تو همون سن کم که بود متاسفانه پدرش
فوت میکنه و این زندگیو برای خواجه و
مادرش خیلی سخت میکنه .
و چون خیلی به یادگیری علاقه داشته
در حین کار مکتب میرفته و تو کلاسای
مختلف شرکت میکرده.
تو دوران جوانی و نوجوانی میره تو نونوایی
کار میکنه .
اونموقع پولدار مولدارا به خودشون زحمت
نمیدادن برن واسه صف ِنون زنبیل بزارن که.
یه روزی از این روزا نونارو میزاره تو زنبیل
میبره جلو در یه ارباب.
وقتی درو میکوبه یه دختر میاد درو باز میکنه .
دختر که چه عرض کنم تو بگو فرشته
خوشگلِ خوشگل .
رسما کل ِشهر خواستگارش بودن و پاشنه
درو از جا کنده بودن .
خلاصه که عشق در نگاه اولُ این حرفا .
خواجه در همون نگاه اول عشق به
قلبش نفوذ میکنه .
خواجه تا خود خونه نیشش تا بناگوش
باز میمونه و هی لبخندُ لبخندُ لبخند .
تنها چیزی که یادش مونده بود
این بود که اونجا [شاخ نبات ] صدا
میکردن اون خوشگل خانومو.
خلاصه که چند روزی میگذره ...
خواجه مشغول کار بوده که خبر میارن
شاخ نبات برای خواستگاراش شرط گذاشته .