بکتاش نامه رو باز کرد و شروع کرد به
خوندنِ شعر .
از شعر خیلی خوشش اومده بود .
وقتی به پایین ِنامه رسید نقاشیِ یه
یه دخترِ خوشگل رو دید .
رابعه انقدر زیبا بود که
بکتاش با دیدنِ همون نقاشی ِ چهرهیِ
رابعه ، یک دل نه صد دل عاشق ِ رابعه شد.
برید جیش کنید یه چیزی بخورید .
پتو و بالش بیارید بیاید .
سین کمه اعصابم خورد میشه انگار
دارم با خودم صحبت میکنم .
شعر رابعه انقدر صادقانه و پر از
احساساتِ واقعی و عمیق
بود که تو قلبِ بکتاش نفوذ کرد و
بکتاش علاقهمند شد به رابعه.
دایه این وسط شده بود مثل کفترای نامه
رسون .
هی نامهیِ رابعه رو میبرد میداد به بکتاش
بعدم جواب نامه رو میگرفت میاورد
برای رابعه
یه مدتی همینطوری با نامهبازی گذشت.
توی این مدت رابعه و بکتاش اصلا همدیگهرو ندیده بودن .
تا اینکه یه روزی از روزا بکتاش میره
توی کوچهبازار دور بزنه که یکهو یه دختری
رو میبینه .