فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تا حالا شده از خودت بپرسی
قیمت یک روز زندگی چقدره ...؟
تو که قیمت همه چیز و با پول
می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات
بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟
قیمت یک لیتر بارون
قیمت یک ساعت روشنایی خورشید ...
اینا چنده ..؟
بیا به جای غر زدن، خدا رو به خاطر
تمام نعمت هایی که بی منت
به ما ارزونی داده سپاس بگیم ...🌺🍂
@ZendegieMan
✾࿐ᭂ༅•❥🌺❥•༅ᭂ࿐✾
به حکیمی گفتند:
از زور گرسنگی مجبورشدیم کوزه سفالین یادگار سیصد ساله ی
اجدادمان رابفروشیم
حکیم گفت:
خدا روزیتان را سیصدسال پیش کنار گذاشته و اینگونه ناسپاسی میکنید!!!
@ZendegieMan
✾࿐ᭂ༅•❥🌺❥•༅ᭂ࿐✾
فصل پاییز
یک تو و من
یک بغل شعر
آفتابِ عشقی که
در میان
رقصِ آهسته ی برگهای زرد و نارنجی
لبخند می زند
#افـC᭄ـســون
💕
هیچ کس به ما قول نداده زندگی همیشه عالی خواهد بود؛
شاد بودنتان را مشروط به برآورده شدن انتظاراتتان نکنید!
جاه طلبی خوب است اما زندگی هیچوقت کاملا عالی نخواهد بود ...
اگر چنین انتظاری دارید، هر روز با ناامیدی رو به رو خواهید شد ...
@ZendegieMan
✾࿐ᭂ༅•❥🌺❥•༅ᭂ࿐✾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تمام سپاسم ازآن کسیست
که به من نیاز نداشت،
اما فراموشم نکرد ...
محبت کن بدون چشمداشت
لطف کن بدون منت
کمک کن بدون انتظار جبران
دعا کن بدون انتظار تلافی
نگران باش بدون توقع نگرانی متقابل
دوست باش، دوست ...
نه فروشنده محبت !
میگم تا بحال به این فکر کردید
با معرفت ترین فرد نسبت به شما
کی هست !!
کسی که بتونه مثل یه دوست
واقعی کنارتون با صداقت باشه !
@ZendegieMan
✾࿐ᭂ༅•❥🌺❥•༅ᭂ࿐✾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
👌چه زیبا گفت دکترانوشه؛
بخاطر هیچ کس با همسرت بدنشو
اول و آخر زندگیت
فقط همسرت برات میمونه
نه بچه ها نه پدر و مادر ...!
با همسرت دوست باشی
کل دنیا دشمنت باشن هم،
نمیتونن زمینت بزنن !
@ZendegieMan
✾࿐ᭂ༅•❥🌺❥•༅ᭂ࿐✾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁در این شب زیبای پاییزی
🍁ﺁﺭﺯﻭی
🌺ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ
🍁ﺳﻌﺎﺩﺕ ،ﺳﻼﻣتی و
🌺ﺳﺮﺑﻠﻨﺪیست
🍁شبتون بخیر
🌺خوابتون رویایی
🍁لحظه هاتون پر از آرامش
🌺و به امیـــــد فردایی بهتر
🍁شب زیبـاتـون در پناه خدا
نهال❤
❤️ ❤️❤️ ❤️❤️❤️ قسمت 591 از حرف هاشوندلم گرفت و غم بزرگی توی دلم نشست ولی به امیر علی ایمان داشتم.
❤️
❤️❤️
❤️❤️❤️
قسمت 592
راننده :سلام خانم.
سوارماشین شدموراننده دررابست.
همینکه راننده پاسو تو ماشین گزاشت گفتم:
_:آقا توروخدا، زودتر من دیرم شده.
راننده بلافاصله بعدازروشن کردن ماشین پاشو گزاشت رو گازوازدر باز عمارت بیرون زد.
حتی توخوابم نمیدیدم سال اول راننده شخصی داسته باشمه با به ماشین مدل بالا منوبه دانشگاه برسونه.
دستموروی صندلی عقب میکشیدم.
میزی که پشت صندلی جلو بودبیرون کشیدم.
خوشبختانه یه بطری اب معدنی داخلش بود.
یه لیوان آب ریختموخوردم.
توی ماشین خیلی احساس راحتی داشتمو لبخند رضایتم را برلب نشاندم. نگاهم را به داخل ماشین چرخاندم و به چشمهای راننده در آیینه برخوردم..
راننده :شما دختره آقای تهرانی هستید.؟
_:نه.
راننده :پس حتما مثل دخترش دوستون داره که کلی سفارشتونو. کردوگفت خیلی مواظب رانندگیم باشم و بااحتیاط رانندگی کنم. گفت سلامتیه شمابراش خیلی مهمه.
دیگه نمیتونستم برای راننده هم. توضیح بدم که من قراره بچه آقای تهرانی وخانمشو به دنیابیارم. بخاطر همین چیزی نگفتم..
وراننده به ظاهر سی وپنج، شش ساله دوباره گفت :به هرحال. من ازامروز راننده شخصیتون هستمو، فامیلیمم صدیق هست. سروش صدیق.
_:بله. منم نهالم نیکزادم.وامروز هم. دیر کردم.قول میدم از فردا زودتر اماده شم. تا شمام مجبور نباشی با سرعت رانندگی کنی.
^ سرعتودوستدارم ولی خب اگه شمااذیت میشید اروم رانندگی میکنم.
_:امروز تند برو برسیم دانشگاه. ازفردا هرجوردوستداشتی رانندگی کن. آدرس دانشگاهمو که میدونی.
_:بله آقای تهرانی گفتن.
به دانشگاه رسیدیم.ازراننده خداحافظی کردم.
با کیف از ماشین پیاده شدم ودررابستم.
خب نهال خانم بالاخره پات به دانشگاه وازشد. ازالان. خودتو خانم. دکتر بشناس. برو ببینم چیکارمیکنی.
بسم الله الرحمن الرحیم.
وارددانشگاه شلوغ شدم.
با شوق وذوق به پسرها ودخترها توی حیاط نگاه میکردم.
وارد سالن دانشگاه که شدم. اصلا نفهمیدم چی به چیه.
به دفتردانسگاه رفتم.
گفتم که رتبه دو کنکور تجربی رو اوردم.
مدیردانشگاه منوراهنمایی کرد.
وبه کلاس رسوند.
در کلاس رو باز کردوحرف استادرووسط تدریسش، قطع کرد.
مدیر دانشگاه. :سلام آقای وصالی. دانشجوی ممتاز اومده. رتبه دوکنکور.امروز اولین روز دانشگاهشه گفتم کلاسش رو بهش نشون بدم.
وارد کلاس شدم.
استادوصالی :بفرمایبد داخل
واردشدم.
_:سلام.
نگاهم رادر کلاس چرخاندم.
ودوباره به استاد نگاه کردم.
استادوصالی که خبلی جوان به نظرمیرسید وخیلی هم. خوش تیپ بودگفت :بعداز شش روز حالا یادت اومده بیای دانشگاه.
همه کلاس رفت روهوا وصدای خنده ها بیشتراز پسرها شنیده میشد.
آقای وصالی :ساکت....برو یه جایی پیدا کن وبشین.
_چشم.
به طرف صندلی هارفتم وروی اولین صندلی خالی نشستم.استاد شروع کرد به درس دادن.
با تمام وجود گوش به استاد سپردم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸 8 آبان ماه ،
روز شهادت محمد حسین فهمیده است.
او نوجوانی 13 ساله بود
که در دوران دفاع مقدس به شهادت رسید،
به همین خاطر این روز به
عنوان روز نوجوان و (بسیج دانش آموزی) نامگذاری شد.
این روز را به همه نوجوان های
عزیز تبریک عرض می نماییم.💐