خواهشاً لب وا کن و جان را بگیر
بختِ من برگشته از آغوشِ تو
من به این کاری ندارم که چرا
زیرِ بارِ عشق رفته دوش تو
با زبان بستهی بیهمزبان
حرف دل را میزنم با گوش تو
ای که هستی بیخبر از حال من
دلخورم از دستِ پردهپوش تو
آدمی بودم بشدت مذهبی
ملحدم کرده لبِ مینوشِ تو
مو درآورده زبانم بس که گفت:
جانِ من، پژمرده بیآغوش تو
#کبری_رحمتی(بیتاب)
خواهشی دارم من از چشمانِ رویِ ماه تو
از دلِ تاریکِ شبها، پرده برداری بس است
#کبری_رحمتی(بیتاب)
دلبرم با پنیه سرها را بریده بیهوا
رقصِ این شمشیر را، ردِّ قلم، گم میکند
#کبری_رحمتی(بیتاب)
پایِ رفتن را به دستِ بند اجباری بس است
بعد او از چشمِ معصومش، طرفداری بس است
#کبری_رحمتی(بیتاب)
پیکِ غم آورده پیغام به شیدایی نور
شب هوای صبح را در سر نگهداری بس است
#کبری_رحمتی(بیتاب)
شعرهای من به دردِ عمههایم هم خورد
ماست مالی کردن اشعارِ درباری بس است
#کبری_رحمتی(بیتاب)
این دلِ بیصاحبم را بردی صاحب شدی
لاشهی قلبِ مریضش را نگهداری بساست
#کبری_رحمتی(بیتاب)
یوسفم برخیز و غرق ارغوان کن! سایه را
ماهِ شوریدهدلان، ابرازِ دینداری بس است
#کبری_رحمتی(بیتاب)
ناگهان خشکش زده زنبور بر لبها تو.
دلبخواهِ مردمانِ کوچهبازاری بس است
#کبری_رحمتی(بیتاب)
کنج سینه یک دلِ بیتاب داری مثل من
برملا کن رازمان را، آبرو داری بس است
#کبری_رحمتی(بیتاب)
یک ملاقات خصوصی دست و پا کن با دلم
عامیانههای جنسِ کوچهبازاری بس است
#کبری_رحمتی(بیتاب)