ولی وقتی شروع میکنه به خوندن قران
همه فَکشون میچسبه به زمین و
همونجا برایِ خواجهیِ ما تخلصِ
[حافظ] رو انتخاب میکنن .
حافظ هم که دید خدا وقتی شاخنباتُ
ازش گرفت کُلی چیز خفن بهش داد
دیگه دور شاخنبات خط کشید و رفت
پِی زندگیش .
این جریانِ اینکه [حافظ آینده رو میبینه ]
یک کلاغ چهل کلاغ شد و رسید به گوش ِ
پادشاه .
پادشاه از حافظ خوشش اومد و ازش
خواست که همیشه پیشِ شاه باشه .
و براش لقبِ [ لسان الغیب ] ینی کسی
که از غیب خبر داره .
آوان'
خلاصه که پادشاه و حافظ شدن رفیق جینگِ هم .
این [ رفاقتِ پادشاه و حافظ ] افتاد سر
زبونا و رسید به گوشِ شاخ نبات .
آوان'
این [ رفاقتِ پادشاه و حافظ ] افتاد سر زبونا و رسید به گوشِ شاخ نبات .
دید پسرِ آس و پاسی که ردش کرده بود
الان داره پیش ِپادشاه تو کاخ زندگی میکنه..
پس گفت چیکار کنم چیکار نکنم ؟
رفت کاخ که با حافظ صحبت کنه .
آوان'
دید پسرِ آس و پاسی که ردش کرده بود الان داره پیش ِپادشاه تو کاخ زندگی میکنه.. پس گفت چیکار کنم چیک
ولی خب وقتی به حافظ میگن شاخنبات
اومده حافظ برمیگرده تو اتاق و میگه
نمیخواد ببینتش .
چرا ؟ چون شاخنبات میخواست بین
خدا و حافظ مانع بشه .
شاخ نبات هم ناراحت میشه و میره پیش
پادشاه و براش تعریف میکنه همه چیو .
پادشاه هم میبینه که اینبار واقعا تو
چشمای شاخنبات یه عشقی هست .