گفته بودم؟
همه رنگی به تو می آید
و وقتی می روی
دنیای من
سراسر بی رنگ می شود؟
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
می خواستم
چشم های تو را ببوسم
تو نبودی، باران بود...!!
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙هیچ دعائی بالاتراز این نیست
✨که خدا ما را از خودش دور نکند
خداوندا...
🌙دریاب بنده ای را که
✨در میان شادی و خنده اش
🌙گفت خدایا شکرت
✨و در اوج غم ها گفت
🌙خدا بزرگ است.
✨خدایا...
🌙آرامش بده
✨به دلهایی که چشم امیدشون
🌙فقط خودتی و بس...آمین
#شب🤍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁دراین صبح دل انگیز پاییزی
🕊 جانتون را
🍁به آسمان عشق پرواز دهید
🍁ریههاتون را
🕊از اکسیژن مهربانی پر کنید♥️
🍁 از موهبت
🕊نامکرر زندگی لذت ببرید
🍁و شکرگزار خداوند رحمتگر باشید
🍁چهارشنبه زیبـاتـون بخیر🍁
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
گاهےدَرنَبودیِڪنَفر،
اِنگارجَہانبہکلےخالےست..!"
السَّلامُعَلَيْكَيَاحُجَّةَاللَّهِفـٖےأَرْضِهِ..🤍
#امام_زمان
#امام_زمان_عج
#ظهور ....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یک #جرعه حس خوب🍂
با هم بشنویم نوای #دلنشیــن🌸
💝❤️❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
عباس موزون در برنامه به افق فلسطین :
یکی از کودکانی که چندین ساعت زیر اوار بوده و بعد از چند ساعت نجات پیدا کرده گفته که تمام مدت فرشته ای در کنارش مراقب کودک بوده و زمانی رفته که گروه نجات امد.
فیلم این دختر رو که شبکه الجزیره پخش کرده ببینید😭
#فلسطین🤍
نهال❤
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪ ✨﷽✨ _پست _۶۳ _نویسنده_نهال.
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪
✨﷽✨
_پست _۶۴
_نویسنده_نهال. _مصیبتی_با_شکوه_به_نام_عشق
ماندانا _هر کسی تو این خونه باید حدشوبدونه.
با حرف هایشان ،تمایلی به خوردن نداشتم ،بشقابم را پس زدم
_بااجازتون من میرم.
سیماخانم _کجامیری ؟نمیخوای بخوری خب نخور ،احترام سفره رونگهدارو وسط غذا خوردن بقیه از سر میز بلند نشو.
مجبورانه سرجایم ماندم ،با پیامکروی گوشی دست در جیبم کردم،پیام از طرف امیرعلی بود،ناخواسته لبخندی زدم.
امیرعلی _سلام امروز میتونیم هموببینیم
_سلام فکر نمیکنم
_خواهش میکنم ،پرواز دارم و تا چند روز آینده نیستم ،لطفا
نگاه از صفحه گوشی برداشت،حواس همهپرت من بود ،برای فرار از نگاه های زیر زیر کیشان،گوشی ام را در جیبم گذاشتم .
بعد از ناهار همه از سر میز بلند شدند و رفتند. گوشی ام را دوباره برداشتم وپیام های امیرعلی را خواندم. وقتی گفت تا چند روز آینده نیست ،تصمیم گرفتم باهاش قرار بزارم.
ویلچر اهورا روهول دادم وسمتاشپزخانهرفتمپرستار با دیدن منسمتمامد .
اهورا را دستش سپردم وگفتم :
_واقعا ببخشید ،اینخانوادهیک سری اخلاق های خاص دارن.
پرستار لبخندی زد وگفت:
_مثلا این که با زیر دستشونهیچوقت سر یه میز نمیشینن ،مهمنیست منازاین جور خانواده ها زیاد دیدم.
رو به اهورا لب زدم.
_خب مندارم میرم بیرون ،توچیزی لازم نداری اهورا
اهورا سر بالا گرفت وگفت :
_کجامیری مامان ؟
کنار ویلچررش نشستموبه صورتش نگاه کردم.
_میرم و زود برمیگردم.
اهورا _میری دیدن امیرعلی
_اره
اهورا _منمثل عمه ومامان بزرگ بااین قضیه مشکلی ندارم وبرعکس عموامیرعلی روخیلی دوستدارم ،پس نمیخواد پنهون کنی چیزی رو
لبخندی زدموگفتم :
_باشه.
این طور وقت ها بود،کهمیفهمیدم حتی بیشتر از سنش میفهد. بهاتاقمرفتم واماده رفتن شدم،سوار برماشینم از عمارت بیرونزدم و به آدرس کافه ای رفتمکهامیرعلی منتظرم بود.
داخل کافه که شدم ،امیرعلی رودیدم ،کاملا ذهنش در گیر بود ومیخ گلدانروی میز بود، کنارش نشستم وتازه متوجهم شد.
با ذوق گفت:
عهاومدی
_سلام ،ببخشید دیر کردم.
_سلامعزیزم ،نه منمخیلی وقت نیس منتظرتم ،قهوهمیخوری دیگه ؟
_اره
دستش را بالا بردودو تا قهوه سفارش داد. مثل همیشه خوشتیپ وبا وقار بود ،اما موهایش کمی پریشون بودوبههمریخته. هر دفعه به چشمهایم زل میزد،طور دیگری نگاه میکرد ،اینبار نگاهش کمی مضطرب بهنظرمامد. چشم هایش قرمز بود.پرسیدم :
_دیشب خوب نخوابیدی ؟
نیش خندی زدوجواب داد.
_اره چرااینو میپرسی ؟
چشمهایم را تنگکردم و گفتم :
_اخه چشمهات خسته بهنظر میان. تو یه کم به هم ریخته ای،انگار ذهنت درگیر چیزی هست؟چیزی شده ؟
خودش را جمعوجور کرد وبالبخندعمیق تری گفت :
_نهعزیرم. من خیلی خوبم دیشبم خیلی خوب خوابیدم.
گارسونبا سلام خوش آمد گویی به سر میز آمد ،قهوههایمان را روی میز گذاشت ،امیرعلی ازاوتشکرکردوگارسون رفت.
امیرعلی _از عمارت چخبر؟دیشب گفتی بعد از رفتن منتواونعمارت بلوا به پا شده ؟نمیخوای برامبگی بعد از رفتن منوسارا چی شد ؟
نمیخواستم از رفتار زشت ماندانا برایش تعریف کنم بعد از عقدمون دیگهباهاممثل سابق نیست ،نادیا ولی خوبه ،بااونراحتم ،لااقل یکی تواونخونههست یه کمدرکمکنه. تواون عمارت هرلحظه بیشتر احساس غریبی دارم و خودمومهمون میبینم
_اتفاق خاصی نیفتاد،فقط باهام سر سنگین تر شدن و کممحلمکردن.میونم هیچوقت با سیماخانموماندانا خوب نبود ،حاج سهرابم رفته رفته داره عوض میشه. نهال کامل شده توی وی ای پی، با ۶۰ تومن یه شبه همه ی قسمت های رمان رو تا اخر بخون 😍
به ازاده جون پیام بدید
@AdminAzadeh
لینک قسمت اول
https://eitaa.com/Asheghanehhayman/13943
❤️❤️❤️
❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁دعا مےڪنم
غرق باران شوید
چو بوےخوش یاس و ریحان شوید
🍁دعا مےڪنم
دراین پاییز عشق
بهارےترین فصل ایمان شوید
🍁دعا مےڪنم
فرو افتادن هربرگ پاییزی🍁🍁
آمینی باشد برای آرزوهای زیباتون
صبحتون_بخیر❤️
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
اگر هر صبح😍
لبخندِ دلنشین ت💋
ونگاه مهربانت❣
برکت زندگی ام باشد ❤️
چیز دیگری از " خدا "نمیخواهم😘
جز همیشه بودنت در کنارم ...💋
❤️🍷❤️
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
.
و من اگر عشق تو در دلم نباشد
پس برای چه ادامه دهم
نفس کشیدنم را...🌸💜
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
#عاقبت چشمِ تَرم دستِ #دلم را رو کرد
یک #جهان فهمیدعاشق شدنم را #برگرد
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman