گرمیِ آفتابِ رؤیایی!
درِ گوشِ سپیده نجوایی
صبح یعنی دلِ چکامه سرا
بسرایی سرود زیبایی
بر حریر غزل پیاده کنی
طرح خوشرنگِ چشم گیرایی
صبح یعنی صدایِ جنگل سبز
بورزد بر فرازِ تنهایی
دم کنی جرعهای از آرامش
عشرتِ خندهٔ مسیحایی
بگشایی به رویِ دلتنگی
گرمسیرِ نگاهِ شیدایی
چای هلدار و نان و شیرینی
بیقرارِ دهانِ حلوایی
در تمامِ دقایقِ تصویر
دل بیتاب من!... پریسایی
#کبری_رحمتی(بیتاب)
🌸🌱⃟🌸
#صبحتانمستچشمگیرایی
ᘜ⋆⃟݊🍁ᘜ⋆⃟݊🍁ᘜ⋆⃟݊🍁ᘜ⋆⃟݊🍁ᘜ⋆⃟݊🍁
ᘜ⋆⃟݊🍁ᘜ⋆⃟݊🍁ᘜ⋆⃟݊🍁ᘜ⋆⃟݊🍁ᘜ⋆⃟݊🍁
هر چه پل است پشتِ سرش، کرده خراب، بیخوابِ تو
منطق نمیفهمد دلِ دیوانهٔ بیتاب تو
به فکر مثبت گفته است از این طرفها پر نزن!
دارد روانی میشود بیچهرهٔ شاداب تو
آبِ روانِ شربتی، "شیرین شهرآشوبِ" عشق!
آشوبِ تب گل میکند با یادِ شعر ناب تو
ابریِ اشک ریزان من، شهری پر از آتش شده
سقف کبود آسمان سجاده و محراب تو
دست خیالاتِ خوشی آمد نگاهم را گرفت
تا چادرِ شب را درید آشفتهٔ مهتاب تو
بوی همآغوشی نبود، دلتنگی عصرِ جنون
با آشنا بیگانه است مهپارهٔ جذاب تو
چون کاسهٔ دریوزگیست، در کوچه بازار هوس
حرف حراج عاشقی،... با گوهر نایاب تو
صد در هزار دق میکند، از دوری قندِ لبت
چون جمع آب و آتش است، دیوانهٔ بیتاب تو
#کبری_رحمتی(بیتاب)
گیرم که دلم طعمِ محبت نچشیده
عطر نفسِ مهر و وفا را که شنیده
قدری رطب آوردهام از آن طرفِ رود
طعمِ عسلِ نابِ صراحی و سپیده
گفتم: تو بفرما و تو در خانه نبودی
بوسیده غزل را غضبِ خیر ندیده
تلخ است اگر قهوه دم کرده بیتاب
اما نفسی از شِکرش دل نبریده
بی هیچ هراسی که تصور شدنی نیست
تن به تنهی خاکیِ شبنم که کشیده
بی تو که گذر کردهام از کوچه مهتاب
شوریده سرم از تنِ بیتاب رمیده
باید که ببندم نفسِ خاطرهها را
حالا که قلم، دست مدرس نرسیده
بیغم نگذاشتند غزلم رنگ بگیرد
دلسوز نداشت بعد تو، بیتابِ پدیده
#کبری_رحمتی(بیتاب)
💚🍃
قدمت بر سر چشم، روحِ آزاد خودم
زود برگرد بیا به فرحزاد خودم
دل نده به همه کس، که کسی یار تو نیست
دفترِ خاطرهٔ غزل آبادِ خودم!
سر تو خورده به سنگ، دل من تکه شده
زود باید برسم، من به فریاد خودم
تک و تنها منشین! سرِ پسکوچهٔ شک
نکند ای دلکم، نکنی یاد خودم
ذوق چشمان تو را، قلب آئینه نداشت
پر و بالی بده به، همه افراد خودم
بغض اشعارِ هوس، شورِ شیدا شد و رفت
کمتر از غم بنویس! شاعر شاد خودم
وسطِ جادهٔ عشق، بیهوا جا نزنی
کم بترس ای دلک از داد و بیداد خودم
شانهٔ محکم من تا ابد خانهٔ توست
چهرهٔ غمزدهٔ زردِ شهراد خودم
دلِ بیتاب نفس! تو مگر بیوطنی؟!
زود برگرد بیا به فرحزاد خودم
#کبری_رحمتی(بیتاب)
#زودبرگردبیابهفرحزادخودم
دوست دارم مستِ مِی، عشقِ جوان را رُل کنم
آمدم خیره به چشمانِ سیاهش گُل کنم
خندههای ریزِ قلب بیقرارِ زخمیام
که همههوش و حواسم برده را سنبل کنم
آمدم بیواهمه دور از خطرناکیِ عشق
بر لبان حادثه، آئینهها را پُل کنم
من سکوت دیگران را تجربه کردم ولی
آمدم تا نغمههای لال را بلبل کنم
قهر بیهوده نکن ای عشقِ هوشیارانِ مست
یک نفس مهلت بده! تا عاقلان را خُل کنم
یک جو منت بر سر من میگذاری روزگار؟!
تا دلِ بیتاب پیرم را حلالِ رُل کنم
#کبری_رحمتی(بیتاب)
عصر انسان را تداعی میکند افسانهات
آفرین بر بینش و بر دانشِ فرزانهات
قطعهای از قلبِ بیتابِ خدایِ عاشقی
عشق هستی خوب من! که دل شده دیوانهات
#کبری_رحمتی(بیتاب)
زرد شد، خیسِ خزان، خاطرههای نفسم
لذّت عمر شده حال و هوای قفسم
شور مستی به سر تو زده بیتابی عشق
پای رفتن شده است بانگ نوای جرسم
#کبری_رحمتی(بیتاب)
شبیه شعرِ سهراب است این عکس
کمی آهستهتر آن را ورق زن!
#کبری_رحمتی(بیتاب)
💔
به چشمآهویِ لامذهب بگوئید:
نبودش، دوریاش، قهرش مرا کشت
#کبری_رحمتی(بیتاب)