خلاصه که همه از دَم فَکاشون از تعجب
میچسبه به زمین و حافظرو توی ِ شیراز
دفن میکنن .
جدا از همه اینا برای فال حافظ اگه
بلد باشید درست نیت کنید و درست
فال بگیرید واقعا درست در میاد .
مرسومه که قبل فال گرفتن حافظ و
به چیزهایی که دوست داشته ینی
خدا ، قران ، شاخنبات قَسَمش میدن و
میگن :
[ ای حافظ شیرازی ، تو مَحرمِ هر رازی .
تو را به خدا ، به شاخ نباتت و به قرانِ
در آغوشت قَسَمَت میدهم که هر چه
صلاح و مصلحت میبینی برایم آشکار
و آرزوی مرا برآورده سازی .]
آوان'
چیزایی که قراره راجبش صحبت کنیم : *عشق و عاشقی خواجه *داستانِ انتخاب تخلص [حافظ] و لقبِ [ لسان ا
خب دیگه همهیِ داستانای مربوط به
حافظُ با هم خوندیم و کِیف کردیم .
حالا دیگه وقتشه توی ناشناس نظراتتونو
بگید که من یوقت فکر نکنم دارم با دیوار
صحبت محبت میکنم .
بچهها داستانِ عشق و عاشقی شهریارو
بیشتر دوس داشتید یا حافظو؟
جواب همهرو تو ناشناس دادم*
نمیدونم کی از چنل فور زده بود ولی
خب ۱۰۰ تا صلوات و هزاران ماچ
پرتابی برای ِ جبران بهت خانومی 💚.
هر بار که میرم بیرون با دیدن ِاینهمه
دختر ایرونی ِزیبا متعجب میشم .
هر وقت میخواید به قدرتِ خدا تو
آفرینش پِی ببرید ، به دختر ایرونی
نگاه کنید .
همه از دم زیبا ، اصیل و ناز نازی .
«[دخترِ ایرونی] یک قرمزِ اصیل است. همان قرمزی که از [زخمِ انگشتانِ] دخترکانِ قالیباف بر تنِ فرشهایِ لاکیِ خانهی مادربزرگ نشسته.
شاید هم قرمزی که دست به کمرِ استکانِ کمر باریک، گرمی و بخارِ چای را به
رقص وامیدارد تا خستگی را از تنِ خانه بِتکاند.
شاید هم آبیرنگ باشد؛ آبیِ فیروزهایِ کاشیهایِ مسجدِ شیخلطفالله،
یا همان آبیِ عمیقی که در عمقِ
چشمهایش رازِ کویر را پنهان کرده است.
او هر رنگی باشد، تالیِ ماه است.
در نبودِ خورشید، نوری که از قلبِ تاریخ در
وجودش رسوب کرده را بیپروا میتاباند.
در این دیار، خورشیدی که از پشتِ
کوههایِ البرز سر بیرون میآورد،
اول از همه بوسه به پیشانیِ دخترکانِ
اصیلِ ایرونی میزند.
غنچهی دمشقی،
سرخیِ خود را به گونههایشان تحفه
میدارد.
دخترانی که در بند بندِ وجودشان، بویِ نانِ تازه، عطرِ شمعدانیهایِ لبِ حوض و نجابتِ غزلهایِ حافظ جاریست.
و تماشاییاند مثلِ طلوعِ آفتاب در صبحِ
جمعه، آمیخته با جیکجیکِ گنجشکها.»