من را بازگردانید به دوران کودکی
همان دوران معصومیت و ندانستن
همان دورانی که مهر امید بر دلم نشسته بود ، همان دورانی که قلبها ذاتا رنگی ست و افکار اجازه فکر کردن به سیاهی را ندارند .
من را بازگردانید به دورانی که هنوز یاد نگرفته بودم که تلخ باشم ،من را بازگردانید به همان دورانی که با بسته ی پاستیل دستم ،به جهانی که کم از بهشت ندارد می رفتم .
همان دورانی که قلبها شکسته نمیشد
چون کسی قلب شکستن یاد نگرفته بود .
مهرسانوشت🦋
https://eitaa.com/carrotf
بهارها گذشت و غنچه ها از خواب برخیزند و شکفتند و باز خوابیدند .
به نقش برفی زمستان زیبایی بخشیدند و به اغوش خاکی که همیشه با خوش رویی پذیرایی میکند رفتند و منتظر ماندند که باز فصل خداحافظی از خاک بشود .
اما بازهم کسی به انها دقت نکرد ، امدند و رفتند و کسی متوجه نشد -
این از پنهانی زیبایی انها نیست ، زیبایی و مهربانی انها انقدر اشکار است که اسمان از ان فاصله هم میتواند ببیند .
مشکل از چشم زشت بین ما ادم هاست ،
که انقدر چشممان را به بدی و زشتی و نامهربانی عادت دادیم که زیبایی ها مانند مورچه ای در زیر زمین از نظر چشم پنهان شدند .
مهرسانوشت🦋
https://eitaa.com/carrotf
بهاردخت در کل زمستان از بهار گفت،
از شکفتن غنچه ها گفت ،
بهاردخت از خورشید امید گفت
از پیشواز بهار رفتن گفت ،
اما مردم این شهر رنگ قلبشان با بهاردخت یکی نبود.
مهرسانوشت🦋
https://eitaa.com/carrotf