«خانومِ اَسرین»
برام شبیهِ درسِ جغرافیایی هرکار میکنم نمیتونم دوسِت داشته باشم 🤌
برام شبیهِ درسِ جغرافیایی
از روبه رو شدن باهات فرار میکنم ...🤌
در این وادیِ پر آشوبِ هستی، جایی که سایهها بلندتر از حقیقت میرقصند، ما را به نامِ عشق فریب دادهاند. واژهای که چون وهمی بر جانِ آدمیان افتاده، و عقل را در بندِ احساساتِ زودگذر اسیر کرده است.
بنگر به این هیاهو، این شورِ بیمعنا را. چه کسی گفته که این کششِ ناپایدار، این نیاز به تملک و وابستگی، عشق است؟ این تنها یک غریزهی انسانی است که چون موجی برمیخیزد و چونان موجی دیگر فرو مینشیند.
هر آنچه به نامِ عشق میستاییم، جز توهمی خودساخته نیست، نقابی بر چهرهٔ تنهایی مطلق وجود.
چشمان تو، آینهٔ واقعیت نیست، بلکه تصویری است که ذهن من از انتظاراتم بر آن میاندازد. لبخند تو، هدیهای از جنسِ شیمیاییِ وجود است، نه پیامآوری از اعماقِ روح. ما در جستجوی معنایی در دیگری هستیم، غافل از آنکه معنا، در سکوتِ درونِ خویش نهفته است.
این پیوندها، این وابستگیهای عاطفی، جز بارِ سنگینِ اضطراب و ترسِ فقدان نیست. عشقِ واقعی، اگر وجود داشته باشد، باید رهایی باشد، نه قفس. اما آنچه میبینیم، زنجیرهایی است که بر دست و پایِ روح میزنیم و نامش را وفاداری میگذاریم.
فلسفه، بارها هشدار داده که دل به این بازیِ پوچ نبندیم. حقیقت در نظمِ منطق است، نه در آشوبِ احساسات. عشق، اگر چیزی جز این باشد، تنها توهمی است که خود را به ما میفروشد تا از مواجهه با پوچیِ وجودمان بگریزیم.
پس بیا، این نقاب را از چهرهٔ واقعیت برداریم. بیا بپذیریم که در این پهنهٔ بیکران، هر یک تنها گامی در مسیرِ خویش برمیداریم و این عشق، جز خطایی زیبا در کتابِ سرنوشت نیست.
-سایه ی عقل در برابر توهم عشق
در پناه حق
-ارادتمندِشما: خانومِ اسرین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در خیالات مبهمم بودم یک نفر داشت چای دم میکرد، عاشق چای بود
مثل خودم؛
چای ما را شبیه هم میکرد.
هدایت شده از ✦محتوای خاص✦
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر ایران ب جز ویرانسرا نیست.. من این ویرانسرا را دوست دارم... 🖤