دلبرا، یارا، نگارا، حال نامت هرچه هست!
تا من افتادم ز چشمت، شیشهی عمرم شکست
فکر میکردم که مردن چارهی اندوه ماست
بی امید وصل اما مرگ هم بیفایدهست
بس که خود را در تو میبینم، تو را در خویشتن
خلق حیراناند و مینامند ما را خودپرست
عاشقت شد بیگمان از دوستان و دشمنان
هرکسی یکبار پای درد دلهایم نشست
ناز چشمی که شبی عکس تو را در خواب دید
بعد از آن بر خوبرویان تا همیشه چشم بست
تو دل بستی به معشوقی
که خود معشوقهها دارد
رها کن ای دل غافل
خدای بت پرستت را...
خواستم در دفترم عکس بکِشَم از صورتت
دیدم از بس ناز داری، دل زِ دفتر می بری😅:)
رَفتی و فُرصَت نَدادی جان به قُربانَت کُنَم
لااَقَل دَر شِعرهایَم عاشِقی کُن با دلَم...