آوان'
و گفت حاضر نیست دهانی که تا به الان به ذکر خدا متبرک شده رو با نوشیدن ِاین جام نجس کنه .
ولی خب اون چند تا جوون قبول نمیکنن
و خنجر میزارن زیر گلوی حافظ و میگن
میخوری یا بُخورونم ؟
قلپ دوم ُکه میده بالا ..
جوونا ازش میپرسن حالا چی میبینی؟
میگه حالا حس میکنم میتونم آیندهیِ
انسانهارو ببینم .
قلپ سومُ که میده بالا ..
جوونا ازش میپرسن حالا چی میبینی ؟
خواجه هم میگه حالا حس میکنم
قران رو کامل بلدم و میتونم از حفظ
بخونم .
خواجه میره و اونروز وقتی میگه قران
رو بلده و میتونه زندگی بقیه رو پیش
بینی کنه مسخرهش میکنن ..
ولی وقتی شروع میکنه به خوندن قران
همه فَکشون میچسبه به زمین و
همونجا برایِ خواجهیِ ما تخلصِ
[حافظ] رو انتخاب میکنن .
حافظ هم که دید خدا وقتی شاخنباتُ
ازش گرفت کُلی چیز خفن بهش داد
دیگه دور شاخنبات خط کشید و رفت
پِی زندگیش .
این جریانِ اینکه [حافظ آینده رو میبینه ]
یک کلاغ چهل کلاغ شد و رسید به گوش ِ
پادشاه .