دوستت دارم!
تا ابدیت(:
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
مـحـبـوب مـن...
دلچسب است...
بودنت را میگویم
تـو اولـیـن احـسـاس قـشـنـگ قـلـبـمی...
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
خودت شاید نمیدانی چه کردی با دلم اما!
دل یک آدم سر سخت را برده ای
خدا قوّت♥️
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
به قول کمال خجندی:
"تو دوست تر از جانی
و خوش تر زِ جهانی!"🦋🍀
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
6.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلت که خوش باشه تو لونه مرغ هم زندگی کنی یعنی بهشته🩶
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو . . .♾🫀
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بار الها
تنهاکوچه ای
که بن بست نيست
کوچه يادتوست
از تو خالصانه ميخواهم
که دوستان
خوبم و هيچ انسانی
در کوچه پس کوچه هاي
زندگی اسير وگرفتار
هيچ بن بستی نگردند
شب همه عزیزان بخیر ❤️
🌷چقدر صبح رادوســت دارم
🌷نفس عمیق میکشم
🌷و روزم را آغازمیکنم
🌷و به شکرانه هرآنچه
🌷خدایم داده شادمانم
🌷خدایا شکرت برای
🌷شروع دوباره
🌷تقدیم به شما عزیزان مهربان
#صبح🤍
「
13.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم یه سـلام جانانه از شالیزار😍
#شالیزار🤍
صبحتون بخیر و شادی
نهال❤
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪ ✨﷽✨ _پست _۲۷۵ _نویسنده_نهال.
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪
✨﷽✨
_پست _۲۷۶
_نویسنده_نهال. _مصیبتی_با_شکوه_به_نام_عشق
آدرسش همان حوالی خانه مریم بود. برای رساندنش زمان زیادی را باید صرف میکردم چرا که مسیر خانه پدری من تا خانه مریم فاصله زیادی داشت.
کم حرف بود و من پراز علامت سوال. این بار نوبت من بود که با سوال ناگهانی ام غافلگیرش کنم.
_خب شما بالاخره تونستید پیداش کنید.
وقتی برگشت نگاهم کرد ازاینکه سوالم را ناگهانی پرسیده بودم ترسید شروع کردم به توضیح دادن
_پدر بچتونو میگم. خودتون گفتید اومدی. دنبالش که به هر قیمتی پیداش کنید.
کلارا _منگمش نکرده بودم. جاشوبلدم منتها اپن دم به تله من نمیده. نه منونمیخواد نه بچه رو.
نگاهی به ظاهر زیبای کلارا انداختم. با سالی که سر کرده بود وموهای پریشانی که دورش ریخته بود ،چطم های رنگی وموهای بلند ،قدکشیده وپوست روشن به نظرم زن بسیار زیبایی بود.
بی اختیار گفتم :
_ساید حرفم ناراحتتونکنه اما همسر سابقتون خیلی بی لیاقته اگه شما وبچتونو نخواد.
ازاین جهت که قرار سفره دلش را باز کرده بود ،مردی که با یک بچه رهایش کرده بود را کثیف تربت مرد دنیا میپنداشتم ودر در حرف های ناسزایی بارش میکردم. اما کلارا مشخص بود دیوانه وار عاشق است.
کلارا را به سرهمان خیابانی رساندم که انتهایش به خانه مریم خطم میشد.
با اسکرین پیاده شد و رفت. در مسیر چند باری نگاهش کردم ولبخندی تحویلم داد.
وقتی زنگ در خانه را زد درباز شد و فقط چند ثانیه ای را به خانه مریم زل زدم. اولین راز آشنایی من وامیرعلی ازاین خانه شروع شد.
ماشین را روشن کردم وسمت خانه برمیگشتیم که مادرم رنگ زد.
_الو مامان.
مادرم با صدای نگرانی گفت :
_سلام نهال کجایی حالت خوبه
_اره خوبم مامان
_چرا آنقدر پیر مردی همموننگرانت شدیم.
_یه کاری داشتم اون سر شهر. تا به نیم ساعت دیگه میرم.
_چهکاری.
_یکی از مریضامو بردم رسوندن دم در خونش. ببخشید باید رنگ میزدم.
_منتطرتبم. مواظب باش.
مادرم بعد از اتفاقات گذشته دیگر از ریسمان سیاه و سفید هم میترسید هرروزمان داشت با نگرانی میگذشت هرچند یکدیگر را به آرامش دلگرم میکردیم.
گوشی ام دوباره زنگخورد درگیر مریم بودم وبا دیدن شماره حاج سهراب ،درگیر دادگاه بعد از ظهر شدم.
_الو.
صدای خش دار حاج سهراب در گوشم پیچید.
_الو سلام نهال خانوم.
_سلام حاجی.
_زنگ زدم بگم ،تصمیمتوگرفتی ،رضایت میدی دیگه.
_. هنوزم دودلم برای رضایت. بعد از ظهر میبینمتون.
حاجی_من دست اهورا رو میگیرم میارم دادگاه. پس گرفتن اهورا از من فقط به تصمیم امروزت بستگی داره. خدافظ.
حاج سهراب گوشی را قطع کرد.
مانده بودم این حاج سهراب کی بود که در دنیا همه چیز را به نفع خود میخواست. وقتی به خانه رسیدیم ،دم درخانه ماشین را پارک کردم ،میخواستمکیفم رااز عقب بردارم که متوجه کیف قهوه ای وچرم کلارا شدم که در ماشین جا مانده است.
درش کاملا باز بود ،برشداشتمودر داشبرد گذاشتمش تا دفعه بعد در مطب به او بدهمش.رمان دیگه ای از نویسنده نهال بنام ماهتیسا رو توی این کانال بخونید😍👇
https://eitaa.com/joinchat/2017984745C33d9f548f2
نهال تموم شده و همه ی پارت هاش اماده هست با تخفیف ۴۰ تومن یه شبه همه ی قسمت های رمان رو تا اخر بخون 😍
به ازاده جون پیام بدید
@AdminAzadeh
لینک قسمت اول
https://eitaa.com/Asheghanehhayman/13943
❤️❤️❤️
❤️
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشق آدمایی باشید که چیزای گرون بهتون هدیه میدن...
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman