تو کہ احساس مرا این
همه باور دارے
می شود دست ازاین
فاصله هابردارے
من ازاین فاصله درحد
جنون دلگیرم
توهم انگار
ازاین فاصله ها بیزارے
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سخت است كه عاشق بشوے
يــار ندانــد
از همهمه و سوزِ دلِ
زار ندانــد
در دل بپرستے همه مهـرش
وليـكن
احساس قشنگـت گل
بــے خار نداند
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شکستن دل ،به شکستن استخوان دنده میماند
از بیرون همه چیز رو به راه است
اما
هر نفسی که میکشی
دردیست که می کشی...
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کاش میشد
دستِ آمدنت را گرفت،
وپا گذاشت بر روی
هرچه رفتنت،
آنوقت من وتو
در کنارِ هم میخندیدیم،
به آنهایی که می گفتند
هرآمدنی یک رفتن دارد
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
خانهام ابریست
اما در خیال روزهای روشنم .
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
همه دنیا هم که نگرانت باشن ،
فقط نگرانیهای یه نفر به دلت میشینه .
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
آدمارو وقتی بشناسین که دورشون شلوغه ،
تنهایی آدمارو مهربون میکنه .
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
در پاییز،
برگها به خانهی ما آمدند...! 🍁🍂
╲\╭┓
╭ 🌼 ||💛͜͡❥•• @hesezendegish
┗╯\╲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁خدایا!
✨من گمشده دریای
🍁متلاطم روزگارم و تو بزرگواری!
✨خدایـا...
🍁تا ابد محتاج یاری تو
✨رحمت تو، توجه تو، عشق تو
🍁گذشت تو ، عفو تو، مهربانى تو...
✨و در یک کلام
🍁"محتـاج توام" ...
✨شبتون بخیـر
🍁فرداتون پرامیــد
5.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام مهر ماندگار
صبح بخیر نیایش مستمر
جزخدا معبودی نیست که بزرگ
است و بردبار و قابل ستایش وجز
خدا معشوقی نیست که صاحب
عرش است و لایق نیایش
تدبیر دوعالم بدست
اوست
و تو رفیق
مخلص او باش
🌺سلام🌺
صبحتان بخیر ورحمت
نهال❤
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪ ✨﷽✨ _پست _۵۸ _نویسنده_نهال.
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪
✨﷽✨
_پست _۵۹
_نویسنده_نهال. _مصیبتی_با_شکوه_به_نام_عشق.
حاج سهراب به سالن رفتوبا صدای بلندگفت.
_نهال اینجا بمونه یانه ؟عروس اینخونه باشه یا نباشه ؟ایناتاق اتاق پسر منه،قاب عکسا سر جاشونمیمونن ،همین طور وسایلا،هیشکی به این اتاق ویادگاری هاش دست نمیزنه.
نگاهمبه اهورا افتاد ،گویا در تمام مدت شاهد همه ی قضایا بود.
نگاهش رابااخماز من برگرداندو از طاهره خانم خواست تا او را ببرد.
نادیا وسهیل پچپچی کردند. نادیا سمتم امدوسهیل رفت.
نادیا _نهال
روی تخت نشستم ودستم را به سرم بردم.
_دارم دق میکنم نادیا ،شنیدی خواهرم وپدرت چه حرفایی زدن.
_معذرت میخوامباازدواجت ،اتیش انداختی به جونمامانوابجی
_حالا سیماخانموماندانا نمیتونن کنار بیان ،حاجبابات که خودش رضایت داد چرا این طور میکنه
_برااونم سخته دیگه ،پولدار ترین مرد شهر باشی ،باایناسمورسم ،زندگیت بهشت باشه یهو پسرت بمیره بشه جهنم ،بعد زنهمونپسر یکی یدونه میخواد عروس شه،قبولکنبرای ما سخته بااین که ازدواجتومنطقی اما منمدلمنمیخواست ......
_بسه نادیا. تا دیروز فکر میکردم بهخواستهخودم اینجام اما الان فهمیدم زوری اینجام. شنیدی بابات چی گفت ،گفت اگه برماهورا روازمبرای همیشه میگیره. من چه طور یکسال کنار آدمایی زندگی کنم که ازم متنفرم نادیا.
_به هرحال باید بمونی،بخاطر پسرت ،چونممکنه از دستش بدی ،پس کوتاه بیا نهال وقبول کن بابام اگه باهات لج کنه ،قانونمدور میزنهه و اهورا روازت میگیره.
_اهورا پسرمه
_فراموش نکنپسر تو ،تنها وارث واقعی اینهمه مال ومنال وعزیز دور دونه حاج سهرابه. به خدا با علاقه که از بابا نسبت به اهورا داره در حقت لطف کرد که اهورا رودودستی تقدیمت کرد. بعد از یه سالمکه با خودت میبریش. من جای تو بودم سازش میکردمهمش یه ساله. پسر تو تا هفت نسلش توپول و ثروت غلط میزنن،درککنچهفشار عصبی روی ماست ،بعد از مرگ مسیح کمر بابام شکسته ببین چهپیروناتوان شده.
_دارماز سر درد میمیرم نادیا. خواهرت حرفای بدی بهم زد.
نادیا نفسی آکنده از حسرت بیروندادوگفت :
_چی بگم،دلم برای توهممیسوزه
قاب عکسی برداشت ونگاه کردوگفت :
_کاش هیچوقت مسیح نمرده بود.منبرمببینم بقیه در چه حالنحتماماندانا داره گریه میکنه.
نادیا رفت ومندر لاکخودفرورفتم.
قاب عکس هارا سر جایشان گذاشتم. به اتاق اهورا رفتم ،طاهره خانماخرین قاشق غذایش را در دهانش گذاشت.
_طاهره خانم لطفا بروچهار پایه رو از اتاقم بردار.
طاهره خانم سینی به دست از اتاق خارج شدوگفت :
_چشمخانوم
اهورا رویش راازمنبااخمبرگرداند
همین که سمت تخت اهورا رفتم وحالش روپرسیدم ،دستش را به کلید برق در بالای تختش رساند و لامپ را خاموش کرد.
_اهورا مامان خوبی ؟
اهورا _منخوبم مامان فقط خوابممیاد
تو که بدون شب بخیر های من خوابت نمیبرد،تا قصهنمیگفتم برات خواب بهچشمتنمیومد حالا چی شده
_چیزی نشده مامان
_چرا یه چیزی شده نمیخوای بهم بگی؟
اهورا صورتش را سمتم چرخاندو گفت :
_این حقیقت داره که تو هیچوقت بابامو دوست نداشتی
_نه ،حقیقت نداره منهمیشه باباتو دوست داشتم.
_پس عمه ماندانا چی میگفت.
نفسی بیروندادم
_عمهماندانا این طور فکر میکنه. حالا بگیر بخواب میخوام برات قصه بگم.
نهال کامل شده توی وی ای پی، با ۶۰ تومن یه شبه همه ی قسمت های رمان رو تا اخر بخون 😍
به ازاده جون پیام بدید
@AdminAzadeh
لینک قسمت اول
https://eitaa.com/Asheghanehhayman/13943
❤️❤️❤️
❤️
آنچه روشن بکند صبح مرا،
خندهی توست...
#پروانه_حسینی
#صبح_بخیر
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman