[خواجه شمسُالدّینْ شیرازی]
همسر : در شعرها [شاخ نبات]
ولی در نظر برخی اسم معشوقهش
[نسترن]بوده و برای اینکه خیلی
خوش زبون و شیرین بوده حافظ
ازش با شاخ نبات یاد میکنه .
چیزایی که قراره راجبش صحبت کنیم :
*عشق و عاشقی خواجه
*داستانِ انتخاب تخلص [حافظ]
و لقبِ [ لسان الغیب ]
*داستان ِزندان رفتنِ حافظ
* داستان ِ دفنِ او
تو همون سن کم که بود متاسفانه پدرش
فوت میکنه و این زندگیو برای خواجه و
مادرش خیلی سخت میکنه .
و چون خیلی به یادگیری علاقه داشته
در حین کار مکتب میرفته و تو کلاسای
مختلف شرکت میکرده.
تو دوران جوانی و نوجوانی میره تو نونوایی
کار میکنه .
اونموقع پولدار مولدارا به خودشون زحمت
نمیدادن برن واسه صف ِنون زنبیل بزارن که.
یه روزی از این روزا نونارو میزاره تو زنبیل
میبره جلو در یه ارباب.
وقتی درو میکوبه یه دختر میاد درو باز میکنه .
دختر که چه عرض کنم تو بگو فرشته
خوشگلِ خوشگل .
رسما کل ِشهر خواستگارش بودن و پاشنه
درو از جا کنده بودن .