یه روزی از این روزا نونارو میزاره تو زنبیل
میبره جلو در یه ارباب.
وقتی درو میکوبه یه دختر میاد درو باز میکنه .
دختر که چه عرض کنم تو بگو فرشته
خوشگلِ خوشگل .
رسما کل ِشهر خواستگارش بودن و پاشنه
درو از جا کنده بودن .
خلاصه که عشق در نگاه اولُ این حرفا .
خواجه در همون نگاه اول عشق به
قلبش نفوذ میکنه .
خواجه تا خود خونه نیشش تا بناگوش
باز میمونه و هی لبخندُ لبخندُ لبخند .
تنها چیزی که یادش مونده بود
این بود که اونجا [شاخ نبات ] صدا
میکردن اون خوشگل خانومو.
خلاصه که چند روزی میگذره ...
خواجه مشغول کار بوده که خبر میارن
شاخ نبات برای خواستگاراش شرط گذاشته .
اونم چه شرطی .
گفته هر کی برام صد سکه بیاره یاعلی میگم و باهاش عشق ُآغاز میکنم .
اونموقع هم که میدونید صد سکه
پول خونِ باباش بوده .
واسه همین دیگه خیلی از خواستگارا
از خیرش میگذرن و میرن .
بعضیام میرن پیِ جور کردنِ صد سکه .
خواجه هم که عاشق دو آتیشه شاخنبات
بوده .