زیبا و نامفهومی شبیه موسیقیِ بی کلام در نیمه های شب آنگاه که غم مثل بختک به جانم افتاده است.
من ضدی دارم
آنقدر فریبکار که آنرا
«خود» پنداشتهام.
حالا
من از خود برای تو شکایت آوردهام.
در من يک تيمارستان وجود دارد
یک تيمارستان با هفتاد تختخواب
هفتاد تختخواب با هفتاد ديوانه
و سختترین کارِ دنیا را من میکنم
زمانی که از من میپرسند خوبی؟
و من باید یک تيمارستانِ
هفتاد تختخوابی را آرام کنم
و با متانت صادقانهای بگویم:
‹ بله امروز خيلی خوبم ›
بغض اگر وا نشود ، تا جگرت میسوزد
پدر و جدِ بزرگِ پدرت میسوزد
درد اگر شعر شود، شعر به جایی نرسد
قلم و دفتر و طبع و هنرت میسوزد
سالها در قفسی بسته اسیرت بکنند
شوق پرواز تو در بال و پرت میسوزد
نیمهشب مست شوی، گریه کنی خواهی دید
دست و سیگار تو با چشم ترت میسوزد
میدهد دست به دستانِ رقیبت، آنگاه
دلِ وابسته و تنها و خرت میسوزد
آه ای خانهی ناروشنِ من! بعد از این
آهِ من میشود آوار و درت میسوزد
- هخا هاشمی