آوان'
دید پسرِ آس و پاسی که ردش کرده بود الان داره پیش ِپادشاه تو کاخ زندگی میکنه.. پس گفت چیکار کنم چیک
ولی خب وقتی به حافظ میگن شاخنبات
اومده حافظ برمیگرده تو اتاق و میگه
نمیخواد ببینتش .
چرا ؟ چون شاخنبات میخواست بین
خدا و حافظ مانع بشه .
شاخ نبات هم ناراحت میشه و میره پیش
پادشاه و براش تعریف میکنه همه چیو .
پادشاه هم میبینه که اینبار واقعا تو
چشمای شاخنبات یه عشقی هست .
حافظ و شاخنبات با هم میشینن و سنگاشونو وا میکَنَن .
و بالاخره بعد از چند روز قبول میکنن
که با هم ازدواج کنن توی کاخ یه
جشنی میگیرن و شاخنبات و آقاحافظُ
میفرستن سر خونه زندگیشون =))))
حافظ پسرشو وقتی که با هم رفته بودن
هند از دست داد .
همسرش رو هم زود از دست داد ولی
با این حال که تنها شده بود بعد از
شاخ نبات هیچ ازدواج دیگهای نکرد .
گاهی وقتا واقعا از دست خودم خسته میشم.
رفتم آبرسان بگیرم مرده گفت از اون نداریم ولی یه چیز بهتر داریم و یه کرمی
بهم داد .