خواجه یادش میوفته که ای داد بیداد
به خدا قول داده بود که چهل شبُ
تو مسجد صبح کنه و امروز روز
چهلمِ .
حالا من بودم خودمم باهاش میرفتم
شبو تا صبح مسجد که هیچ تا آخرعمر
هم بابت اینکه بخاطر من نذر کرده
ذوق میکردم🤣
حالا خواجه باید بین ِ [وافایِ به عهدی که
با خدا بسته بود ] و [کسی که عاشقش
بود ، شاخ نبات] یکیو انتخاب میکرد .
آوان'
رفت و اون شبو تا صبح تو مسجد گریه کرد و با خدا صحبت کرد ..
خب بسمالله اونجایی بودیم که ازدواجِ
[شاخنبات] و [خواجه] به هم خورد و
نخود نخود هر که رَوَد خانهیِ خود .
حافظ شب تا صبح توی مسجد گریه
کرد و با خدا صحبت کرد ..
یه جامی که به ظاهر شراب توش بود ُ
به سمت حافظ میگیرن و ازش میخوان
که جامُ سَر بِکِشه .