنـه
121 دنبال‌کننده
896 عکس
390 ویدیو
0 فایل
بغضِ‌دستانم‌شکست؛ قطرات‌درشت‌کلمه‌،اوارشد‌برگونه‌ی‌بی‌گناه‌کاغذ..!
مشاهده در ایتا
دانلود
اَروآنـه
ابرهای‌تو‌خالی¹ قانون‌کلاس‌این‌بود‌که‌پس‌از‌خوانش‌انشا، بایدامادگی‌لازم‌برای‌پاسخ‌به‌ابهامات‌انشارا
ابرهای‌تو‌خالی² دخترک‌کمی‌تعلل‌کرد،با‌اینکه‌کمی‌ازپاسخ عاجز‌مانده‌بود،اما‌اعتماد‌به‌نفس‌خود‌را‌از دست‌‌نداد:که‌می‌داند؟شایدبرای‌فرهاد دران‌دنیا،وصال‌‌و‌خیر‌و‌نیکی‌پنداشتند‌و‌او‌ را‌درانجا‌به‌دلداررساندند. این‌پاسخ‌صحیح‌بود‌،اگرخسرویی‌وجود‌نداشت و‌شیرین،چون‌مجنون‌که‌با‌لیلی‌خود‌مرد، با‌فرهاد‌به‌فرازاسمانها‌پروازمی‌کرد‌. بنابراین،هرچندنامش‌ازدفترچه‌خط‌نخورداما نظردبیرراچندان‌جلب‌نکرد. نفرهفتم‌و‌هشتم‌و‌نهم‌ نیز‌انشایی‌سخت‌نوشته‌بودند که‌دران‌عشق‌و‌دوست‌داشتن‌رانشان‌دادن کم‌ازگذر‌از‌هفت‌خان‌رستم‌نداشت. دهمین‌انشارا،دو‌صفحه‌ی‌پشت‌و‌رو‌ جمله‌تشکیل‌داده‌بود‌و‌جملات‌هیچ‌ریسمانی نداشتند‌که‌برهم‌متصل‌شوند،بنابراین‌کسی چیزی‌ازانشا‌نفهمید‌و‌دبیر‌به‌سوالی‌ساده‌بسنده‌کرد. درانشای‌یازدهم‌نیزگفته‌شد‌که‌برای‌دوست‌داشتن‌‌هیچ‌ کاری‌لازم‌نیست‌صورت‌گرددو‌انشای دوازدهم‌هم‌به‌پیروری‌از‌دوست‌خود،نوشته‌بودکه‌، برعشق‌و‌دوست‌داشتن‌اعتقادی‌ندارد. دبیربه‌عقایدان‌دو‌احترام‌گذاشت‌و‌تنهایک سوال‌پرسید:پس‌نام‌احساسی‌که‌مادرتان نسبت‌به‌شما‌داردچیست؟ شاگردان‌بی‌انکه‌پاسخ‌دهندبرجای‌خود‌نشستند.بعدهامشخص‌شد‌یکی‌ازان‌دو‌شاگرد هرگز‌مادری‌نداشته‌که‌براو‌مهربیاموزد. تانفرشانزدهم،هیچ‌یک‌از‌انشاها‌موردتوجه معلم‌ها‌واقع‌نشد. نفرشانزدهم‌نوشته‌بود:..... @Arvan_sun.زاده‌مهر
ابرهای‌تو‌خالی³ «هیچ‌کاری‌درجهان‌‌وجود‌ندارد‌که‌بتواند دوست‌داشتن‌رانشان‌دهد،که‌اگر‌غیرازاین بود،این‌همه‌شعر‌برای‌یک‌نفرسروده‌نمی‌شد که‌همه‌بخوانند‌جزان‌یک‌نفر» جمله‌بندی‌می‌توانست‌کمی‌بهترباشد اما،نام‌او‌هم‌پس‌ازپرسیدن‌سوال‌ گوشه‌ای‌ازدفترچه‌یادداشت‌شد. نفرهفدهم‌جواب‌سوال‌را‌با‌سوال‌داده‌بود: «چراباید‌انسان‌،ادمی‌را‌بیش‌ازخود‌دوست‌بدارد؟» دبیربه‌خودشیفتگی‌شاگردخود‌خندید‌و‌ سوالی‌‌مرتبط‌با‌داستان‌مادرو‌کودک،پرسیدو پاسخی‌ساده‌دریافت‌کرد. نفرهجدهم‌،برگه‌خالی‌خود‌رابردست‌گرفت‌و تمام‌طول‌خوانش‌خود‌را‌،خندید. موقع‌خواندنش‌همه‌شادبودند،حتی‌دبیری که‌برایش‌منفی‌گذاشت. همینطورباقی‌‌نفرات‌هم‌امدند‌و‌انشای‌خودرا خواندند‌.درتمام‌این‌‌انشاها‌یاشاگرد‌برعشق اعتقادی‌نداشت‌و‌یا‌برای‌نشان‌دادن‌دوست‌داشتن‌،راهی‌سخت‌ترازدوست‌داشتن‌نقل‌کرده‌بودند. لیست‌به‌نفرات‌پایانی‌نزدیک‌و‌نزدیک‌ترمی‌شد و‌دفترچه‌معلم‌تنها‌دواسم‌یادداشت‌شده‌که‌ چندان‌هم‌بر‌دلش‌نشسته‌بود‌داشت. نوبت‌به‌نفر‌بیست‌و‌هفتم‌رسید. دختری‌خجالتی‌و‌کم‌حرف‌که‌به‌اصرار‌و‌پافشاری دبیر‌حاضر‌بر‌خواندن‌‌انشای‌خود‌شده‌بود اوتنها‌یک‌جمله‌خواند «برای‌‌سزاوار‌دوست‌داشتن‌و‌ دوست‌داشته‌شدن،همین‌اندازه‌که‌ ابری‌تو‌خالی‌نباشی‌کافیست...» معلم‌متعجب‌و‌کنجکاو‌پرسید: منظورت‌ازابرتوخالی‌و‌نسبت‌دادنش‌به‌‌دوست‌داشتن چیست؟... @Arvan_sun.زاده‌مهر
ابرهای‌تو‌خالی⁴ دخترک‌سربلندکرد‌و‌خجالت‌‌خود‌را‌فراموش‌کرد: «پس‌از‌فرهاد،هیچ‌کس‌پیدانشد‌تا‌برای‌عشق کوه‌‌بکند‌،پس‌از‌مجنون‌کمترکسانی‌پیداشدند که‌پس‌ازمرگ‌‌لیلی‌خویش،خود‌نیز جان‌و‌به‌جان‌تسلیم‌کنند. اگربخواهیم‌اینگونه‌نگاه‌کنیم‌پس‌باید‌بگوییم پس‌از‌مجنون‌و‌فرهاد،هیچ‌عشقی‌پیدا‌نشد‌و‌ عشق‌‌با‌اخرین‌عاشق‌واقعی‌،مرد. اما‌اینگونه‌نیست،عشق‌و‌دوست‌داشتن‌ که‌سهمیه‌ای‌نیست‌،زورازمایی‌نیست‌که‌ تنها‌برقلب‌کسانی‌بنشیند‌که‌از زور‌بازوی‌بیشتری‌‌برخوردارهستند. اینکه‌ادمها‌،زوربازوی‌فرهادبرای‌کندن‌کوه‌راندارندو‌یا‌ شانس‌مجنون‌،برای‌مردن‌پس‌ازمرگ‌معشوق‌ خودراندارند،دلیل‌براین‌نیست‌که‌عاشق‌نیستندبرای‌ نشان‌دادن‌دوست‌داشتن‌تنها‌ابرتوخالی‌نبودن‌کافیست بران‌بذر‌باور،اگرباران‌نبارد،پوسیده‌می‌شود. اگرکسی‌رادوست‌داری‌،برایش‌ابری‌لبریزاز باران‌باش‌؛باران‌محبت،توجه‌،باور. اگرابرتوخالی‌باشیم‌‌و‌هیچ‌نگوییم‌و‌نباریم‌و‌ ازگفتن‌و‌اثبات‌محبت‌‌مان‌پرهیزکنیم، دیگرهرگز‌نبایدنام‌مقدس‌‌دوست‌داشتن‌و‌عشق‌را‌ برزبان‌‌بیاوریم‌... _زنگ‌خورد‌و‌بچه‌ها‌با‌سرعت‌سوی‌حیاط‌رفتند دخترک‌هم‌ارام‌برگه‌‌ی‌خود‌را‌روی‌میزگذاشت‌ورفت. درسکوت‌کلاس،دبیر‌تنها‌دراندیشه‌یک‌چیزبود «اینکه‌چجوری‌ابرتوخالی‌نباشد» _پایان‌ابرهای‌تو‌خالی @Arvan_sun.زاده‌مهر
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان‌از،این‌به‌خاطرسپاری‌های‌فراموش‌نشدنی هیچ‌چیز‌ازخاطرما‌نرفت، فقط‌پس‌از‌گذشت‌زمان‌،ماهم‌گذشتیم‌؛ ازاوای‌ناهنجار‌نیشخندهایی‌که‌ پس‌ازپلک‌روی‌هم‌گذاشتن‌برایمان‌تداعی‌میشد. هیچ‌چیز‌ازخاطرمان‌نگذشت، اصلامگر‌میشود‌‌،حرفهای‌ادمهاهنگام‌عصبانیت‌راازیادبرد @Arvan_sun.زاده‌مهر
خیال‌می‌بافیم‌،چراکه‌گاهی‌اضطراب گیسویی‌برای‌بافتن‌برجای‌نمی‌گذارد. @Arvan_sun.زاده‌مهر
شوق‌‌های‌ما‌،چون‌شمع‌بود مقابل‌‌چشمانشان‌‌شعله‌ورشد‌،فروغ‌بخش‌شد انها‌نور‌را‌می‌دیدند‌،اما‌توجهی‌به‌منبع‌نور‌نمی‌کردند پارافین‌‌ذوق‌رفته‌رفته‌اب‌میشد‌و‌قطره‌قطره‌ برپایین‌قدم‌هایشان‌‌می‌افتاد. ازخاموشی‌گه‌گداری‌گله‌می‌کردند‌اما‌،هرگز براین‌فکر‌نیفتادند‌که‌‌براین‌شمع‌نیمه‌افروخته‌ جان‌دوباره‌ببخشند. شوق‌های‌ما‌چون‌شمع‌بود، نرم‌نرمک‌سوختنش‌‌،فروغ‌دیده‌‌همگان‌‌شدو کسی‌نفهمید‌که‌،این‌حوالی‌‌ جگر‌ِشوق‌ِ،جوانی‌‌اتش‌گرفت. @Arvan_sun.زاده‌مهر
ناامید‌مباش‌عزیزمن؛جای‌این‌غم‌نهفته‌میان چشمان‌مشکی‌ات‌‌را،روزی‌فروغ‌دربرمی‌گیرد. @Arvan_sun.زاده‌مهر
پرسید:بخشیدی؟ دلیلی‌برای‌نبخشیدن‌وجود‌نداشت وجودش‌،حتی‌به‌نام‌کینه‌در‌دل‌اضافی‌بود حتی‌لایق‌تفکر‌نبود‌،راستش‌موضوع‌این‌‌است‌که‌لایقِ‌بودن‌نبودنه‌به‌عنوان‌ِ‌رفیق،نه‌به‌عنوان‌دوست نه‌به‌عنوان‌اشنا‌،نه‌به‌عنوان‌غریبه‌و‌نه‌به‌عنوانِ‌دشمن. گاهی‌برخی‌هاانقدر‌بی‌اهمیت‌هستند که‌دیگر‌ازانها‌به‌دل‌نگیری‌که‌لازم‌به بخشیدن‌و‌یا‌نبخشیدن‌‌باشد.. @Arvan_sun.زاده‌مهر
عزیزِ‌من؛خود‌را‌چنان‌‌قدرتمندنشان‌می‌دهی که‌هرکس‌‌تورا‌بیند‌فکر‌کند‌،تو‌هرگز‌نمی‌شکنی. اما‌ادمیزادبایدکور‌باشد‌که‌،ان‌رده‌های‌قهوه‌ای رنگ‌سردرگمی‌و‌شکنندگی‌را‌‌درون‌نگاهت نبیند. @Arvan_sun.زاده مهر