حالا دیگه صبحا بکوب کار میکرد و شب
که میشد میرفت مسجد و تاصبح
با خدا راز و نیاز میکرد .
خواجه که در پوستِ خود نمیگنجید ،
رفت در خونه شاخنبات و گفت که
صد سکه رو جور کرده و امشب قراره
بره واسه خواستگاری.
شاخهنبات هم مثل اینکه خوشش اومد
بود به همه گفت که دیگه داره با خواجه
ازدواج میکنه .
بعد هم برای ِشب یه سفرهیِ شهشهانی و
ململانی چید که از شیرِ مرغ تا جونِ آدمیزاد توش بود .
خواجه یادش میوفته که ای داد بیداد
به خدا قول داده بود که چهل شبُ
تو مسجد صبح کنه و امروز روز
چهلمِ .
حالا من بودم خودمم باهاش میرفتم
شبو تا صبح مسجد که هیچ تا آخرعمر
هم بابت اینکه بخاطر من نذر کرده
ذوق میکردم🤣