هدایت شده از ROMAN
در حالی که دستام داشت میلرزید در راهرو مدرسه در حال حرکت بودم صدای قطره های باران که به سقف میخورد استرسم را بیشتر میکرد دستم را بلند کردم و ساعت را دیدم فقط یک دقیقه مانده بود ، یکی از پشت دستش را روی شانه هم گذاشت برگشتم نگاهش کردم با لبخندی آرامش بخش و چشمانی آبی بهم زل زده بود در همان لحظه زنگ به صدا درآمد من با عجله به سمت کلاس دویدم وارد کلاس که شدم ........
بچه ها بیاین ادامشو کامل کنین و پیوی بفرستین
https://eitaa.com/romanhana
پیوی : @Xx_Hana